تبلیغات
چشم انتظار

چشم انتظار
جزیره خضراء
نظر سنجی
لطفا نظربدید






سخن معاویه در شاءن شجاعت على علیه السلام 

روزى حضرت على علیه السلام سوار اسب به میدان تاخت و بین دو صف ایستاد و چند بار فریاد زد: (هان اى معاویه !)
معاویه به همراهان گفت : (ببینید چرا على علیه السلام مرا صد مى زند؟)
آنها پس از بررسى ، به معاویه گفتند: (على علیه السلام دوست دارد به تو نزدیك شود و سخنى به تو بگوید.)
معاویه همراه عمروعاص به میدان آمدند. وقتى كه نزدیك شدند، على علیه السلام به معاویه فرمود: (واى بر تو براى چه مردم بین من و تو كشته شوند و همدیگر را بكشند، خودت به میدان من بیا و با هم بجنگیم ، هر كدام كشته شدیم ، حكومت در اختیار شخص پیروز قرار گیرد.)
معاویه به عمروعاص رو كرد و گفت : (نظر تو چیست ؟)
عمروعاص : (این مرد (على علیه السلام ) از روى انصاف با تو سخن گفت ، این را بدان كه اگر جواب منفى به على بدهى (و نبرد با او نپردازى ) چنین كارى براى تو عار و ننگ است و چنین ننگى همیشه تا یك نفر عرب در زمین وجود دارد، براى تو باقى مى ماند.)
معاویه (آیا مثل من فریب و گول حرفهاى تو را مى خورد؟)
(و خود را به كشتارگاه نبرد با على علیه السلام مى افكند؟!) سپس ‍ گفت :
واللّه ما بارز ابن ابى طالب شجاعا قطّ و سقى الارض بدمه ؛
سوگند به خدا، على پسر ابوطالب با مرد شجاعى هرگز نبرد نكرد مگر اینكه على علیه السلام زمین را به خون او سیراب نمود.
سپس معاویه همراه عمروعاص برگشتند و على علیه السلام وقتى چنین دید در حالى كه خنده بر لب داشت به پایگاه خود مراجعت نمود.(59)

جانسوزترین مصیبت جانكاه حضرت عبّاس علیه السلام 

یكى از دانشمندان از فرزند مرحوم علّامه سید محمّد كاظم قزوینى صاحب كتاب هاى : (علىّ من المهد الى اللّحد) (المهدى من المهد الى الظّهور) و... نقل كرد، مرحوم آیة اللّه سید محمّد ابراهیم قزوینى (وفات یافته سال 1360 ه.ق ) امام جماعت صحن مطهر حضرت عبّاس ‍ علیه السلام بود، مرحوم حجّة الاسلام شیخ محمّد على خراسانى كه از وعّاظ برجسته بود، بعد از نماز ایشان در صحن كربلا به منبر مى رفت ، یك شب واعظ نامبرده مصیبت حضرت عبّاس علیه السلام را خواند و از اصابت تیر به چشمش سخن به میان آورد. مرحوم آیة اللّه قزوینى ، سخت گریه كرد و بعد به او گفت : (چنین مصیبت هاى سخت را كه چندان سند قوى هم ندارد چرا مى خوانید؟) شب در عالم رؤ یا به محضر حضرت عبّاس مشرّف شد و عبّاس علیه السلام به او فرمود: (سید ابراهیم قزوینى ! آیا تو در كربلا بودى كه بدانى روز عاشورا چه مصیبت هایى بر من وارد شد؟ پس از آنكه دست هایم را قطع نمودند، مرا تیر باران كردند، در این میان تیرى به چشم من خورد هرچه سرم را تكان دادم كه تیر بیرون آید تیر بیرون نیامد عمّامه ام از سوم افتاد، زانوها را بالا آوردم و خم شدم كه به وسیله دو زانو، تیر را از چشمم بیرون بكشم ،در همین هنگام دشمن با عمود آهنین بر سرم زد.(60))

لطف خاص خداوند به بنده شاكر

امام صادق علیه السلام فرمود: هرگاه بنده اى بعد از نماز به سجده شكر بیفتد، خداوند حجابهاى بین او و فرشتگان را بر مى دارد، و به فرشتگان خطاب مى كند كه هان اى فرشتگان ! به بنده ام كه واجب مرا انجام داد و عهدش با مرا كامل نمود، سپس به خاطر نعمتى كه به او داده ام سجده شكر بجاى آورد، اى فرشتگانم چه پاداشى شایسته او است ؟ فرشتگان مى گویند: پروردگارا! رحمت تو شایسته او است .
خداوند مى فرماید: سپس چه پاداشى ؟
فرشتگان مى گویند: پروردگارا! بهشت تو شایسته او است .
خداوند مى فرماید: سپس چه پاداشى ؟
فرشتگاه گویند: پروردگارا! كفایت مهمّات او (یعنى تاءمین نیازهاى او) شایسته او است .
خداوند مى فرماید: سپس چه پاداشى ؟
فرشتگاه آنچه رانیك است براى آن بنده مى طلبند، باز خداوند مى فرماید:
سپس چه پاداشى به آن بنده شاكر بدهم ؟
فرشتگان مى گویند: پروردگارا! ما به آن پاداش عظیم آگاهى نداریم .
خداوند مى فرماید:
لا شكرنه كما شكرنى ، و اقبل علیه بفضلى ، و اریه رحمتى ؛ قطعا همانگونه كه او مرا سپاسگزارى كند، از او سپاسگزارى مى كنم ، و با فضل و كرم با او روبرو مى شوم ، و رحمتم را به او ارائه مى دهم .(61)

تیشه ورى به جاى پیشه ورى !

خطیب توانا آقاى فلسفى مى نویسد: در اوایل تابستان 1326 شمسى یكى از بستگان احمد قوام السلطنه (نخست وزیر، در آن عصر) از دنیا رفت ، در مسجد مجد تهران مجلس ترحیم براى او گرفتند و مرا براى منبر دعوت كردند، چندین هزار نفر در آن مجلس شركت نموده بود، خود قوام السلطنه نیز شركت نمود. آن روزها آذربایجان (كه به رهبرى پیشه ورى كمونیست از ایران جدا شده بود و یك سال در اشغال بیگانه بود) تازه به دست دلیر مردان ایرانى آزاد شده بود، و چون در عصر نخست وزیرى قوام السلطنه این حادثه رخ داده بود. از این رو قوام السلطنه نزد مردم محبوبیت پیدا كرده بود.
بالاى منبر رفتم یادم هست كه سید ضیاءالدین طباطبایى (یكى از سیاستمداران بزرگ آن روز) در مقابل منبر نشسته بود، و قوام السلطنه نیز در نزدیك او بود، خطاب به قوام السلطنه گفتم : (این همه تجلیل و احترام براى شما از براى چیست ؟) براى روشن شدن مطلب باید دانست كه چرا قضیه پیشه ورى پیش آمد؟ براى اینكه در گذشته از طرف دستگاه حاكمه و توسط حكام و ماءمورین ، به مردم ظلم شده ، و مردم آذربایجان ناراضى و عصبانى بودند، دستگاه سیاسى شوروى توسط مردى به نام پیشه ورى از این فرصت استفاده كرد و یك سال آذربایجان را از ایران جدا نمود... حالا شما آمدید و این گره را باز كردید و پیشه ورى رفت و آذربایجان آزاد شد، من مى خواهم عرض كنم آقاى قوام ! اگر پیشه ورى رفت دلیل بر حل مشكل كل مملكت نیست ، شما بعد از این موفقیت بكوشید عدل و داد و انصاف و فضیلت را در تمام مملكت اجرا كنید، و بخصوص در آذربایجان كه از دست پیشه ورى ، رنج كشیده است ، اگر به این امور توجه نمودید، آذربایجان به عزت و احترام مى ماند، و خودش مدافع خود مى شود، و گرنه پیشه مى رود، تیشه ورى مى آید، تیشه ورى مى رود، ریشه ورى مى آید!! اینها یكى پس از دیگرى مى روند و مى آیند، ظلم كه آمد منتظر تیشه ورى ها باشید...
بعد از منبر پایین آمدم ، كنار در مسجد سید ضیاء جلو آمد و گفت : (خیلى عالى صحبت كردید، به خاطر این موهاى سفیدى كه در صورت شما روییده ، حرفهایى كه امروز به قوام السلطنه زدید، مورد پذیرش ‍ بیشتر مستمعین واقع شد، مبادا موهاى سفید خود را رنگ كنید كه از تاءثیر كلام شما كاسته خواهد شد!) این را گفت و رفت .(62)

سوده ؛ شیر زن نستوه و فریادگر پر صلابت 

سخنان حركت آور و استوار حضرت على علیه السلام و آموزش و پرورش آن یگانه ابرمرد تاریخ ، نه تنها از مردان و جوانان ، قهرمانانى دلاور همچون مالك اشترها، هاشم مرقالها و عمار یاسرها ساخته ، بلكه زنانى پر صلابت و دلاور نیز ساخته است .
از جمله آنها (سوده ) دختر عماره است ، وى از مكتب قهرمان پرور على علیه السلام چون شیرى غران و صاعقه اى شرر بار بر ضد دشمن برخاست و در سخت ترین شرایط، از حریم امامت و رهبرى على علیه السلام دفاع كرد، و به این ترتیب خط فاطمه و زینب علیهما السلام را الگوى خود قرار داد، و زن بودن او مانع از آن نشد كه در صحنه ، حضور نداشته باشد،
بلكه دوش به دوش مردان دلاور، در صف حق بر ضد باطل مى جنگید، و با فریادهاى رعد آسایش ، پوزه دشمن یاغى ، معاویه را به خاك مى مالید.
اینك به فرازهایى از زندگى این بانوى دلاور توجه كنید:
جنگ صفین كه حدود 18 ماه طول كشید و از بزرگترین جنگهاى حق و باطل بود، در یك طرف صف حق یعنى على علیه السلام و یارانش ، و در طرف دیگر صف باطل یعنى معاویه و طرفدارانش قرار داشتند.
سوده براى خود ننگ مى دانست كه در خانه بنشیند، و رزمندگان اسلام همراه امیرمؤمنان در صحنه جنگ باشند، با خود مى گفت به هر عنوانى كه از دستم ساخته است باید به جبهه بروم و از حریم رهبرى واقعى اسلام دفاع كنم .
به دنبال این عقیده مقدس ، در صحنه جنگ حاضر شد و آنچه را كه در مورد حمایت از رزمندگان اسلام لازم بود، و از دستش بر مى آمد، مانند مداواى مجروحین ، پانسمان كردن زخم آنها، آماده كردن غذا براى آنها سر دادن شعارهاى كوبنده بر ضد دشمن ، و تحریك احساسات سربازان اسلام به مقاومت و دلاورى بر ضد دشمن و حتى گاهى خود مستقیما به حمایت جنگجویان بر مى خاست .
تحریكات و شعارهاى كوبنده این بانوى دلاور، طوفانى در دل رزمندگان اسلام بر ضد كفر ایجاد مى كرد، و به عكس پوزه دشمنان را به خاك مى سایید و روحیه آنها ناتوان مى ساخت ، شعارها و شعرها و هشدارهاى او آنچنان كوبنده بود، كه آوازه او به گوش معاویه رسید، و روزگار معاویه را سیاه كرد، آن چنان كه به نویسندگانش گفت : (اسم این زن را بنویسید، تا روزى كه پیروز شدیم به حساب او برسیم ، او دل ما را خون كرد و پوزه ما را به خاك مالید، حتما او را تحت نظر بگیرید تا از او انتقام سختى بكشیم .)
از شعارهاى كوبنده سوده در جبهه مقدم جنگ كه به صورت شعر خطاب به برادرزاده اش نموده ، اشعار زیر است :
(برادرم ! اى پسر عماره اكنون كه درگیرى صف حق و باطل شروع شده ، همچون پدرت دامن همت بر كمر زن و قهرمانانه ایستادگى كن ، و از حریم على و حسن و حسین علیهما السلام و یارانشان حمایت كن ، و با دلاوریهاى خود پوزه هند و پسرش (معاویه ) را به خاك سیاه مذلت بمال !
و از على علیه السلام آن رهبرى كه برادر پیامبر صلى اللّه علیه و آله است و پرچمدار هدایت و الگوى ایمان است دفاع و یارى كن .
در پیشاپیش پرچم او، به دل لشكر دشمن بزن و با شمشیر برنده و نیزه كوبنده خود آنها را در هم بریز.)
شكایت از استاندار جنایتكار
سالها از این جریان گذشت ، تا على علیه السلام به شهادت رسید، معاویه این زمامدار خودسر و سركش بر تخت سلطنت نشست ، او گویا مى خواست از مردم انتقام بكشد، استانداران ستمگر و فرمانداران متجاوز را بر شهرها و استانها گماشته بود، یكى از آنها فرد ستمگر و متجاوزى است بنام (بسر) پسر ارطاة ، كه در ظلم و ستم و مردم آزارى هیچ فرو گذار نكرد تا آنجا كه مى نویسند: او حدود سى هزار نفر از شیعیان على علیه السلام را كشت .
بسر این مردم خون آشام آنچنان خفقان ایجاد كرده بود كه هر كسى بر ضد او لب مى گشود، خونش ریخته مى شد.
سوده این زن دلاور وقتى كار را این چنین دید، برخاست یك تنه به عنوان شكایت نزد معاویه رفت .
به معاویه خبر دادند كه سوده ، همان بانوى معروفى كه نامش در لیست تحریك كنندگان لشكر على علیه السلام بر ضد لشگر تو نوشته شده ، اكنون كنار كاخ اجازه ورود مى خواهد گویا حاجتى دارد.
معاویه اجازه ورود داد، وقتى سوده نزد معاویه آمد، او با كمال تكبر بر مسند سلطنت تكیه داده بود و مغرورانه سر تكان مى داد و سپس گفت : (تو همان هستى كه در جنگ صفین لشگر على علیه السلام را بر ضد ما مى شوراندى ، اینك با پاى خود با اینجا آمده اى ؟!
آن شعارهاى كوبنده و آن شعرهاى تحریك آمیز تو هنوز در گوشها طنین انداز است ، بگو بدانم گوینده این شعرها كیست ؟!)
سوده با كمال شجاعت گفت :
گوینده آن شعرها من هستم ، مثل من نباید از حق دور گردد و سخن به عذر و چاپلوسى بگشاید، اقرار مى كنم كه آن شعرها و شعارها از من است و من كتمان نمى كنم .
معاویه گفت : چرا آن شعرها و شعارها را گفتى ؟
سوده : دوستى با على و پیروى از حق مرا بر آن داشت كه آن شعرها و شعارها را سر دهم .
پس از گفتگوها و سخنان دیگر، سوده گفت : اكنون از گذشته سخن نگو، به داد شكایت من برس ، كه من به خاطر آن به اینجا آمده ام .
معاویه : شكایتت چیست ؟
سوده : شكایتم این است : اكنون كه تو بر تخت سلطنت تكیه زده اى و بر ما فرمانروایى مى كنى ، هر چه بر ما بگذرد فرداى قیامت از تو سؤ ال مى كنند، و تو را به محاكمه مى كشند، در مورد كسانى را كه استاندار و فرماندار قرار داده اى تو را بازخواست خواهند كرد، آیا هیچ توجه دارى كه فرماندارى بنام بسر بن ارطاة را بر ما گماشته اى كه ما را مانند دانه هاى اسپند زیر چكمه خود خرد مى كند، و افراد ما را مى كشد، و زیر گل و خاك مى كند، و اموال ما را به غارت مى برد، اگر ما هم اكنون در بند اسارت تو نبودیم ، به خوارى تن نمى دادیم ، به هر حال آمده ام به تو بگویم یا او را بر كنار كن تا از تو تشكر كنیم و گرنه بندها را پاره كرده و بر ضد او بر مى خیزیم .
معاویه كه هیچگاه تصور نمى كرد، بانویى این چنین در برابرش ، سخن بگوید، سخت خشمگین شد، به جاى دادرسى ، سوده را تهدید كرد و با سخنان تندش فریاد كشید و گفت : مرا به فامیل و داد و فریاد خود مى ترسانى ، بر آن فكرم كه تو را نزد بسره ارطاة همان كسى كه از او شكایت مى كنى بفرستم تا هر چه خواست با تو رفتار نماید.
سوده از دست جلاد روزگار، بسر بن ارطاة به ستوه آمده بود و از طرفى معاویه به جاى دادرسى ، او را تهدید كرد، به یاد عدالت و مهر و وفاى دادگر روزگار حضرت على علیه السلام افتاد، بى اختیار اشك در چشمانش حلقه زد و از اینكه دیگر على علیه السلام در میانشان نیست ، سخت دلش سوخت ، با آن دل سوزان و روح سرشار از عشق به على علیه السلام كه داشت نزد دشمن سرسخت على یعنى معاویه دو شعر ذیل را با كمال شیوایى ، و شمرده شمرده در مدح على علیه السلام خواند:
صلى الا له على جسم تضمنّه قبر فاصبح فیه العدل مدفونا
قد حالف الحقّ لا یبقى به بدلا فصار بالحق و الایمان مقرونا
درود و رحمت خدا بر آن پیكرى كه اكنون قبر او را در برگرفته است و در نتیجه او كه در قبر مدفون شد، عدالت نیز با او مدفون گردید.
او سوگند خورده بود كه از حق جدا نگردد و به جاى آن چیز دیگرى نگذارد، او با حق و ایمان با هم بود و از هم جدا نبودند.
معاویه پرسید: منظور تو از این شخص كیست ؟
سوده : او امیرمؤمنان على علیه السلام بود.
معاویه : مگر على علیه السلام چه كرده است ؟
سوده : درست گوش كن تا بگویم او با من چه كرد!
شخصى از طرف او ماءمور جمع آورى زكات اموال مردم گردید، این شخص در گرفتن زكات ، كمى سخت گیرى و ستم مى كرد.
من به عنوان شكایت از دست آن ماءمور، به حضور على علیه السلام شتافتم ، وقتى به خدمتش رسیدم دیدم ایستاده و مى خواهد نماز بخواند، تا مرا دید نماز را رها كرد و به من گفت : فرمایشى دارى ؟
گفتم : آرى ، عرضى دارم ، عرضم این است كه از دست ماءمور گیرنده زكات شكایت دارم ، او سخت گیرى و ستم مى كند.
تا این سخن را از من شنید، سخت پریشان شد، به طورى كه اشك در چشمانش حلقه زد و متوجه خدا شد و گفت :
خداوندا! تو بر من و این ماءموران و فرمانداران گواه باش ، كه من آنها را به ظلم و ستم و ترك حق وادار نكردام .
آنگاه بیدرنگ از جیب خود پاره پوستى درآورد و نامه اى براى آن ماءمور نوشت ، در آن پس از نام خدا، آیه اى از قرآن را نگاشت كه معنایش این است :
(اى مردم ! از طرف خدا عذر و حجت بر شما تمام شد، پیمانه و ترازو را تمام گیرید، و از حق مردم چیزى نكاهید و در روى زمین به جاى كارهاى شایسته ، فساد نكنید، اگر آگاه باشید این روش براى شما بهتر است .) (هود 84)
و سپس ادامه داد:
وقتى نامه ام را خواندى آنچه در دست دارى آن را نگهدار، تا كسى را بفرستم و این مقام و اموال مردم را از تو بستاند.
اى معاویه ! على علیه السلام پس نوشتن این نامه آن را بدون آنكه مهر بزند یا بیاراید به من داد، آن را گرفتم و رفتم ، و آن را به حاكم دادم ، طولى نكشید، از طرف على او بركنار شد، و شخص دیگرى بجاى او نصب گردید.
معاویه با شنیدن این قصه آن هم از زبان پر شور و گرم و خالص سوده آنچنان تحت تاءثیر قرار گرفت كه به ناچار دستور داد در مورد سوده خوش رفتارى شود.
سوده كه تنها براى خود نزد معاویه نرفته بود، بلكه براى نجات مردم از چنگال استاندار ظالم به آنجا رفته بود به معاویه گفت : آیا این دستور تنها مربوط به من است یا اینكه عمومى است .
معاویه گفت : تنها مربوط به تو است .
سوده فریاد برآورد:
این دستور تنها براى من بسیار زشت و ننگ است ، یا باید همه مردم در این دستور با من شریك باشند و اینكه مرا نیز به حال اول واگذار.
آنگاه معاویه به ناچار دستور داد كه با همه خوشرفتارى شود و اموال آنها را و به آنها بازگردانند.(63)
دیگر سوده سخنى نگفت و از معاویه دور شد.
آرى این چنین سوده رسالت انسانى خود را با كمال شجاعت به پایان رساند و در همه صحنه ها حضور داشت و با حضور خود از على و مرام على حمایت نمود و پوزه دشمن را به خاك مالید.
درود بر دختران و بانوان قهرمانى همچون سوده ، كه یك دنیا افتخار آفرید، و روى دوستان را سفید كرد و روى دشمنان را سیاه نمود و روزگار طاغوت زمانش معاویه را تیره و تار ساخت و براى رهبر دادگر زمانش ‍ على علیه السلام آبرو و افتخار آفرید.
آرى هزاران آفرین و درود بر چنین بانویى نستوه و دلاور و آگاه كه منافع عموم را بر منافع خویش مقدم داشت .
و درود بر تمامى شیرزنان تاریخ اسلام و تشیع سرخ و انقلاب اسلامى ایران .

پهلوان متدین و پیروزمند

حدود هشتاد سال قبل در تهران پهلوان غیور و متدینى كه با نام حاج محمد صادق خوانده مى شد، او به عنوان پهلوان اول پایتخت شمرده مى شد، این پهلوان شغل بلور فروشى داشت ، لباسى نسبتا بلند مى پوشید و كلاه پوستى بر سر مى نهاد.
در آن زمان یك پهلوان ارمنى به تهران آمده بود، و مى خواست با پهلوان اول پایتخت كشتى بگیرد، حاج محمد صادق براى حفظ حیثیت خود قبول كرد، و چون مرد با ایمانى بود، به خداى بزرگ توكل نمود، و به منزل چند نفر از روحانیون محل رفت و به هر یك از آنها 10 ریال (یك تومان عصر) داد و به آنها گفت : امشب (شب جمعه ) از این پول غذا تهیه كرده و اهل خانه را جمع كنید و پس از صرف غذا، رو به قبله بنشینید و دعا كنید كه من بر آن پهلوان پیروز گردم . آنها هم درخواست او را اجابت كردند.
روز موعود فرا رسید، جمعیت ازدحام كردند، و پهلوان ارمنى به میدان حاج محمد صادق آمد، پهلوان ارمنى بدنش را چرب كرده بود تا حریف نتواند او را محكم بگیرد، حاج محمد صادق دستى به بدن او كشید و آن را چرب دید، به مردم گفت : این پهلوان بدنش را چرب كرده تا دست من به طور محكم به بدنش گیر نكند، اكنون مقدارى خاكستر بیاورید، خاكستر آوردند، او به بدن پهلوان ارمنى خاكستر مالید، آنگاه با او كشتى گرفت و طولى نكشید او را بلند كرد و بر زمین زد و بر او پیروز گردید.(64)

وجه نامگذارى محله سید خندان در تهران 

در تهران در یكى از محله ها و مراكز بزرگ در قسمت شمیران ، (سید خندان ) نام دارد، علت نامگذارى این محل به سید خندان ، به خاطر اخلاص و خوش اخلاقى یك نفر سیدى است كه سابقا در آنجا بوده و همین نام خاطره نام او را بزرگ كرد كه داستانش به ترتیب زیر است .
سابقا بین شمیران و تهران چند فرسخ فاصله بود، و مسافران آنجا چند ساعت در راه بودند تا به تهران برسند، در مسیر در وسط راه بین شمیران و تهران ، سیدى بود كه شال سبز بر سر مى بست و در محلى كه حوض و درختان تناورى داشت ، و به اصطلاح قهوه خانه میان راه بود، با روى گشاده و چهره اى خندان ، به الاغ سوارانى كه مى آمدند و تشنه بودند آب مى داد، گاهى یك شاهى یا سنار به او مى دادند، آن سید همیشه بشاش و خندان از مسافران استقبال مى كرد و به آنها آب مى داد و با لبخند این شعر را مى خواند:
كى میگیه بادمجون باد داره سید جان خوردنش هم بیداد داره سید جان
از این رو این محل به طور خود جوش و طبیعى به (سید خندان ) معروف شد، اكنون سالها است كه آن سید و آن مسافران مرده اند ولى آن محل به همین نام خوانده مى شود. تا یادآورى اخلاص و خوش ‍ برخوردى و سقایى آن سید صاف دل باشد.
تو نیكى مى كن و در دجله انداز
كه ایزد در بیابانت دهد باز

كمیل و شهادت جانسوز او

چند سال قبل از هجرت ، در خانواده (زیاد نخعى )، فرزندى متولد شد كه نام او را كمیل گذاشتند.
كمیل در خاندانى بود كه به خاندان نخع معروف بود و در یمن زندگى مى كردند، و از ارجمندترین خاندانها بودند.
خدمت این دودمان به اسلام درخشنده است .
افراد برجسته اى مانند مالك اشتر، هلال ، سوادة بن عام و... از این خاندان برخاستند.
بسیارى از افراد این دودمان ، پس از اسلام در كوفه سكونت نمودند.
كمیل را جز (تابعین ) شمرده اند؛ یعنى از افرادى كه از اصحاب پیامبر صلى اللّه علیه و آله نبوده و پس از پیامبر، جزء یاران على علیه السلام بوده است .
زندگى درخشان كمیل پس از پیامبر صلى اللّه علیه و آله آغاز مى شود، زیرا كمیل در زمان پیامبر هنوز به حد تكلیف نرسیده بود و یا هنوز، در آن سنى نبود كه از اصحاب پیامبر به شمار آید.
پس از پیامبر صلى اللّه علیه و آله در تاریخ دیده نشده كه كمیل با خلیفه اول و دوم و سوم ، محشور بوده باشد، تنها این مطلب آمده چنانكه خواهیم گفت ، حجاج او را به بهانه اینكه در قتل عثمان شركت كرده ، كشت .
به هر حال بروز زندگى درخشنده كمیل از زمان خلافت على علیه السلام به بعد شروع مى شود.
او را از یاران مخصوص و از بزرگترین حامیان ویژه على علیه السلام در دوران خلافت آن حضرت مى نامند.
كمیل آنقدر به على علیه السلام نزدیك بود كه حتى گاهى نیمه هاى شب ، با هم از خانه بیرون آمده و به گشت و گذار در كوچه ها و باغهاى تاریك مى پرداختند و زمانى به عبادت مشغول مى شدند.
على علیه السلام وقتى كه رهبریت مسلمانان را به دست گرفت ، استانداران و فرماندهان نالایق شهرها را عوض كرد و به جاى آنها افراد شایسته گذاشت .
كمیل از مردان شایسته و لایقى است كه على علیه السلام او را فرماندار شهر (هیت ) یكى از شهرهاى كنار فرات نمود، و از او خواست در آن نقطه حساس ، با كمال هوشیارى در برابر نفوذ معاویه ، ایستادگى كند و سنگر را رها نسازد.
او آنچنان مورد اطمینان على علیه السلام بود، كه روزى على علیه السلام به عبیداللّه بن ابى رافع كه منشى بیت المال بود، فرمود:
ده نفر از افراد مورد اطمینان من ، براى رسیدگى به بیت المال بر تو وارد مى شوند، عبیداللّه پرسید آن ده نفر چه نام دارند؟ على علیه السلام نام آنها را كه كمیل نیز جز آنها بود بر شمرد. و مدتى هم خود كمیل سرپرست بیت المال و رسیدگى و تقسیم عادلانه آن از طرف على علیه السلام بوده است .
كمیل در سطح بسیار عالى علم و دانش و معرفت بود، در عین حال مسلمانى متعهد، عابد و احتیاط كار به شمار مى آمد.
حضرت على علیه السلام او را در این جهات مرد پر جنبه و شایسته مى دید، از این رو، به سؤ الات علمى او با توجه مخصوصى ، پاسخ مى داد، و گاهى او را با عالیترین پندها، موعظه مى كرد.
آموختن دعاى كمیل ، به كمیل بهترین دلیل است كه كمیل در سطح عالى از معنویت بود، و لیاقت آن را داشت كه چنان دعاى بزرگ و پر معنایى به كمیل آموخته شود.
كمیل پاى منبر على علیه السلام زیاد مى نشست و گاهى مطالبى مى پرسید كه پاسخ آن براى شنوندگان بسیار سودمند بود.
در اینجا به عنوان نمونه : چند پند على علیه السلام را به كمیل ذكر مى كنیم :
روزى على علیه السلام دست كمیل را گرفت و به بیرون شهر كوفه برد؛ و همچون آن دردمندان پر رنج ، آه پر سوز كشید سپس فرمود: اى كمیل ! مردم سه دسته اند:
1 دانشمندى كه متعهد است و به دستورات عمل مى كند.
2 دانش آموزى كه در راه نجات قدم بر مى دارد.
3 مگسان كوچك و ناتوانى كه هر صدایى برخاست ، به دنبال آن صدا كوركورانه راه مى افتند؛ و با هر بادى كه وزید؛ همراهى مى كنند؛ آنها به نور دانش نرسیده اند و بر پایه محكمى تكیه نكرده اند.
اى كمیل ! دانش از مال بهتر است ، به جهت اینكه : دانش تو را نگهدارد؛ اما تو مال را نگه مى دارى .
دانش با بخشیدن زیاد مى شود ولى مال با بخشیدن كم مى شود.
اى كمیل ! شناخت علم ؛ همان دین است كه به وسیله آن انسان زندگى خداگونه مى یابد؛ و پس از مرگ از یاد خیر مردم فراموش نمى شود.
اى كمیل ! ثروت اندوزان هلاك مى شوند؛ ولى دانش پژوهان همچنان تا جهان باقى است زنده اند...
اى كمیل ! زمین از مردان خدا و شایسته و پارسا خالى نیست ، كه حجت مردمند، آنها براى تحصیل خشنودى خدا تمام رنجها را تحمل مى كنند؛ علاقه به دنیا آنها را نفریبد، علم و شناخت سراسر وجودشان را گرفته است ، چنین افرادى شایسته اند كه خلیفه و نماینده خدا در زمین باشند آه آه چقدر مشتاق دیدار چنین افراد برازنده هستم .
اى كمیل ! بستگان خود را بر آن بدار كه روزها براى به دست آوردن خصلتهاى نیك بروند، و شبها به رفع نیاز نیازمندان بپردازند.
سوگند به آن خدایى كه همه چیز را مى شنود، هیچ كس دلى را خوشحال نكرد مگر اینكه خداوند به خاطر آن ، به او لطف خاصى كند كه هرگاه اندوهى به او برسد، آن لطف خاص مثل آبى كه در سرازیرى جارى مى شود به سراغ او آمده و اندوه او را برطرف خواهد كرد.
اى كمیل ! دو دسته اند كه شبیه ترین موجودات به چهارپایان چراگاه هستند.
1 آنانكه پیرو هوا و هوسها و لذتهاى زودگذر مى باشند.
2 آنانكه حرص و ولع به ثروت اندوزى دارند.
اى كمیل ! هیچ تلاش و حركتى درست نیست مگر آنكه در انجام آن به دانش و شناخت نیازمندى !
روزى على علیه السلام بر شتر سوار بود، و كمیل هم در ردیف على علیه السلام بر همان شتر سوار بود و از سفر مى آمدند، كمیل از فرصت استفاده كرد و پرسید:
(حقیقت چیست ؟) على علیه السلام نخست به او فرمود، تو قدرت فهمیدن آن را ندارى ، او را اصرار كرد كه برایم شرح بده ، على علیه السلام مطالبى فرمود، او مكرر مى گفت شرح بیشتر بده . سرانجام على علیه السلام به او فرمود چراغ را خاموش كن كه صبح روشن شد، یعنى آنچه كه تو مى توانستى درك كنى گفتم . كمیل به قدرى به على علیه السلام نزدیك بود كه على علیه السلام در اواخر عمرش ، به خصوص به او وصیت كرد از جمله به او فرمود:
اى كمیل ! از منافقان و دورویان دورى كن ، با افراد خیانتكار همنشینى و دوستى نكن ، با ستمگران رفت و آمد نكن ، هرگز پیرو ستمگران مباش ، و در مجالس آنها شركت نكن ، تا مبادا خدایت تو را مورد غضب و خشم خود قرار دهد. در هر حال حق بگو، افراد پاك را دوست بدار، و از گنهكاران بپرهیز.
كمیل در محضر على علیه السلام همچون ستاره اى كنار ماه بود، كه عاشقانه شب و روز در محضر على علیه السلام بهره مند مى شد، حتى شبها در مسجد كوفه ، كنار على علیه السلام مى نشست و از آن حضرت استفاده علمى و معنوى مى كرد، و گاهى نشست آنها تا نیمه شب طول مى كشید.
در یكى از شبها كه پاسى از شب گذشته بود؛ كمیل همراه على از مسجد بیرون آمدند، در تاریكى شب از كوچه هاى كوفه عبور مى كردند، تا به در خانه اى رسیدند در آن خانه آنوقت شب ، صداى قرآن مى آمد، از این صدا معلوم مى شد كه مرد پارسایى از بستر برخاسته و با صدایى دلنشین و پر شور قرآن مى خواند، آن چنان كه گریه گلویش را گرفته بود، كمیل سخت تحت تاءثیر قرار گرفت ، او این آیه را مى خواند
امّن هو قانت اناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الاخرة و یرجوا رحمة ربّه قل هل یستوى الّذین یعلمون و الّذین لا یعلمون انّما یتذكروا الوالالباب ؛ آیا كسانى كه غرق در زیورهاى دنیا هستند بهترند یا آن كس كه در ساعت هاى شب به عبادت و سجده به سر مى برد، و از حساب و كتاب آخرت مى ترسد؛ و به رحمت خدایش امید دارد؛ بگو آیا كسانى كه دانا و متوجه هستند با كسانى كه نادان و غافلند یكسانند؟ تنها خردمندان مى دانند كه این دو دسته ؛ یكسان نیستند. (زمر: 9)
كمیل كه این آیه را با آن صداى پر سوز مى شنید، آنچنان در درون ، دگرگون شد كه با خود مى گفت اى كاش مویى در بدن این خواننده مى شدم و صداى قرآن او را مى شنیدم .
حضرت على علیه السلام از دگرگونى حال كمیل ، به خاطر آن صداى پر سوز و گداز آگاه شد به او فرمود:
صداى پر اندوه این خواننده تو را حیران و شگفت زده نكند، چرا كه او از دوزخیان است ، و بعد از مدتى راز این سخن را به تو خواهم گفت .
این سخن مولى على علیه السلام ؛ كمیل را از دو جهت متحیر و شگفت زده كرد؛ یكى اینكه على علیه السلام از دگرگونى درونى او خبر داد، دوم اینكه از دوزخى بودن آن خواننده محزون قرآن خبر داد؛ با اینكه صورت ظاهر، عكس آن را نشان مى داد.
مدتى گذشت تا جنگ نهروان پیش آمد، در این جنگ همانها كه با قرآن سر و كار داشتند، على علیه السلام را كافر خواندند و با او به جنگ پرداختند كمیل چون سربازى جانباز همراه على علیه السلام بود و على كه از شمشیرش خون این كوردلان مقدس مآب مى ریخت و آنها را به هلاكت رسانده بود متوجه كمیل شد و سپس سر شمشیرش را به سر یكى از هلاك شدگان گذارد و فرمود:
(اى كمیل ! آن كسى كه در آن شب آیه قرآن را با آن سوز و گداز مى خواند همین شخص بود.)
كمیل سخت تكان خورد و به اشتباه خود پى برد كه نباید گول ظاهر را بخورد، در حالى كه بسیار ناراحت شده بود خود را به روى پاهاى على انداخت و از خدا طلب آمرزش مى كرد.
آرى گاهى ممكن است افرادى بنام قرآن و اسلام ، شخصى چون كمیل را كه از یاران ویژه با معرفت على علیه السلام بود گول بزنند باید بسیار توجه داشت كه چه كسى عملا در خط امام است ، گفتار بدون عمل كافى نیست .
شركت كمیل در جنگها
كمیل تنها به نماز، دعا و عبادت اكتفا نكرده بود، بلكه در همه ابعاد اسلامى شركت فعال داشت ، و در جهاد در امور اجتماعى ؛ در میدانها در ردیف مسلمانان بزرگ اسلام ، نقش مهم داشت ، هرگز چون افراد بى تفاوت ، زندگى نكرد.
او در جنگهاى بزرگ صفین و نهروان ، همچو یك افسر فداكار حضرت على علیه السلام در ركاب آنحضرت مى جنگید.
یكى از جنگهاى كمیل ، جنگ او با سپاه معاویه براى حفظ زمینهاى جزیره بود كه شرح آن چنین است :
در سال 38 هجرى كه جنگ بین معاویه و على علیه السلام پس از جنگ صفین ، همچنان ادامه داشت ، معاویه لشكرى به فرماندهى عبدالرحمن بن اشتم براى تصرف زمینهاى جزیره (نزدیك دریاى مدیترانه ) و غارت اموال شیعیان آن جزیره اعزام نمود.
در این هنگام كمیل فرماندار (هیت ) (شهرى نزدیك فرات ) بود. (شبث ) كه فرماندار جزیره بود، و در شهر نصیبین سكونت داشت براى كمیل نامه نوشت و او را از حركت عبدالرحمان با لشكرش خبر داد.
در آن نامه یادآورى كرد كه كاملا هشیار باش و مردم را براى جلوگیرى از دشمن آماده كن .
پس از رسیدن نامه به دست كمیل ، كمیل در این باره فكر كرد، فكرش به اینجا رسید كه تا دشمن نرسیده باید در این باره فكر كرد، فكرش به اینجا رسید كه تا دشمن نرسیده باید به پیش رفت و نگذاشت دشمن وارد مرز شود و از مرز بگذرد.
در جواب نامه شبث نوشت ، چنین صلاح مى دانم كه با لشكر به سوى تو آیم ، و همراه لشكر تو به جبهه رفته و جلو دشمن را بگیریم و منتظر باش ‍ كه پشت سر نامه به تو خواهم رسید.
كمیل بیدرنگ چهار صد نفر از جنگجویان دلاور خود را بسیج كرد، و همراه آنها به سوى شهر نصیبین حركت كرد، و هنوز دشمن نرسیده بود كه به آنجا رسید و با لشكر شبث با هم سریع به سوى دشمن رهسپار شدند، و سر راه عبدالرحمن و لشكرش را گرفتند.
جنگ سختى در گرفت ، كمیل و شبث ، سپاه خود را مكرر به جنگ و حمله بر دشمن دعوت مى كردند، و خود در پیشاپیش لشكر مى جنگیدند، طولى نكشید كه لشكر دشمن درهم شكست ، و با دادن تلفات سنگین عقب نشینى كرد.
كمیل همراه لشكر خود تا (قرقیسا) (نزدیك شام ) سپاه دشمن را دنبال كردند و در راه بسیارى از افراد دشمن را به هلاكت رساندند، و همه نقاط آن سرزمین را از دشمن پاك نمودند.
پس از پاكسازى ، كمیل لشكر خود را به حضور طلبید و گفت حال دیگر لازم نیست در اینجا باشیم ، بهتر است كه به شهر (هیت ) مراجعت كنیم و شبث هم با لشكر خود به شهر نصیبین مراجعت نمود.
گرچه كمیل و شبث همراه لشكرشان ، مردانه جنگیدند، و سرزمین جزیره را از تجاوز دشمن حفظ كردند ولى لازم بود كه در همانجا بمانند تا دشمن بار دیگر به پیش نیاید و چون مراجعت كردند و این خبر به على علیه السلام رسید على علیه السلام مراجعت آنها را نپسندید، لذا براى كمیل و شبث نامه نوشت كه مراجعت شما درست نیست و شما مى بایست در همان محل باقى بمانید تا مرزها را حفظ كنید!
كمیل پس از شهادت على علیه السلام
كمیل پس از شهادت على علیه السلام جزء یاران وفادار امام حسن گردید، و در تشكیل حكومت و جنگهاى آن حضرت با دشمن نقش فعال داشت ؛ به طورى كه او را از یاران ویژه امام حسن دانسته اند.
پس از آنكه ماجراى امام حسن به صلح (آتش بس ) كشید، و سپس معاویه بر اوضاع مسلط گردید، كمیل همچون میثم تمار و قنبر و مختار، از مردان برجسته اى بودند، كه دستگاه معاویه آنها را سخت تحت نظر داشت ، و پس از معاویه كه سختگیرى بیشتر شد، این افراد را زندانى كرده و سخت زیر فشار قرار دادند.
زیرا مى دانستند اگر امام حسین علیه السلام قیام كند، این مردان بیدار دل دست از یارى حسین علیه السلام بر نمى دارند.
میثم تمار را ده روز قبل از ورود امام حسین به عراق كشتند، و مردانى مانند كمیل ، تحت نظر دستگاه ستمگر یزید بودند.
على علیه السلام خبر شهادت كمیل را به كمیل داده بود؛ و به او فرموده بود كه حجاج تو را به خاطر دوستى با ما اهلبیت به قتل مى رساند.
آرى دستگاه یزید از كمیل ، این پیرمرد باصفا و پاك و بى آلایش ‍ مى ترسید، چرا كه او، دست از على و دودمان پاك على علیه السلام نمى كشید؛ و حتى حاضر بود در این راه به شهادت برسد، و سخن على علیه السلام آویزه گوشش بود كه فرمود:
(اگر هزاران شمشیر متوجه من شود و من در راه خدا، قطعه قطعه شوم ، برایم آسانتر و بهتر است كه در بستر ناز بمیرم ).
كمیل در این مكتب بزرگ شده ، هرگز حاضر نبود كه زیر بار ذلت حكومت بنى امیه برود.
شهادت جانسوز كمیل به دستور حجاج
زمان سلطنت عبدالملك پنجمین خلیفه اموى فرا رسید، او وقتى كه حكومت را به دست گرفت براى جلوگیرى از مخالفان ، حجاج بن یوسف ثقفى را كه دژخیمى یاغى و ستمگرى خشن بود، فرمانرواى كوفه و اطراف آن كرد.
حجاج روحیه اى همچون چنگیز مغول داشت ، و از كشتن مخالفان ، و پرپر زدن آنها در برابرش هنگام مرگ لذت مى برد.
او آنقدر ناپاك و پست بود كه عمر بن عبدالعزیز خلیفه خوشنام اموى گوید: (اگر هر امتى در مسابقه افراد ناپاك ، كسى را معرفى كند، ما حجاج را به این عنوان نشان دهیم ، در این مسابقه برنده خواهیم شد.)
حجاج تشنه خون دوستان على ، به خصوص یاران نزدیكش بود، آنها را مى گرفت و مى گفت از على علیه السلام بیزارى بجویید.
آنها با كمال استقامت ایستادگى مى كردند و حاضر به اطاعت از امر حجاج نمى شدند، مانند قنبر و سعید بن جبیر كه به دست حجاج كشته شدند.
كمیل مى دانست كه اگر حجاج او را دستگیر كند، حتما خواهد كشت ، از این رو از دست این ستمگر خون آشام ، خود را پنهان مى كرد، با اینكه 90 سال از عمر كمیل مى گذشت ، اما مى دانست كه حجاج به صغیر و كبیر رحم نمى كند، و دوستان على را در هر وضعى كه باشند سر مى برد!
كمیل مخفیانه زندگى مى كرد، حجاج هر چه دنبال او گشت او را نیافت .
سرانجام دستور داد جیره و حقوق كسانى را كه از خویشان كمیل هستند، قطع كنند تا كمیل خود را معرفى كند.
وقتى كمیل از این دستور مطلع شد، با خود گفت از عمر به من چیزى نمانده ، سزاوار نیست كه عده اى به خاطر من ، گرفتار ظلم تو گردند و از حقوق خود محروم بمانند.
حجاج گفت : تو را خواهم كشت . چرا كه در قتل عثمان شركت داشتى !
كمیل گفت : امیرمؤمنان على علیه السلام به من خبر داد كه تو مرا به قتل مى رسانى !
حجاج دیگر به آن پیرمرد نود ساله باصفا مهلت نداد دستور داد جلادان بى رحم سرش را از بدنش جدا كردند.
او كه از نخست سرسپرده مولایش على علیه السلام بود سرانجام سرش ‍ را در راه على علیه السلام داد.
شهادت كمیل در سال 83 (و به نقلى 81) هجرى در كوفه واقع شد.
بدن مطهرش را در قبرستان وادى السلام نجف دفن كردند، هم اكنون مرقدش در ناحیه شرقى مسجد حنانه در كنار تل كوچكى بنام (ثویّه ) ظاهر و مشخص است ، و محل زیارت شیفتگان راه على علیه السلام مى باشد.
درود بر كمیل مرد كمال و معرفت كه عمرش را در راه خدمت به اسلام به پایان رسانید و سرانجام در راه اسلام شهید شد.

فلسفه وجود روحانى 

خطیب توانا حجة الاسلام و المسلمین جناب آقاى محمد تقى فلسفى این خاطره را كه در زندگى خودش رخ داد نقل كرد: اواخر اسفند ماه سال 1316 شمسى بود، یكى از بازرگانان تهران مرا دعوت كرد تا با هم به مشهد برویم و هنگام تحویل سال در آنجا باشیم ، با هم به گاراژ رفتیم ، آن زمان اتومبیل سوارى كم بود، دیدیم در گاراژ یك سوارى توقف كرده چهار مسافر دارد و منتظر مسافران دیگر است ، من و میزبانم به اتفاق یك مسافر دیگر سوار آن شدیم و حركت كرد تا از راه سمنان به مشهد برود، وقتى كه از تهران بیرون آمد، مردى كه در جلو نشسته بود به سمت چپ پیچید یكى یكى از شغل مسافران جویا شد، و بعد خودش را چنین معرفى كرد:
(من كاشانسكى نام دارم در مشهد تجارتخانه داشتم ، چند سال قبل تصمیم داشتم به اصفهان بروم و در آنجا مشغول تجارت شوم ، به اصفهان رفتم ولى منصرف شدم و اكنون به مشهد باز مى گردم ، او دو پاكت بزرگ پرتقال در جلو پایش گذاشته بود و مى گفت این پرتقالها را براى نوه هایم تحفه مى برم ، البته در آن زمان بر اثر مشكلات نقل و انتقال پرتقال كم بود، به هر حال نوبت من شد، كاشنسكى به من رو كرد و گفت : شغل شما چیست ؟ (مرا نمى شناخت )
گفتم : آشیخى . (با توجه به اینكه زمان سلطنت رضا خان بود)
گفت : آشیخى چیست ؟
گفتم : مسایل دینى را به مردم یاد مى دهیم ، از خدا و پیامبر، امامان علیهم السلام ، عبادات ، معاملات ، حلال و حرام سخن مى گوییم .
تا به اینجا رسیدم سخنم را قطع كرد و با فریاد گفت : (از این حرفها دست بردارید، مردم را معطل كرده اید، و عمر همه را هدر مى دهید.)
به این ترتیب گستاخى و بى ادبى كرد، میزبانم خواست جوابش را بدهد، گفتم ساكت باشد فعلا اول سفر است .
اتومبیل همچنان راه مى پیمود تا به رودخانه اى رسیدیم ، اواخر اسفند ماه در میان رودخانه آب جارى بود، اتومبیل مى بایست از كف رودخانه عبور كند، راننده ماشین را كنار زد و توقف كرد و گفت باید صبر كنیم تا اتومبیل بزرگ بیاید، اگر در داخل آب ماندیم ، ماشین را بیرون بكشد، طولى نكشید، تا یك كامیون سقف دار فرا رسید، در كف كامیون بار مسافران بود، و مسافران هم روى بارها پشت سر هم نشسته بودند، كامیون عبور كرد و در آن سوى آب ایستاد و مسافرانش كه مازندرانى و زوار مشهد بودند پیاده شدند، وقتى كه اتومبیل ما حركت كرد، در وسط آب بر اثر فشار زیاد آب ، خاموش شد، راننده گفت : درهاى اتومبیل را باز كنیم و پاها را بالا نگهداریم تا آب از كف اتومبیل نیز عبور كند.
در این هنگام كاشانسكى دید بر اثر عبور آب از كف ماشین پاكتها پاره شد و پرتقالها با حركت آب به رودخانه وارد شد.
وقتى كه چشم مسافران كامیون به پرتقالهاى شناور روى آب افتاد، شلوارهاى خود را بالا زدند، و براى گرفتن آنها به وسط آب مى رفتند، كاشانسكى به من رو كرد و گفت : به مردم بگو پرتقالها را بگیرند و جمع كنند، آنها را نخورند، من به مردم گفتم : (اى زایران مشهد مقدس ! مبادا این پرتقالها را بخورید، شما دارید به زیارت مى روید، پرتقالها مال این آقا است ، آنها را از آب بگیرید و تحویل صاحبش بدهید.)
آنها هم زحمت كشیدند پرتقالها را گرفتند و یك جا تحویل صاحبش ‍ دادند.
راننده كامیون هم با استفاده از سیم بوكسل اتومبیل ما را از آب بیرون كشید و حركت كردیم ، كاشانسكى از من تشكر كرد، من به او گفتم : (حالا فهمیدى آشیخى یعنى چه ؟)(65)
او به اشتباه خود پى برد و دریافت كه شغل روحانیت بسیار مهم است ، و موجب حفظ اموال و امنیت و ناموس و روابط نیك اجتماعى و آسایش ‍ زندگى خواهد شد.




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: عبرت،
[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

پیامبر مهربان  

آنانكه فریفته زرق و برق این جهان ناپایدار هستند، آنان كه دلباخته این دنیاى فانى مى باشند. آنانكه به مظاهر بى صفاى چند روزه دلبسته اند و عقلشان در میان دیدگانان هست ، به انسانیت و فضایل انسانى به دیده احترام نمى نگرند، آنها هستند كه تنها محور فكر و اندیشه و آرزویشان ، كیف و عیش خود و نور چشمیهاى خویش مى باشد.
آنها به تنها به درماندگان و بى پناهان به نظر مهر و عاطفه نمى نگرند، بلكه آنان را بدبختهاى روزگار دانسته ، و گاهى با گفتار غلط مانند، خشم طبیعت آنها را گرفته ، آنها انگلهاى اجتماع هستند، باید وجود آنها از صفحه روزگار برافكنده شود و.... دهان كجى مى كنند. اما مردان خدا، مردان با فضیلت ، مردان پاك ، همواره حامى و پناه دهنده زیردستان و ناتوانان هستند و نوازش و رسیدگى به بى پناهان جزو برنامه ضرورى زندگى آنهاست .
او كه سر سلسله مردان خدا و پیامبران بود او كه آخرین فرستاده و بزرگترین سفیر خالق زمین و آسمان بود، از سراسر وجود او مهر و محبت آشكار بود او آسایش خود را وقف رفاه و آسایش درماندگان و بى سرپرستان كرده بود و پیروان خود را با دستورهاى اكید و طرفدارى و حمایت از ناتوانان دعوت مى كرد.
عموى بزرگوار او پدر با ایمان و با كمال على علیه السلام (ابوطالب ) درباره چهره فروزان و تابناك او، بسیار نیكو گفت :
و ابیض یستسقى الغمام بوجهه
ثمال الیتامى عصمة للارامل ؛

وه ! چه سیماى نورانى و درخشندهاى ! كه به بركت آن از خداوند باران رحمت مى طلبند. (و چه مهربان و عطوفى ) كه فریاد رس یتیمان و نگهدارنده بیچارگان و زنان بى سرپرست است .(53)
مهربانى پیامبر صلى اللّه علیه و آله به یتیمان
اصحاب و مسلمانان در محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله اجتماع كرده بودند و از بیانات ارزشمند او استفاده مى كردند. در این میان نظرها به پسرى خردسال دوخته شد، او كه پیامبر صلى اللّه علیه و آله را چون پدر مهربان مى نگریست و از قیافه اش تاءثر و درماندگى آشكار بود به رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله چنین گفت :
(اى پیامبر! من پسرى بى پدر هستم ، خواهرى نیز بى پدر و بى سرپرست دارم ، مادرم بیوه شده است ، از آنچه كه خداوند به شما عنایت كرده به ما لطف فرما و براى ما غذایى فراهم كن .)
پیامبر: اى بلال ! برو به خانه هاى ما گردش كن ، هر چه از غذا پیدا كردى بیاور!
بلال به خانه اى رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله كه در چند حجره ساده خلاصه مى شد، رفت و پس از گردش ، 21 عدد خرما یافت ، و به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله آورد.
پیامبر: این فرزندم ! این خرماها را از من بپذیر، هفت عدد از این ها مال تو هفت عدد دیگر مال خواهرت و هفت عدد دیگر مال مادرت است .
در این هنگام معاذبن جبل یكى از اصحاب پیامبر صلى اللّه علیه و آله دست نوازش به سر آن تیم كشید و گفت : (خداوند تو را از یتیمى بیرون آورده و جانشین پدرت گرداند.)
پیامبر: اى معاذ! نوازش و مهر تو را نسبت به یتیم دیدم همین قدر بدان هركسى یتیمى را سرپرستى كند و دست نوازش بر سر او بكشد، خداوند به هر مویى كه زیر دست او مى گذرد پاداش شایسته اى به او مى دهد و گناهى او را محو مى نماید و مقام او را بالا مى برد.
(54)
نزدیك وقت نماز عید است ، مسلمانان در مسجد جمع شده بودند و انتظار پیامبر صلى اللّه علیه و آله دقیقه شمارى مى كردند.
پیامبر صلى اللّه علیه و آله عازم نماز شد از خانه بیرون آمد و به سوى مسجد رهسپار گشت . در مسیر راه دید كودكى مى گرید.
آه ! این بچه چرا گریه مى كند؟ همه بچه ها با همدیگر بازى مى كنند خوشحال و شاداب هستند، پس چرا این بچه كه لباس كهنه و پاره پاره پوشیده گریه مى كند؟
پیامبر: بچه جان ! چرا گریه مى كنى ؟ چرا از بچه ها فاصله گرفته اى ؟ چرا با آنها بازى نمى كنى ؟....
بچه خردسال مشاهده كرد مردى با سخنان مهرآمیز پدرانه او را نوازش ‍ مى دهد، نشناخت كه او پیامبر مهربان است ، در جواب چنین گفت : (پدرم در یكى از جنگلهاى اسلام كشته شد، مادرم با مردى ازدواج كرد، آنچه كه داشتم همه را خوردند و مرا از خانه بیرون كردند، نه لباس دارم و نه غذا، خانه اى هم ندارم كه به آن پناه ببرم ، بچه ها هم سن و سال خود را مى بینم . همه خانه و كاشانه اى دارند و با كمال شادمانى با همدیگر بازى مى كنند. بغض مرا گرفته و به یاد بى پدرى و بى سرپرستى خود افتادم ، از این رو بى اختیار گریه مى كنم .)
پیامبر: این بچه جان ! ناراحت نباش ! بیا با هم به خانه ما برویم آیا دوست ندارى من پدر تو باشم . فاطمه علیه السلام برادران تو باشند؟!
كودك : قطعا راضى هستم ، چه افتخارى بالاتر از اینكه پدرى چون تو، خواهرى چون فاطمه علیه السلام عمویى چون على علیه السلام و برادرانى مانند حسن و حسین علیه السلام داشته باشم ! زهى سعادت زهى افتخار.
پیامبر: اینجا خانه ما است ، لباسهاى خود را بیرون بیاور و این لباسهاى پاكیزه و نو را بپوش ! از این غذاها بخور، هیچ ناراحت نباش این خانه ، خانه تو است .
كودك بى نهایت خوشحال شد و یتیمى خود را فراموش كرد، شادان و كامران از خانه بیرون آمد، به سوى بچه ها دوید و با آنها مشغول بازى شد.
كودكان : تو هم اكنون گریه مى كردى ؟ چطور شد اینكه مسرور و خندان هستى ؟
- من گرسنه بودم سیر شدم ، برهنه بودم لباس نو پوشیدم ، بى پدر و یتیم بودم پدرى چون رسول خدا صلى اللّه علیه و آله ، خواهرى چون فاطمه زهرا علیه السلام عمویى مانند على علیه السلام و برادرانى مانند حسن و حسین علیه السلام پیدا كردم !
كودكان : كاش پدران ما همه در این جنگ كشته مى شدند و چنین افتخار و سعادتى كه نصیب تو شده ، نصیب ما مى شد.
آن كودك یتیم در سایه لطف و مهر پیامبر صلى اللّه علیه و آله زندگانى كرد تا اینكه خبر رحلت و وفات رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله به او رسید، گویا آسمان به روى او خراب گردید، ناله اش بلند شد، آه آه خاك بر سرم اینك من یتیم شدم .... اینكه غریب و بچاره شدم . بعضى از اصحاب سرپرستى او را بر عهده گرفتند.
(55)




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

برخورد شدید اسلام با گرانفروش  

مگر نه این است كه تجارت و داد و ستدها یكى از مهمترین پایه هاى اقتصاد و كسب امكانات مادى است ، مگر از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله نشنیده ایم كه اگر بركت را به ده قسم كنیم ، نه قسمت آن در تجارت است و در پرتو تجارت ، از اندوخته هاى مردم بى نیاز خواهیم شد و چشم طمع به این و آن نمى دوزیم (51) و....
از این رو باید اجناس خود را در معرض تجارت و داد و ستد قرار داد، پولها و كالاها را نباید احتكار و گنج كرد باید، براى تحصیل آسایش ‍ اقتصادى ، سفرها كرد و از وطن دور شد و راههاى درازى را پشت سرگذاشت .
پیشواى راستین حضرت امام صادق علیه السلام نان خور بسیارى داشت او نمى توانست به آنان بى توجه باشد و نیازمندیهاى آنان را نادیده انگارد:
قافله بازرگانان اجناس خود را آماده كرده عازم حركت به سوى (مصر) بودند، چه خوبست (مصادف ) (یكى از غلامان امام صادق علیه السلام ) نیز به همراه كاروانیان حركت كند و همانند آنان تجارت نموده ، تا از سود آن بهره مند شویم .
امام صادق : اى مصادف ! این هزار دینار را بگیر و كمال آمادگى را داشته باش ! و به همراه كاروان بازرگانان به سوى مصر برو و با این پول تجارت كن !
مصادف : من غلام تو هستم ، آنچه دستور بفرمایى با كمال میل انجام مى دهم .
مصادف با آن هزار دینار، اجناسى خریده و به همراه قافله تجار، به سوى مصر رهسپار شد.
راه بین مدینه و مصر، طولانى است ، چه مى شود كرد، باید تجارت نمود، سختى و رنج راه ، به خاطر تجارت است ، شاید در این تجارت ، سود فراوانى ببریم و پیمودن آن همه راه خسته كننده ، بى نتیجه نماند.
دیوارهاى مصر و درختان آن از دور پیداست ، هر لحظه كاروانیان كه خسته و كوفته شده اند، منتظرند به مصر برسند، و رفع خستگى كنند، سپس كالاى تجارتى خود را به بازار آورده ، در معرض فروش قرار دهند.
هنوز از دروازه شهر وارد نشده بودند كه به وسیله گروهى ، خبر خوشى به گوش آنان خورد.
- اى مردمى كه در مصر بودید و از اوضاع بازار و تجارت شهر اطلاع دارید، و گویا شما نیز بازرگان بودید، اجناس خود را در این شهر فروخته اید و هم اكنون بیرون مى روید، بازار در چه وضع هست ؟!
- مژده ....مژده .... كالاهاى شما در این شهر مرغوب و كمیاب است ، مشتریان و خواهان بسیار دارد، خاطر جمع باشید، سود خوبى نصیب شما مى شود.
- وه ... وه ! چه خبر خوشى و چه مژده خوبى ! بنابراین بسیار شایسته است ، با هم تصمیم بگیریم و اجناس خود را از قرار هر دینارى به كمتر از یك دینار سود ندهیم . نه ، نه ! تنها تصمیم كافى نیست ، باید همه افراد ما سوگند یاد كنند كه جنس خود را به هر دینارى ، یكدینار استفاده بفروشند، نه كمتر! (همه با هم سوگند یاد كردند).
بازار آشفته !
مگر امروز چه خبر است ؟! بازار عوض شده ، آشفتگى عجیبى رخ داده ، فلان جنسها گران شده است ما كه در عمر خود چنین (بازار سیاهى ) ندیدیم . ولى چه مى شود كرد، ما نیاز لازم به آن اجناس داریم ، باید به هر قیمت هست خرید. باید شتاب كرد، مشترى هاى بسیار، دور كالاها را گرفته اند، راستى این اجناس چقدر گران شد؟ بله ، مردم به این جنسها نیازمندند، و كمیاب هم هست .
به این ترتیب (مصادف ) با هزار دینار خود، هزار دینار استفاده برد، و به همراه كاروان با كمال خردسندى به مدینه بازگشت .
او با خود مى اندیشید، كه در تجارت خود موفق شده و مولاى او حضرت صادق علیه السلام قطعا او را تحسین خواهد كرد و به او آفرین مى گوید:
هر كدام از هزار دینار را در كیسه اى قرار داد و با شكوه خاصى خود را نزد امام صادق علیه السلام رسانید، و آن دو كیسه را در حضور حضرت نهاد.
- قربانت گردم ! این كیسته اصل سرمایه است و این دیگرى سود تجارتى آن !
امام صادق : وه ! این سود، بسیار است ، راستى بگو ببینم ، ماجرا از چه قرار بوده ؟ و با آن كالا چه كردید و چگونه چنین نفع كلانى را به دست آورده اید؟!
مصادف : جنس ما در مصر، هم خواهان بسیارى داشت و هم كمیاب بود، ما با هم ، سوگند یاد كردیم كه از هر دینارى ، یك دینار منفعت بگیریم .
امام صادق : آه ...آه ... شما با همدیگر، هم سوگند شدید كه آنقدر سود از مسلمانان بگیرید! نه ، نه ، من فقط سرمایه خودم را بر مى دارم ، كیسه سود را بردار. من احتیاجى به آن ندارم . (یا مصادف ! مجادلة السیوف اهون من طلب الحلال ؛ این مصادف ! جنگیدن با شمشیرها، آسانتر از به دست آوردن مال حال است )
(52)
به این ترتیب ، پیشواى ششم ما امام صادق علیه السلام اعلان تنفر از مسلمانانى كه به خاطر استفاده بسیار، (بازار سیاه ) به وجود مى آوردند، كرد، و به این وسیله یكى از دستورات اجتماعى فروزان اسلام را به جهانیان آموخت كه باید مال طیب و پاكیزه را تحصیل كنند.


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

چهره پرشكوه جعفر طیار در كشور بیگانه  

سال پنجم بعثت بود. مسلمانان در فشار بسیار سخت قرار گرفتند، گروهى تصمیم گرفتند همراه جعفر طیار به كشور حبشه پناهنده شوند. جعفر با گروهى از مسلمانان به حبشه مهاجرت كرد و در آنجا به انجام برنامه هاى مذهبى و تبلیغ اسلام پرداختند.
كفار قریش در مكه به دست و پا افتادند، و به گرد هم نشستند و تصمیم گرفتند دو نفر از افراد چابك و ورزیده خود را یه همراه هدایاى گرانقیمت نزد نجاشى امپراطور حبشه بفرستند، و از او بخواهند كه جعفر و همراهانش را از كشور حبشه اخراج نماید.
این دو نفر به نام عمرو عاص و عماره ، انتخاب شده و همراه هدایاى نفیس سوار كشتى شده و خود را به حبشه رساندند.
نخست سراغ اطرافیان شاه حبشه رفته ، و به هر یك هدیه اى دادند و قصه خود را گفتند و از آنها خواستند كه در رسیدن به هدف ، در حضور شاه ، ما را كمك كنید.
ساعات ملاقات با پادشاه حبشه نزدیك شد، عمرو عاص و عماره ، هدایاى نفیس خود را برداشته وارد قصر شدند، به محض اینكه به حضور نجاشى رسیدند، در فاصله چند قدمى ، به سجده افتاده و همچون غلامان دربار با كمال ادب دست به سینه در برابر حریم شاه ایستادند، و سپس ‍ هدایاى خود را تقدیم كردند و با اجازه اعلیحضرت ، خواسته خود را گفتند، و اطرافیان نیز به كمك آنها شتافته و آنها را تاءیید مى كردند.
نجاشى كه مرد با تجربه و فهمیده بود، فریب ظاهر آنها را نخورد و گفت : من نمى توانم تنها به قاضى بروم ، و بدون بودن طرف شكایت شما، داورى كنم ، باید نماینده مسلمان هم باشد و حرفش را بزند تا قضاوت كنم .
نجاشى براى مسلمانان پیام فرستاد، كه ساعت معینى حضور یابند تا به شكایت آن دو نفر رسیدگى شود.
جعفر طیار، به مسلمانان همراهش گفت : (وقتى به حضور شاه رفتیم هیچكس سخن نگوید، مرا نماینده خود كنید، من به جاى شما سخن مى گویم ) مسلمانان این پیشنهاد را پذیرفتند.
ساعت ملاقات فرا رسید نمایندگان كفار قریش ، با پارتى بازى اطرافیان شاه ، كنار مسند قرار داشتند، شاه نیز در مسند نشسته بود، اجازه ورود داده شد ناگهان دیدند مسلمانان با جعفر طیار به طور عادى و معمول وارد شدند.
برخلاف انتظار شاه و اطرافیان ، سجده و خم شدن از مسلمانان دیده نشد، بلكه با كمال وقار و شكوه خاص حاضران را به خود جلب كردند.
نمایندگان قریش كه پى بهانه مى گشتند، همین بى اعتنایى مسلمانان را بهانه قرار دادند، و خطاب به شاه چنین اظهار داشتند: (اعلیحضرتا! حال ثابت شد كه حق با ما است ، دیدى كه اینها به مقام سلطنت جسارت كرده و این چنین بر خلاف ادب رفتار نمودند.)
جعفر بى آنكه خود را ببازد، دهان گشود و گفت : (ما طبق وظائف مذهبى خود براى غیر خدا را ببازد، دهان گشود و گفت : (ما طبق وظائف مذهبى خود براى غیر خدا سجده نمى كنیم .) سپس مطالبى از اصول اسلام و اهداف پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله را با زیان بسیار شیوا بیان كرد.
آن چنان سخنان جعفر و شیوه ملاقات عزتمند او و همراهانش ، جالب بود كه همه اهل مجلس و شخص شاه ، مرعوب واقع شده و شاه شخصا با جعفر به گفتگو و سؤ ال و جواب پرداخت ، در پایان به آنها گفت : (آفرین به شما و كسى كه از پیش او آمده اید، شما در این كشور آزادید، و دستور مى دهم كه همه امكانات را در اختیار شما بگذارند.)
عمر و عاص همین كه لب به اعتراض گشود، نجاشى چنان سیلى به صورتش زد كه دست به صورت گرفت و از مجلس خارج گردید. جعفر و همراهان پانزده سال در حبشه ماندند و بذر اسلام خواهى را در قلب نجاشى قلوب مردم حبشه پاشیدند و سپس به مدینه بازگشتند.
(50




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

پاسخ ‌هاى دندانشكن اسیر مسلمان به امپراطور روم  

در یكى از جنگهاى مسلمانان با كشور پهناور و قدرتمند روم ، عبداللّه بن حذافه با هشتاد نفر مسلمان ، به دست رومیان اسیر شدند.
این گروه را به حضور (هرقل ) امپراطور روم بردند، در این ملاقات ، امپراطور روم به عبداللّه چنین گفت :
(بیا و آیین ما مسیحیت را بپذیر تا تو را آزاد كنم .)
عبداللّه : نه ، هرگز من از آیین محمد صلى اللّه علیه و آله دست نمى كشم .
امپراطور: اگر آیین مرا بپذیرى ، مقام ارجمندى را به تو خواهم داد.
و آن گونه كه مى نگرم شخص شایسته هستى ، در این صورت تو را در حكومت و زمامدارى شریك خود مى سازم .
عبداللّه : نه ، غیر ممكن است كه من از اسلام خارج گردم ، اگر همه آنچه را كه در قلمرو حكومت تو است به من بدهى به اندازه یك چشم بهم زدن ، از اسلام بیرون نمى روم .
امپراطور روم از راه تهدید وارد شد، دستور داد، عبداللّه را به دار آویزان كردند، و به ظاهر گفت تیربارانش كنید اما حاضران دیدند كه اصلا چهره عبداللّه عوض نشده ، و او همچنان مقاومت مى كند.
به فرمان امپراطور، او را از دار به پایین آوردند دستور داد دیگ بزرگى آوردند و روغن زیتون در آن ریخته و آن دیگ را روى آتش گذاشتند، همین كه جوش آمد، یكى از اسیران مسلمان را در آن روغن گداخته افكندند، بیدرنگ گوشتهاى او از استخوان جدا گردید، و استخوانهاى بدنش روى دیگ قرار گرفت .
امپراطور به عبداللّه گفت : اگر آیین مسیحیت را نپذیرى ، تو را نیز این چنین در میان روغن زیتون دیگ مى سوازنم .
عبداللّه باز پیشنهاد قیصر را رد كرد.
به فرمان امپراطور، عبداللّه را نزدیك دیگ آوردند تا او را میان دیگ بیفكنند، وقتى كه عبداللّه نزدیك دیگ رسید گریه كرد، قیصر دستور داد او را برگرداندند، به او گفت چرا گریه مى كنى ؟
عبداللّه گفت : گریه ام از ترس مرگ نیست ، بلكه گریه ام از این رو است كه كاش به تعداد موهاى بدنم ، جان مى داشتم ، و همه را در راه بزرگداشت اسلام فدا مى كردم .
فرمانفرماى روم ، از خلوص و شهامت و دلاورى عبداللّه حیران و مبهوت شد، و آنچنان عبداللّه به نظرش بزرگ جلوه كرد كه به او گفت : (اگر آیین مسیحیت را بپذیرى ، دخترم را همسر تو كرده و نصف كشورم را به تو واگذار مى نمایم )
عبداللّه : نه هرگز، اسلام عزیز را رها نمى كنم .
امپراطور: حال كه مطلب به اینجا كشید، بیا و سرم را ببوس تا تو را آزاد كنم .
عبداللّه : نه این كار را هم نمى كنم ، سر یك فرد سركش و طاغوت را نمى بوسم .
امپراطور: اگر سر مرا ببوسى ، تو و همه اسیران مسلمان را آزاد خواهم كرد.
عبداللّه : حال كه آزادى دیگران در پیش است ، حاضرم سرت را به یك شرط ببوسم .
امپراطور: هر طور كه خودت مى خواهى ببوس .
عبداللّه آستین خود را به پیشانى امپراطور روم گذاشت و سر او را به نیت بوسیدن آستینش بوسید، و در نتیجه امپراطورى روم ، او و همراهانش را آزاد ساخت .
وقتى كه عبداللّه با همراهان به مدینه بازگشت و قصه خود با قیصر روم را بیان نمود، مسلمانان شهامت ؛ غیرت و مردانگى او را ستودند، و در مسجد همه مسلمین از عبداللّه احترام و تجلیل كرده و سر او را بوسیدند.
امپراطور روم آنچنان فریفته شهامت و جوانمردى عبداللّه شده بود كه در ضمن نامه اى كه براى حاكم مسلمین نوشت ، از عبداللّه یادى كرد و گفت : (اگر این مرد پیرو آیین ما بود، او را تاسرحد پرستش ، مى ستودیم .)
آرى این بود زندگى مردانه و شكوهمند یكى از دست پروردگان و فرهیختگان مكتب پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله كه تا این حد، با سرافرازى و سربلندى زیست و استقلال و عزت و آبروى خود و مسلمانان را در كشور دیگر، حفظ كرد.
(49)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:31 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

توجه به روز حسرت قیامت  

یكى از نامهاى قیامت (یوم الحسرة ) (روز حسرت ) است چنانكه این مطلب در آیه 39 سوره مریم تصریح شده است .
آیة اللّه العظمى بروجردى مرجع كل ، در وعظ و نصیحت خود، به طور مكرر از این جمله یاد مى كرد، خطیب توانا آقاى فلسفى مى نویسد: روزى من تنها در محضر ایشان در اطاق اندرونى نشسته بودیم ، به یك مناسبت فرمود:
روز قیامت یوم الحسرة (روز افسوس خوردن ) است ، كه افراد به گذشته دنیاى خود و غفلت هایى كه داشته اند افسوس مى خوردند، در این وقت دیدم چنان پرده اى از اشك روى چشمشان آمد كه گویى هم اكنون قیامت است و آن یوم الحسرة براى ایشان مجسم مى باشد.
(45)
آرى آقاى بروجردى این گونه به معاد مى اندیشیدند، و به یاد حسرت و افسوس آن روز، دگرگون مى شدند. كه قرآن مى فرماید:
حتى اذا جائتهم الساعة بغتة قالوا یا حسرتنا على ما فرطنا فیها و هم یحملون اوزارهم على ظورهم ؛ اى افسوس بر ما كه در مورد (اندوختن ذخیره براى ) قیامت كوتاهى كردیم ، و آنها بار سنگین گناهایشان را بر دوش مى كشند. (انعام :31)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

فرمان ایست به هواپیماى غول پیكر جت  

فراموش نمى كنم در كوپه ترن ، با یك دانشمندى كه دكتر داروساز بود، هم صحبت شدم ، از هر درى سخن به میان آمد، در میان حرفهایش قصه لطیف و زیبائى گفت كه دوست دارم شما هم آن را بشنوید، گفت :
روزى براى انجام ماءموریت ، سوار هواپیماى غول پیكر جت شدم كه از آبادان به تهران پرواز مى كرد، وقتى كه هواپیما از زمین برخاست با خود گفتم : بنازم به مغز بشر، چه اعجوبه اى ساخته ؟ دستت درد نكند بشر چه خدمت بزرگى كردى ، من كه مى بایست این راه طولانى فاصله آبادان تا تهران را ماهها بپیمایم ، یكساعته مى پیمایم ، آفرین بر تو اى بشر، زنده باد فكر و مغز و اندیشه ات اى بشر.
ولى حتى یكبار هم به ذهنم نیامد كه بگویم بنازم بدست قدرتت اى خداى بزرگ كه چنین استعداد و مغزى به بشر دادى ، تا این اعجوبه را ساخت .
در این فكرها غرق بودم ، حدود یك ربع ساعت از حركت هواپیما بیشتر نمى گذشت ، كه ناگهان از سوى ناظم هواپیما با بلندگو اعلام شد: نظر به اینكه هوا طوفانى و نامساعد، است و ادامه حركت به تهران خطرناك به نظر مى رسد، هم اكنون به آبادان برمى گردیم .
تا این اعلام را شنیدم ، ناگهان این آیه قرآنى همچون زنگ در كنار لاله گوشم به صدا در آمد: (یسبح لله ما فى السماوات و ما فى الارض ؛ آنچه در آسمانها و زمین است ، خدا را مى ستایند.)
افسوس خوردم كه چرا من فقط بشر را ستودم ، حتى یك بار نگفتم بنازم به قدرت خدا.
به خود گفتم دیدى همین اعجوبه غول پیكر، با فرمان ایست خدا، به جلو نرفت و برگشت ، بنابراین همه امور در دست او است ، نخست باید او را ستود، و سپس از تلاش هاى طاقت فرساى بشر براى پیشبرد تمدن علم و صنعت تمجید و سپاس كرد، از آن پس نخست از خداوند مهربان سپاس ‍ مى كنم ، بعد از بندگانش ، همان خدایى كه بزرگترین نقشه خائنانه امپریالیسم آمریكا را در حمله نافرجام هواپیماهاى مجهز خود به تهران براى نجات جاسوسها، آن چنان شكست مفتضحانه داد
(43) كه مى توان آن را از شگفتیهاى حوادث عصر حاضر خواند.




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


دعاى نیمه شب و فرار دشمن  

سال پنجم هجرت پیامبر صلى اللّه علیه و آله به مدینه بود، مى توان گفت آغاز توسعه پیروزى انقلاب به رهبرى پیامبر صلى اللّه علیه و آله بود، ضد انقلاب از مشركان و یهود و نصارى و منافقان دست به دست هم داده بودند تا انقلاب نوپاى اسلام را از پاى در آورند، در جنگ بدر و... با اینكه جمعیت دشمن چند برابر بود، از دست سربازان رشید اسلام شكست مفتضحانه خوردند، ولى همچون مار زخم خورده ، این بار تمام حزبها و طوایف و یهود و نصارى را براى یك جنگ بزرگ بر ضد اسلام دعوت كردند، دعوت آنها پذیرفته شد، سپاه انبوهى از دشمن براى سركوبى مسلمانان به سوى مدینه حركت كردند.
مدینه در محاصره دشمن در آمد، قبل از ورود دشمن ، مسلمانان به فرمان پیامبر صلى اللّه علیه و آله دور تا دور مدینه ، خندق كنده بودند، خندق مانع از آن شد كه دشمن به طور گروهى وارد مدینه شود، اما پشت خندق همچنان ماند، عبور و مرور مسلمانان مدینه را به بیرون از مدینه قطع كرد.
و در حقیقت وقتى كه دشمن نتوانست جنگ كند، مسلمانان را در فشار اقتصادى قرار داد، حدود یكماه از این جریان گذشت ، فشار گرسنگى ، محاصره ، سرما و دلهره و ناامنى ، مسلمانان را سخت نگران و ناراحت كرده بود، آنچنان فشار زیاد بود كه ابوسعید به حضور پیامبران صلى اللّه علیه و آله رسیده ، و عرض كرد جانها به لب آمده و كارد به استخوان رسیده است .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله همان لحظه با یاران خود به مسجد (فتح ) رفتند و در آنجا دست به دعا و نیایش پرداختند، ناگهان دیدند پیامبر صلى اللّه علیه و آله رو به جمعیت كرد و گفت : آیا در میان شما كسى هست كه برود بیرون مدینه نزدیك اردوگاه دشمن ، از آنها خبر بیاورد، گرسنگى و فشار در حدى بود كه كسى جواب این سؤ ال را نداد، پیامبر بار سوم به یكى از مسلمانان به نام (حذیفه ) فرمود: تو برو و خبر بیاور، حذیفه فرمان پیامبر صلى اللّه علیه و آله را گوش كرد، شبانه در راهى كه دشمنان او را نبینند، به طرف اردوگاه دشمن رفت ، دید باد و طوفان ، تمام تشكیلات ، دشمن را به هم زده و خیمه ها را در هم ریخته است .
حذیفه گوید: ابوسفیان از خیمه اى بیرون آمد و گفت : اى گروه قریش دیگر جاى توقف نیست ، زیرا حیوانات سم دار و بى سم هلاك شدند، فرار كنید جز فرار چاره اى نیست .
این را گفت و سوار بر مركب شده و فرار كرد و دنبالش ، پیروانش پا به فرار گذاشتند، برگشتم به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله ، دیدم هنوز پیامبر در مسجد به نماز و دعا مشغول است ، تا مرا دید عباى خود را به من پیچید تا از سرما محفوظ شوم ، آنگاه گزارش خود را دادم .
(42)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:42 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

نتیجه خودبینى  

روزى امام صادق علیه السلام دوستان خود را نصیحت مى كرد كه حسود خودبین نباشند، آنگاه این قصه را بازگو كرد:
سیاحت و گردش از دستورهاى آیین عیسى علیه السلام بود، لذا عیسى خودش بسیار به گردش مى پرداخت در یكى از گردشها با شخصى همسفر شد، همچنان با هم در صحرا و بیابان مى گشتند، تا به دریا رسیدند، عیسى علیه السلام از روى حقیقت گفت : بنام خدا، و بر روى آب به راه افتاد، همسفر عیسى علیه السلام از روى حقیقت گفت : بنام خدا، و بر روى آب به راه افتاد، همسفر عیسى علیه السلام از روى آب به راه افتاد، به وسط دریا كه رسیدند، همسفر عیسى علیه السلام با خود گفت من با عیسى علیه السلام چه فرق دارم ، او اگر روى آب راه مى رود، من هم راه مى روم ، خودبینى او را به این گفتار واداشت .
هماندم در آب فرو رفت ، آه و ناله اش بلند شد، عیسى دستش را گرفت و پرسید چه گفتى كه در آب فرورفتى ؟
گفت : گفتم : من با عیسى علیه السلام چه فرق دارم ، خودبینى مرا گرفت كه چنین گفتم .
عیسى علیه السلام گفت : بلند پروازى كردى ، از این رو نزدیك بود غرق شوى ، حال از كرده خود توبه كن و با من بیا، او توبه كرد و با عیسى به راه خود ادامه داد، امام صادق علیه السلام پس از نقل این ماجرا فرمود: بنابراین پرهیزكار باشید و بر یكدیگر حسد نبرید.
(41)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:41 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

دور اندیش  

یك نفر یهودى ، انگشتر گرانقیمت خود را گم كرد، اتفاقا یك نفر مسلمان تهیدست آن را پیدا كرد، پس از آنكه براى مسلمان ثابت شد كه انگشتر مال آن یهودى است ، نزد او رفته و انگشتر را به او داد.
یهودى با شگفتى پرسید: آیا قیمت انگشتر را مى دانستى ؟
مسلمان : آرى
یهودى : آن گونه كه پیداست ، تو فقیر هم هستى .
مسلمان : آرى
یهودى : فكر نكردى كه این انگشتر را بفروشى و زندگى خود را تاءمین نمایى ، به ویژه اینكه یهودى بودن من بهانه خوبى بود كه این انگشتر را تصاحب كنى !
مسلمان : چرا همین فكر را كردم !
یهودى : پس چرا انگشتر را به من دادى ، من كه نمى دانستم تو پیدا كرده اى ؟
مسلمان : ما به روز معاد معتقدیم ، با خود گفتم اگر امروز این انگشتر را به صاحبش ندهم ، فرداى قیامت هنگام حساب و كتاب ، ممكن است وقتى كه پیامبر ما حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله همراه پیامبر شما حضرت موسى علیه السلام با هم نشسته باشند، تو شكایت مرا به پیامبر خود موسى علیه السلام كنى ، و حضرت موسى علیه السلام این شكایت را به پیامبر ما حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله كرده و بگوید این شخص كه از امت تو است ، چنین كارى كرده است ، آنگاه پیامبر ما جواب پیامبر شما را نداشته باشد. من امروز براى اینكه آبروى پیامبرمان در روز قیامت را خریده باشم ، انگشتر را آوردم و تحویل دادم !
(40)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:40 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


اهمیت نماز در سیره شاگردان پیامبر صلى اللّه علیه و آله  

سال چهارم هجرت ، ماجراى جنگ ذات الرقاع در سرزمین نجد، با شورشیان سه طایفه بنى محارب و غطفان و بنى ثعلبه رخ داد. سربازان اسلام به فرماندهى پیامبر صلى اللّه علیه و آله براى سركوبى شورشیان كارشكن به میدان آنها رفتند، نبرد و درگرفت و شورشیان با شكست عقب نشینى كردند، در این پیكار یك زن یهودى به اسارت مسلمانان در آمد.
سربازان به مدینه برگشتند، شب فرا رسید، آنها خسته بودند، بنا بر این شد كه شب را در بیابان استراحت كند، پیامبر صلى اللّه علیه و آله دو نفر از افسران رشیدش بنامهاى عمار یاسر و عبادبن بشر را نگهبان آن شب قرار داد.
سپاهیان روى خاكهاى بیابان خوابیدند، عمار و عباد با هم توافق كردند كه پاسى از شب را یكى از آنها نگهبانى كند و پاس دیگر را دیگرى ، عمار خوابید، عباد مشغول نگهبانى شد، عباد با خود گفت : به به عجب شبى آنهم در بیابان و آنهم پس از جنگ ، و فعلا خبرى از دشمن نیست خوبست ، نمازى بخوانم ، اسلحه اش را كنار گذاشت و مشغول نماز شد، وسطهاى نمازش بود، مردى یهودى كه همسرش اسیر مسلمانان شده بود، خود را به لشكر مسلمانان رساند، فهمید كه همه خواب رفته اند، و در مورد (عباد) تشخیص نمى داد كه انسان است یا درخت یا حیوان ، با خود گفت : فرصت خوبى است كه همسرش را فرارى دهد، براى اینكه از آن سیاهى ایستاده خاطر جمع شود كه آیا انسان است یا درخت ، یا حیوان ، آنرا هدف تیر خود قرار داد، تیر بر پیكر عباد وارد شد، اما او نمازش را ادامه داد، بار دوم و سوم نیز هدف تیر قرار گرفت ، ولى نمازش ‍ را نشكست كوتاهتر كرد و تمام كرد.
عمار را بیدار كرد، وقتى عمار از جریان آگاه شد، گفت : چرا مرا بیدار نكردى ، عباد گفت : آن وقت من در نماز سوره كهف را شروع كرده بودم ، نمى خواستم آن سوره را ناتمام بگذارم ، اگر از شبیخون دشمن نمى ترسیدم ، و ترس آسیب به پیامبر صلى اللّه علیه و آله و قصور در نگهبانى نبود، هرگز نماز را كوتاه نمى كردم ، هر چند جانم به لب مى رسید.
(39)


 




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:40 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


بركت خانه  

عمه پیامبر صلى اللّه علیه و آله به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله رسید، پیامبر از او احترام كرد و پس از احوالپرسى ، فهمید كه او در خانه خود دامپرورى ندارد فرمود:
عمه جان ! چه باعث شده كه تو در منزل داراى بركت باشى .
عرض كرد: بركت در چیست ؟
فرمود:(بركت در گوسفند شیرده است ) سپس اضافه كرد: هركس در خانه خود گوسفند شیرده از بز و میش یا گاو داشته باشد سرچشمه بركت را دارا است ، زیرا اینها مایه بركت هستند
(38)


 




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:39 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

درباره وبلاگ

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

امارگیر حرفه ای سایت