تبلیغات
چشم انتظار

چشم انتظار
جزیره خضراء
نظر سنجی
لطفا نظربدید






 

 

اعمال لیلة الرغائب را از دست ندهیم
بدانکه شب جمعه اوّل ماه رجب را لیلة الرَّغائب می‌گویند و از برای آن عملی از حضرت رسول صَلَّی اللَّهِ عَلِیهِ وَ اله وارد شده با فضیلت بسیار که سیّد در اقبال و علاّمه در اجازه بنی زهره نقل کرده‌اند از جمله فضیلت او آنکه گناهان بسیار بسبب او آمرزیده شود
بدانکه شب جمعه اوّل ماه رجب را لیلة الرَّغائب می‌گویند و از برای آن عملی از حضرت رسول صَلَّی اللَّهِ عَلِیهِ وَ اله وارد شده با فضیلت بسیار که سیّد در اقبال و علاّمه در اجازه بنی زهره نقل کرده‌اند از جمله فضیلت او آنکه گناهان بسیار بسبب او آمرزیده شود و آنکه هر که این نماز را بگذارد چون شب اوّل قبر او شود، حقّ تعالی بفرستد ثواب این نماز را بسوی او به نیکوتر صورتی با روی گشاده و درخشان و زبان فصیح پس با وی گوید ای حبیب من! بشارت باد تو را که نجات یافتی از هر شدّت و سختی گوید تو کیستی؟ بخدا سوگند که من روئی بهتر از روی تو ندیدم و کلامی شیرین‌تر از کلام تو نشنیده‌ام و بوئی بهتر از بوی تو نبوئیدم.

 گوید من ثواب آن نمازم که در فلان شب از فلان ماه از فلان سال بجا آوردی؛ امشب بنزد تو آمدم تا حقّ تو را ادا کنم و مونس تنهائی تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود من سایه بر سر تو خواهم افکند در عرصه قیامت پس خوشحال باش که خیر هرگز از تو معدوم نخواهد شد.


وکیفیت آن چنان است که روز پنجشنبه اوّل آن ماه را روزه میداری چون شب جمعه داخل شود ما بین نماز مغرب و عشاء دوازده رکعت نماز می‌گذاری هر دو رکعت به یک سلام و در هر رکعت از آن یک مرتبه حمد و سه مرتبه اِنّا اَنْزَلْناهُ و دوازده مرتبه قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدٌ می‌خوانی و چون فارغ شدی از نماز هفتاد مرتبه می‌گوئی« اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ النَّبِیِّ الاُْمِّیِّ وَعَلی آلِهِ» پس به سجده می روی و هفتاد مرتبه می‌گوئی:« سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَالرُّوحِ» پس سر ازسجده برمی‌داری وهفتاد مرتبه می‌گوئی«رَبِّ اغْفِرْ وَارْحَمْ وَتَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّکَ اَنْتَ الْعَلِیُّ الاَعْظَمُ» پس باز به سجده می‌روی و هفتاد مرتبه می‌گوئی:« سُبُّوحٌ قُدّوُسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَالرُّوحِ» پس حاجت خود را می‌طلبی که انشاءالله برآورده خواهد شد.


 




طبقه بندی: کشکول،
[ پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

بسیارى مى پرسند: با این كه خداوند مى دانست او سرچشمه همه وسوسه ها و گمراهى ها و فریب كارى ها مى شود و همه بدبختى هاى انسان از او خواهد بود، آن هم موجودى هوشیار، زرنگ ، كینه توز، پرفریب و مصمم . چرا او را آفرید؟ اگر خدا انسان را براى تكامل و رسیدن به سعادت ، از طریق بندگى خود آفریده ، وجود شیطان كه یك موجود ویران گر و ضد تكامل است چه دلیلى مى تواند داشته باشد؟
در پاسخ


ادامه مطلب

طبقه بندی: کشکول،
[ دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 ] [ 06:54 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

 

 
 
 


140- مسجد اعظم قم 
مسجد اعظم قم یكى از آثار بزرگ آیت الله العظمى آقاى بروجرودى است ، در روز یازدهم ذى القعده سال 1374 مطابق 21 تیر ماه 1333
شمسى سالروز ولادت با سعادت حضرت امام رضا علیه السلام ، طى مراسم باشكوه و جنب و جوش مخصوصى اولین كلنگ بناى آن دست آیت الله برجرودى به زمین زده شد و بلافاصله شروع به كار ساختمان آن كردند.
قسمتى از محل ساختمان مسجد قبلا خانه هاى شخصى و مسافرخانه بود و از لحاظ این كه متصل به حرم مطهر حضرت معصومه صلى الله علیه وآله بود، بسیار بد نما مى نمود.به علاوه با اینكه شهر قم داراى مساجد بزرگ و كوچك بسیارى است ، مع الوصف در اعتیاد و سوگواریها، زوار در حوالى حرم و صحن حضرت معصومه از لحاظ محل سرپوشیده براى انجام فرائض دینى و سنن مذهبى سخت در مضیقه بودند.
از این گذشته سه طرف صحن حضرت معصومه به وسیله مدرسه فیضیه و میدان آستانه و خیابان صحن موزه احاطه شده و فقط یك طرف آن بود كه با اتصال به مسافر خانه ها تاریك و تودرتو و بدنما و خانه هاى شخصى افراد، باعث نگرانى و ناراحتى عمومى بود. (177)
آیت الله بروجردى كه این ضرورت را به خوبى احساس فرموده بودند، تصمیم گرفتند نخست مسافرخانه و خانه هاى افراد را خریدارى نموده ، سپس آنها را خراب كرده و به جاى آن یك مسجد بزرگ و آبرومندى كه از هر جهت مناسب با احتیاجات مسلمین وزراء و مجاورین باشد، مجهز به تمام لوازم و وسائل شایسته بنا كنند. چنانكه گفتیم این تصمیم عملى گردید و شخصا با اراده اى آهنین و دلى سرشار از توكل به خداوند متعال اولین كلنگ آن را به زمین زدند.
اینك این بناى با عظمت یكى از بزرگترین مساجد اسلامى و كم نظیر، و به طور مسلم یكى از افتخارات كشور و ملت ایران در نزد دوست و دشمن است . سفیهانى كه به خود اجازه تندروى و خرده گیرى داده و سخنانى واهى زده و از این راه سند سفاهت خود را امضاء مى كنند، خوب است این فكر را هم بكنند روزى كه شاه عباس صفوى مسجد شاه و مسجد شیخ لطف الله را در اصفهان مى ساخت هم احمقانى بودند كه بگویند اگر پول آن را به فقرا مى دادند بهتر از این مساجد بود. اما عقلا مى دانند كه دو مسجد مزبور در طول چهار قرن گذشته ، همواره یكى از افتخارات كشور و ملت ایران بوده ، به طورى كه هر بیگانه اى كه به ایران سفر كندت حتما از آن بازدید به عمل آورده و آن آثار اصیل معمارى شرقى و اسلامى را با دیده تحسین مى نگرد.(178)
 

141- مسجد رضویه قم یادگار امام رضا علیه السلام 
آن هنگام كه با دعوت اجبارى ماءمون (پنجمین خلیفه عباسى ) حضرت امام رضا علیه السلام در سال 200 هجرى از مدینه به سوى خراسان حركت كرد، مسیر راه آن بزرگوار، از مدینه به عراق و از آنجا به بصره و سپس به بغداد و سپس به قم بود.
وقتى كه امام هشتم علیه السلام به قم آمد، مردم قم استقبال گرم و پرشورى از آن بزرگوار نمودند (با توجه به اینكه هنوز حضرت معصومه علیها السلام به قم نیامده بود زیرا حضرت معصومه علیه السلام در سال 201 به قم آمد.) هر گروه و جمعى ، آن حضرت را به خانه خود دعوت مى نمود و مایل بود كه این افتخار نصیحتش گردد، سرانجام حضرت رضا علیه السلام فرمود: ناقه (شتر) من خود ماءمور است ، هر كجا توقف كند، من همانجا پیاده مى شوم !
دیدند شتر راه پیمود تا به در خانه رسید، كه صاحب آن خانه او وارد شد و مهمان او گردید.و پس از آنكه امام هشتم علیه السلام به خراسان رفت ، مردم قم در همان مكان ، مسجد و مدرسه ساختند، و امروز این مدرسه به نام مدرسه رضویه معروف است (179) و در خیابان آذر قم قرار دارد.
 

142- مسجد غمامه ، یادآور نماز ملكوتى پیامبر صلى الله علیه وآله 
عصر پیامبر صلى الله علیه وآله بود، آن حضرت در مدینه بود، و روز به روز بر تعداد مسلمانان مى افزودند، هنگامیكه عید فطر و قربان مى شد، آن حضرت نماز عید را با جماعت مسلمین در بیابان ، در فضاى باز مى خواند، آن هنگام كه تابستان و هوا گرم بود، مسلمانان مى دیدند یك پاره ابر در بالاى سر آن حضرت مى آمد و بر رسول خدا صلى الله علیه وآله و نمازگزاران سایه مى افكند.
و اكنون در این محل كه در امتداد صحن جدید حرم نبوى صلى الله علیه وآله در مدینه قرار گرفته ، مسجدى وجود دارد كه گاهى به آن مسجد مصلى مى گویند، ولى نام معروف آن مسجد غمانه است ، واژه غمانه به معنى یك پاره ابر است ، این نام یادآور خاطره نماز پرشكوه و ملكوتى پیامبر صلى الله علیه وآله با مسلمانان ، و سایه افكندن ابر بر سر پیامبر صلى الله علیه وآله و مسلمین مى باشد.(180)
 

143- مسجد الحسین علیه السلام یا مسجد النقطه 
یكى از اماكنى كه نزد شیعه اهمیت بسزایى دارد، مشهد الحسین علیه السلام یا مسجد النقطه است . این مكان یادآورده خاطره تلخى در تاریخ تشیع است .
هنگامى كه كاروان اسرا و سرها شهیدان كربلا از سرزمین عراق به منطقه شمالى شام یعنى حلب رسیدند، در كنار تپه یا كوهى به نام جوشن (181)- در غرب حلب - كاروان شب متوقف شد تا لختى بیا ساید و دوباره حركت به سوى دمشق را صبحگاهان از سر گیرد.نگهبانان و حاملان سرهاى مقدس ‍ نیز به استراحت نشسته و سر مبارك امام حسین علیه السلام را بر صخره اى قرار دادند. هنگام طلوع آفتاب كه سر مقدس را برداشته اند، چند قطره اى خون بر این سخره یا سنگ جارى گشته بود.پس از حركت كاروان ، مردم حلب از این مساءله خبر یافته و اطراف آن قطرات خون شده و به عزاى و شیون و زارى بر كشتگان كربلا و نواده رسول خدا صلى الله علیه وآله پرداختند.
بر اساس روایات شیعه ، همه ساله در روز عاشورا آن خون بر سنگ مى جوشید و توجه بسیارى از مردم شام را به خود جلب كرده بود تا اینكه عبدالملك بن مروان اموى دستور انتقال منگ را از آن نقطه داد و از آن پس ‍ اثرى از آن دیده نشد.
بعدها سیف الدواله حمدانى شیعه ، بر مكان آن سنگ ، حجره و مسجدى ساخت و آن را مسجد النقطه نامید. مشهد الحسین علیه السلام امروز در شهر حلب معروف و مورد زیارت اهالى و زائرین حضرت زینت علیه السلام كه از طریق تركیه و مرز زمینى به سوریه مى روند - قرار دارد.
محل مشهد الحسین علیه السلام اكنون به حى الانصارى مشهور و سمت پل هوایى است .تپه جوشن نیز به رغم اینكه خانه هاى متعددى بر فراز آن ساخته شده است ولى همچنان باقى است .مكان مشهد الحسین علیه السلام سمت راست خیابان اصلى و حدود پنجاه متر بالاتر از آن است كه صحن بزرگى داشته و بر ورودى ، نام این مكان بر روى سنگى حجارى شده است و.
در انتهاى صحن و حیاط در دیگرى است كه به داخل شبستان و محل اصلى مشهد مرتبط است ، بر در ورودى آن كتیبه اى به خط كوفى است كه بر آن نوشته شده است هذه مقام و مشهد الحسین علیه السلام و پایین آن نیز نام سیف الله همدانى مى رسیم كه در سازنده این بنا به چشم مى خورد.پس از ورود؛به شبستان دیگرى مى رسیم كه در انتهاى آن ایوانى قرار دارد و كنار آن سنگى بر روى استوانه اى قرار داده شده و این جا همان مكانى است كه سر مقدس امام حسین علیه السلام در آن روز بر آن گذاشته شده و قطره هایى از خون است ، ولى بر آن ریخته است . نویسنده كتاب حلب و التشیع مى نویسد سنگ مزبور به مشهد الطرح یعنى مشهد المحسن منتقل شده است .(182) در هر حال این مكان بسیار مقدس و شریف بوده است و یادآور مظلومیت اهل بیت رسول خدا صلى الله علیه وآله در تاریخ است در كنار این ایوان ، مسجدى ساخته شده كه بناى آن نیز مشهد الحسین علیه السلام در سال 350 هجرى به وسیله سیف الدوله ساخته شده است .(183)
 

144- مسجد اموى دمشق در بستر تاریخ 
مسجد اموى یكى از شاهكارهاى درخشان تمدن و فرهنگ اسلامى است كه نه تنها قدمت و سابقه آن به دوران هزار و چهارصد ساله اسلامى محدود نمى شود بلكه ریشه و بنیانى دیرینه ، به بلنداى چهار هزار سال پیش معبد آتش پرستان بوده و خداى آنان یعنى آذر مورد پرستش قرار مى گرفت است .هنگامیكه قبیله حدد آرامى از شبه جزیره به سرزمین شام آمدند، حدود هزار سال ، این مكان را معبد خود قرار دادند. این بنا در طول چند قرن تسلط مصرى ها بر این سرزمین ، به معبد خدایشان یعنى ، رامون و آمون تبدیل شد. پس از چندى یونانیان با تصرف این سرزمین در عصر هلنى آن را معبد خود قرار دادند و تا قرن اول میلاد حضرت مسیح علیه السلام در این مكان به عبادت خدایان خود مى نشستند.
پس از یونانیها، رومیان با حضور و سلطه بر این سرزمین ، این معبد را توسعه داده و آن را به محل عبادت خداى خویش ژوپیتر تغییر دادند. با گسترش مسیحیت در جهان و به ویژه در شام ، قسمت كوچكى از معبد ژوپیتر به كنیسه تبدیل گشت كه به نام قدیس یوحنا یا مارى یوحنا خوانده مى شد.
سرانجام در سال هفده هجرى با فتح دمشق به وسیله مسلمانان ، این آتشكده و بتكده به مسجد و محل عبادت ذات بارى تعالى و خداى واحد گشت كه البته نیمى از آن بر اساس مصالحه اى كه صورت پذیرفته بود همچنان به صورت كلیسا باقى ماند.
مساحت اولیه آن بر اساس آنچه كه ابن جبیر نقل كرده است از شرق به غرب یعنى در طول ، دویست قدم (حدود 150 متر) و از سمت جنوب به شمالى یعنى در عرض 135 قدم حدود صد متر بوده و در مجموع به پانزده هزار متر مربع مى رسیده است .(184)
هنگامیكه دمشق به وسیله سپاه اسلام فتح شد، كلیساى فراوانى در این شهر بود كه بعضى از آنها طبق معاهده صلح در مقابل نیمى از كلیساهاى اصلى شهر در دست مسیحیان ماند و مسلمانان نیمه مذكور را تبدیل به مسجد كرده و در آن به نماز مى پرداختند كه بعدها جامع اموى به جاى آن ساخته شد. مسیحیان كه نسبت به دین جدید با بى اعتنائى مى نگریستند با ایجاد سر و صداى عمدى در مراسم خود از جمله صداى مهیب ناقوس به هنگام اقامه نماز جماعت ، خواندن سرودها به صداى بلند، نسبت به عبادت مسلمانان مزاحمت فراهم مى كردند.
وقتى معاویة بن ابى سفیان در شام ولایت و حكومت یافت ، تصمیم به الحاق نیمه باقیمانده از كنیسه به مسجد نمود ولى مسیحیان نپذیرفتند؛ پس ‍ از وى عبدالملك بن مروان مال فراوانى به آنان داد تا اجازه دهند تا این قسمت نیز به مسجد ملحق شود ولى ایشان نپذیرفتند؛تا اینكه ولید بن عبدالملك كه فردى شجاع و جسور بود مال فراوانى به مسیحیان داد و حتى گفت اگر نپذیرید كنیسه باب توما را كه با زور و این قسمت را با صلح گرفتیم ، به جاى آن تخریب خواهیم كرد. (آن كلیسا بزرگتر از كلیساى داخل شهر یعنى مكان مسجد اموى بود) لذا مسیحیان راضى نشدند و ولید تهدید كرد اگر قبول نكنید خود آن را تخریب مى كنم ، سپس كلنگ به دست گرفته و دیوار آن را خراب و سپس مسجد را بنا كرد.
بعضى گفته اند چند كلیساى دیگر در داخل شهر به مسیحیان داد و آنان را راضى كرد.(185)
ولید بن عبدالملك كه علاقه فراوانى به سا ختن مساجد و ابنیه هاى مذهبى داشت براى تبدیل این كلیسا به مسجد، مالیات هفت سال كشور خود را خرج آن كرد و گویند وقتى اسناد مخارج آن را بر هیجده شتر بار كردند و برى تصویب نزد خلیفه بردند، وى بدون بررسى همه آنها را تصویب كرد و گفت این چیزى است كه به راهت خدا داده ایم و رد مقابل آن چیزى نمى خواهیم .
 

145- خاطره مسجد ذناب 
در جریان جنگ احزاب كه در سال پنجم هجرت واقع شد، پیامبر صلى الله علیه وآله دستور حفر خندق را داد، آن حضرت با مدیریت خاصى هر ده نفر را ماءمور حفر 40 ذراع حدود 200 متر كرد، و با توجه به اینكه سپاه سالم حدود سه هزار نفر بودند، تقریبا شش هزار متر از خندق را كنده شد، و این همه كار در شش روز به انجام رسید، جالب اینكه پیامبر صلى الله علیه وآله شخصا در كندن خندق شركت داشت ، مسلمانان روزها به حفر خندق مشغول بودند، و شبها به خانه هاى خود براى استراحت باز مى گشتند، ولى رسول خدا صلى الله علیه وآله روى یكى از تپه ها چادر زده بود و شبها نیز در همانجا كنار خندق مى ماند و به كار ادامه مى داد، از این رو در همین محل چادر، به یاد این خاطره ، مسجد ذناب ساخته شد. (186) واژه ذناب در لغت به معنى نخى است كه به این نام موسوم شد، سپس مسجد را به جاى آن با پسوند ذناب خواندند.
 

146- مسجد قبا اولین مسجد مدینه 
مسجد قبا اولین مسجدى است كه توسط پیامبر علیه وآله و یاران آن حضرت در مدینه بنا شد.قرآن كریم به این مسجد اشاره دارد آنجا كه مى فرماید:
لمسجد اسس على التقوى من اول احق یوم احق ان تقوم فیه ...(187) نماز را در مسجدى كه از آغاز بر تقوى بناشده ، بجاى آور...
و رسول خدا صلى الله علیه وآله در فضیلت این مسجد مى فرمایند:
من اتى مسجدى قبا فصلى فیه ركعتین رجع بعمرة (188)
كسى كه در مسجد من قبا، دو ركعت نماز بگذارد مانند آن است كه یك عمره به جاى آورده باشد.
پیامبر صلى الله علیه وآله قبل از تشریف به مدینه در مدت چند روزى كه در
محله قبا اقامت داشتند ، این مسجد را بنا نمودند، ولى پس از تشرف به مدینه و ساختن مسجد النبى صلى الله علیه وآله معمولا روزهاى شنبه و دوشنبه به این مسجد مى آمدند. (189)
با توجه به اینكه بر اساس نقلهاى تاریخى ، پیامبر صلى الله علیه وآله یك فرسنگ فاصله میان مدینه تا قبا را گاهى سواره و گاهى نیز پیاده نیز مى پیموده اند روشن مى شود كه آن حضرت اهتمام خاصى نسبت به این مسجد داشته اند.
ائمه هدى علیه السلام نیز همچون نبى اكرم صلى الله علیه وآله توجه خاصى نسبت به این مسجد داشتند و ضمن اینكه خود در آن نماز مى گذارند، شیعیان خویش را بر رفتن به این مسجد و نماز گذاران در آن تشویق و ترغیب مى فرموده اند.
عقبة بن خالد مى گوید:
سالت ابا عبدالله علیه السلام .انا ناتى المساجد التى حول المدینه فبایها ابدا؟فقال : ابدا بقبا فصل فیه و اكثر فانه اول مسجد صلى فیه رسول الله صلى الله علیه وآله فى هذه العرصة ... (190)
از امام صادق علیه السلام پرسیدم : وقتى كه قصد زیارت مساجد اطراف مدینه را دارم ، ابتدا به كدام مسجد بروم ؟امام صادق علیه السلام فرمودند: زیارت مساجد را با رفتن به مسجد قبا آغاز كن .و در آن زیاد نماز بجاى آورد! این مسجد اولین مسجد در اطراف مدینه است كه پیامبر صلى الله علیه وآله در آن نماز گذارده است .
 

147- مسجد انشقاق القمر 
حادثه انشقاق القمر، یكى از حوادث بزرگ تاریخ اسلام و حیات رسول خدا صلى الله علیه وآله است كه منابع تاریخى به آن اشاره داشته اند. در سال نهم بعثت ، تعدادى از مشركان از جمله ابوجهل از پیامبر صلى الله علیه وآله خواستند تا براى اثبات نبوت خود اگر قادر است ماه را دو نیم كنم .در این حال جبرئیل علیه السلام بر ایشان نازل شد و اجازه خداوند براى این كار را ابلاغ كرد. آن حضرت نیز با انگشت سبابه به ماه اشاره كرد و ماه دو قسمت شد، نیمى بر كوه قعیقعان دیده شد. در این حال جبرئیل علیه السلام بر ایشان نازل نبوت خود اگر قادر است ماه را دو نیم كند.در این حال جبرئیل علیه السلام بر ایشان نازل شد و اجازه خداوند براى این كار ابلاغ كرد. آن حضرت نیز با انگشت سبابه به ماه اشاره كرد و ماه دو قسمت شد، نیمى بر كوه ابوقبیس و نیمى بر كوه قعیقعان دیده شد.در این حال رسول خدا صلى الله علیه وآله به سجده افتاده و شكر فرمود.(191)
بعدها به یاد این حادثه ، بالاى كوه ابوقبیس و مشرف بر مسجدالحرام مسجدى ساخته و آن را انشقاق القمر نامیدند.در دوران سعودى قسمتهایى از این كون كه نسبتا بزرگ و پشت مسجدالحرام ، سمت راست كوه صفا فرار داشت صاف و بر آن قصر دارالضیافه ساخته شد؛ لذا این مسجد و چند اثر تاریخى دیگر دچار تخریب و ویرانى گشت . در بسیارى از منابع اهل سنت ذكر است كه خلفاى راشدین ، ساختن هر خانه اى كه بالاتر از مسجدالحرام و مرتفع تر از كعبه باشد را منع كرده و اگر خانه اى به این گونه ساخته مى شد آن را بلافاصله تخریب مى كردند. فقها و علماى آن را مورد تقبیح و نكوهش قرار دادند (192) ولى جاى بسى شگفتى است حكام سعودى كه خود را از پیروان خلفاى راشدین مى دانند چگونه نسبت به سنت صحابه و نیز فتواى علماى اهل سنت ذكر است كه خلفاى راشدین ، ساختن هر خانه اى كه بالاتر از مسجدالحرام و مرتفع تر از كعبه باشد را منع كرده و اگر خانه اى به این گونه ساخته مى شد آن را بلافاصله تخریب مى كردند.فقها و علماى اهل سنت نیز در كتب فقهى خود ساختن خانه اى مرتفع تر از كعبه در اطراف آن را مورد تقبیح و نكوهش قرار داده اند ولى جاى بسى شگفتى است حكام سعودى كه خود را از پیروان خلفاى راشدین مى دانند چگونه نسبت به سنت صحابه و نیز فتاواى علماى اهل سنت بى اعتنا هستند و قصر دارالضیافه را به قدرى بلند ساخته اند كه ناخودآگاه توجه بسیارى را به موازات كعبه به خود جلب مى كند! در هر حال عده اى این مسجد را همان مسجد بلال دانسته اند كه بر فراز این كوه قرار داشته و تخریب شده است ؛در حالى كه آنها دو مسجد مستقل بوده اند با این تفاوت كه مسجد بلال حبشى نماى آن باز سازى شده بود كه هر دو در دهه گذشته تخریب شدند.
 

148- مسجد الجن 
قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرانا عجبا یهدى الى الرشد فامنا نشرك بربنا احدا
اى رسول ما بگو به من وحى رسیده است كه گروهى از جنیان آیات قرآن را شنیده و گفتند كه ما از قرآن آیات عجیبى مى شنویم ، این قرآن خلق را به راه و صلاح هدایت مى كند بدین سبب ما به آن ایمان آورده و هرگز به خداى خود شرك نخواهیم ورزید.
مسجد جن یكى از مساجد مهم و تاریخى مكه است كه خوشبختانه بر خلاف بسیارى از آثار تاریخى همچنان پابرجا مانده است .خداوند متعالى آیات سوره جن را در این مكان بر پیامبر صلى الله علیه وآله نازل فرمود.آن حضرت در حال بازگشت از طائف پس از طى مسیرى طولانى با قلبى شكسته و ناامید در مكان این مسجد كه به نخله معروف بود، كنار نخل خرمایى نشسته و نیمه شب به عبادت و تلاوت قرآن پرداختند. در این حال هفت نفر از جنیان با شنیدن صداى قرآن متوقف شده و آیات آن را به گوش ‍ سایر جنیان رسانیدند؛ پیامبر صلى الله علیه وآله بعدها نیز چندین بار همراه عبدالله بن مسعود به این مكان آمده است و آیات قرآن را بر جنیان مى خواندند.در شبى سوره جن بر پیامبر (ص ) صلى الله علیه نازل گردید و خداوند آن حضرت را از اسلام جنبان خبر داد این مكان در الحجون و دامنه شعب ابى دب قرار داشته بعدها به یاد آن حادثه بزرگ ، مسجدى ساخته و آن را مسجد جن نامیدند. این مسجد حرس نیز نامیده اند كه در گذشته پاسداران مناطق مختلف مكه هنگام گشت شبانه در نزدیكى مسجد جن با یكدیگر ملاقات و پس از تبادل اطلاعات به محل ماموریت خود باز مى گشته اند. (193)
مسجد یاد شده اكنون در سه راهى حدود دویست متر فاصله دارد، قبلا نام مسجد جن بر آن دیده مى شده ولى متاسفانه حكومت آل سعود براى محو آثار اسلامى و عدم توجه زایران به این اماكن ، نام این مسجد و سایر مساجد تاریخى را برداشته و آنها را شماره بندى نموده است .
 

149 مسجد ذوقبلتین 
پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله در شانزدهم یا هفدهمین ماه از هجرت ، در میان قبیله (بنى سلمه ) و مسجد آنان به نماز ایستاده و به ویژه شبها از خداوند مى خواستند تا مسلمانان را از سرزنش یهود در پیروى از قبیله آنان یعنى بیت المقدس برهاند. رسول خدا صلى الله علیه وآله هرگاه به نماز مى ایستادند، منتظر بود تا خداوند دعاى ایشان را مستجاب كند.
به روایتى روز دوشنبه نیمه ماه رجب ، میان نماز ظهر، آیات تغییر قبله بر پیامبر صلى الله علیه وآله نازل شد: قد نرى تقلب وجهك فى السماء فلنولینك قبلة ترضاها فول وجهك شطر المسجد الحرام ،...
آن حضرت هنگام نزول این آیات ، در حالى كه دو ركعت از نماز ظهر را اقامه فرموده بودند، به صورت نیم دایره اى برگشته و رو به سمت جنوب نمودند.
با این چرخش 160 درجه اى ، مردان در مكان زنان یعنى صفوف عقب و زنان در مكان مردان یعنى در صفوف جلو واقع شدند و همراه رسول خدا صلى الله علیه وآله دو ركعت نماز باقى مانده را به سوى مسجد الحرام به صورت فرادى اقامه كردند. به سبب نزول این آیات آن مسجد به (ذوقبلتین ) مشهور گردید.
خبر نزول آیات تغییر قبله كه باعث خشنودى مسلمانان شده بود سریعا به مسجد قبا و مسجد النبى صلى الله علیه وآله و سایر مساجد رسید و مسلمانان نماز عصر خود را به سوى مسجد الحرام اقامه كردند. از این رو تمامى مساجد مدینه در آن روز به دو قبله نماز خوانده شد. پس از آن ، محراب قبله هاى سمت بیت المقدس را بسته و به سوى جنوب ساختند. این مسجد به سبب نزول آیات تغییر قبله و خوانده شدن یك نماز در یك زمان به دو قبله ، به ذوقبلتین مشهور شد. سرانجام تغییر قبله واكنشهاى زیادى بین منافقان و یهود به دنبال داشت . خداوند در آیه دیگرى گفته هاى یهود و منافقان از روى سفاهت ، نادانى و اغراض سوء خواند...
سیقول السفها من الناس .... (194)
مسجد ذوقبلتین در حرة سلع قرار دارد، شمال غربى مدینه و غرب مساجد سبعه (كوه سلع ) قرار دارد. این مسجد در سابهاى 893 قمرى ، توسط شاهین جمالى ، شیخ خدام حرم پیامبر صلى الله علیه وآله مسقف و در دوران سیمانى عثمانى 950 هجرى قمرى .نیز مجددا تعمیر و تجدید بنا شد.(195)
در سال 1370 قمرى نیز مناره اى در زاویه اى شمال شرقى صحن آن برپا و نماى مسجد به طور كلى بازسازى گردید.به یاد آن حادثه مهم یعنى تغییر قبله داخل شبستان مسجد آیه 144 سوره بقره بر دیوار شمالى یعنى سمت چپ مدخل ورودى كنونى بوده كه قبلا سنگى به عنوان نشانه آن نصب كرده بودند. از آنجایى كه زیر آن را مسح و لمس كرده و به آن تبرك مى جستند در سال 1398 قمرى آن سنگ را برداشته و آیات تغییر قبله بر دیوار شمالى نگاشته شد. مساحت مسجد اكنون 3920 متر مربع است كه دو گنبد بزرگ به قطر 8/7 متر و ارتفاع 8/18 متر نیز بر آن استوار است .
 

150- مسجد خیف 
یكى از مساجد بزرگ و با اهمیت در منى ، مسجد خیف است خیف به زمینى گویند كه میان دو كوهه بوده و یا از زمین مرتفع باشد؛(196) چون این مسجد میان دو كوه قرار دارد به آن خیف گفته اند.بر اساس گفته مورخان در این مسجد هفتاد نبى از جمله حضرت موسى علیه السلام و عیسى علیه السلام نماز گذارده اند و به روایتى دیگر قبر هفتاد پیامبر از جمله حضرت آدم علیه السلام در آنجاست .(197)
پیامبر صلى الله علیه وآله در مواقع حج در این مسجد حضور یافته و نماز مى گذارده اند.از جمله مجاهد نقل شده است كه هفتاد و پنج پیامبرى براى زیارت بیت الله آمده و همه در دارى از آن غفلت نكن .(198)
از سعد بن ابى وقاص نقل شده است كه اگر من اهل مكه بودم جمعه اى نبود كه در مسجد خیف نماز نخوانم و براى من نماز در این مسجد بهتر از اقامه نماز در مسجدالقصى است .
محل نماز رسول خدا صلى الله علیه وآله در این مسجد، جلو مناره كنونى بوده و در دوران گذشته گنبدى بر آن قرار داده و محرابى ساخته بودند تا علامت خیمه و نمازگاه پیامبر صلى الله علیه وآله باشد.مكان مورد نظر را مسجد عیثومه (199) مى گفتند.در نوسازیهاى اخیر این مكان كمتر قابل تشخیص است . بعضى گفته اند آرامگاه حضرت آدم علیه السلام در اینجا است . مسجد خیف در گذشته از بزرگترین مساجد موجود در شبه جزیره و از مسجد الحرام نیز بزرگتر بوده است .
در سال 256 قمرى پس از آن كه به وسیله سیل تخریب شد، تعمیراتى در آن صورت گرفت .رسول خدا صلى الله علیه وآله یكى از خطبه هاى مشهور خود در حجة الوداع را در این مسجد قرائت فرمودند.
 

151- مسجد شجرة یا ذوالحلیفه (آبار على علیه السلام للّه ) 
این مسجد را كه امروز به نامهاى شجرة ؛ذوالحلیفه ؛ ابیار على مشهور است ، یكى از مساجد بسیار مهم خارج از مدینه بوده و به عنوان یكى از میقاتها و مساجد احرام از اهمیت بسزایى برخوردار است . وجه تسمیه آن به نامهاى فوق چنین است :
الف - شجره :از آن جهت آن را شجره خوانند كه پیامبر اكرم (ص )
در این مكان ، كنار درختى به نام سمره فرمود فرو آمده و احرام بستند.(200)
ب - احرام : به سبب آن كه حاجیان براى تشرف به حج در این مسجدالحرام مى بندند، به مسجدالحرام معروف گردیده است .
ج - ذوالحلیفه : حلیفه نام آبى بین چشم بن بكر از هوازن و بنى خفاجه العقلین بوده كه رسول خدا صلى الله علیه وآله دوست داشته اند براى بستن احرام كنار درختى در این محل فرو آیند.(201)
د- ابیار على علیه السلام : از آن جهت عامه مردم در سالهاى متمادى آن را ابیار على علیه السلام گفته اند كه حضرت على علیه السلام براى آبیارى نخلستانها، چاه هاى فراوانى در این منطقه حفر كرده و ابیار نیز اسم جمع بئر یعنى چاه است .فیروز آبادى كه در قرن هشتم آن را توصیف كرده مى گویند: این مسجد جز به نام ابیار على علیه السلام شناخته نیست . (202)
رسول خدا صلى الله علیه وآله پس از اقامه دو ركعت نماز در این مكان احرام بسته و مى فرمودند:
لبیك اللهم لبیك ، لبیك لا شریك لك لبیك ، ان الحمد و النعمة لك و الملك ، لا شریك لك لبیك .
ابن زباله روایت كرده است كه رسول خدا صلى الله علیه وآله نخستین بار، هنگام انجام حج ، زیر درختى در این مكان فرود آمده اند كه در سالهاى بعد در آن محل مسجدى ساخته اند شد. آن حضرت در آن مسجد به سمت ستون وسط نماز مى خوانده اند. (203)
پیامبر صلى الله علیه وآله سه بار در این مكان محرم شده اند.1- هنگام صلح حدیبیه (سال ششم هجرى )، 2- عمره ناشده (سال هفتم هجرى )، 3- حجة الوداع (سال دهم هجرى ).(204)زین الدین الاستدار در سال 961 قمرى بناى مسجدى را بازسازى و اطراف آن دیوار بزرگ كشید كه تا پایان دوره عثمانى همچنان پا بر جا بود. وى ماءذنه گوشه شمال غربى آن را نیز بازسازى كرد. به سبب این كه مكان محراب اصلى مشخص نبود، محراب دیگرى در وسط دیوار قبله قرار داد كه شاید مكان اصلى محراب باشد.وى پله هایى در سه جهت براى مسجد ساخت تا از ورود چهارپایان به داخل جلوگیرى شود.
طول این مسجد از جنوب از جنوب تا شمال 52 ذراع (65/25 متر) و از شرق به غرب نیز به همین مقدار بوده است . (205)در دوران سعودى به طرز بسیارى زیبایى بازسازى شده و مساحت آن به 88000 متر مربع رسیده است .
 

152- مسجد حمزه سید الشداء علیه السلام 
این مسجد كه مدفن اولیه حمزه (ع ) و عبدالله بن جحش بوده ، بر اثر سیلى در دوران مروان تخریب شد و به گفته رفعت پاشا، جنازه حمزه (ع ) را به مكان كنونى كه به مزار شهداى احد معروف منتقل ساختند. سال 570 قمرى مادر خلیفه الناصر عباسى ، بر محل كنونى قبر حمزه علیه السلام مسجدى ساخت .این مسجد داراى گنبد و درى آهنین بوده و قبر عموى رسول خدا صلى الله علیه وآله در درون ضریح و پوششى داشته است .در سال 893 قمرى سلطان اشرف قایتباى آن مسجد را توسعه داد چاهى كنار آن حفر كرد. در دوران عثمانى نیز بناى آن به طور زیبایى ترمیم و تجدید بنا گردید.(206)
در دوران حكومت سعودى بنابر آنچه كه یكى از مؤ لفان وابسته به حكومت سعودى ذكر مى كند، چون زایران دیوارهاى این مسجد را مسح و لمس ‍ نموده و هدایا نذورات مى دادند، لذا مسؤ ولان امر، آن را خراب و سپس ‍ مسجد دیگرى در اطراف آن بنا كردند. چون قبور شهدا مشكوف شد و نیاز به حفظ آن بود، در سال 1383 قمرى دیوارى بر گرد آن قبور كشیده و آن را محصور ساختند. (207)
مسجدى كه اكنون در سمت مغرب مزار شهداى احد قرار داشته و به نامهاى مسجد احد، على علیه السلام معروف است ، همان است كه به جاى مسجد یاد شده ساخته شده است .
 

153- مسجد شمس یا رد الشمس 
این بر تپه مرتفعى در شرق مسجد قبا واقع و چون نور خورشید در اولین زمان طلوع به این مسجد مى تابد نام شمس برخود گرفته است .بعضى آن را با مسجد فضیخ اشتباه گرفته اند در حالى كه مسجد فضیخ در عواملى است و این مسجد مابین قبا و عوالى است .(208)اما بر اساس آنچه كه شیعه معتقد است این مسجد مكان بازگشتن خورشید براى اقامه نماز عصر حضرت على علیه السلام بوده یعنى حادثه رد الشمس در این مكان رخ داده است
گویند: رسول خدا صلى الله علیه وآله در این مكان بر زانوى على علیه السلام به خواب رفتند؛ هنگامیكه بیدار شدند، خورشید غروب كرده بود.آن حضرت على علیه السلام گفتند: آیا نماز عصر خوانده اى ؟على على علیه السلام گفت : خیر.پیامبر صلى الله علیه وآله دست به دعا برداشته و فرمودند: خدایا! اگر على در طاعت تو و رسول تو است خورشید را بر او بازگردان
اسماء گوید: من دیدم كه خورشید پس از غروب كردن بر كوه ها و زمین نور افشانى كرد و على علیه السلام نماز عصر را به جا آورد.بعضى نیز گفته اند این اتفاق در خیبر رخ داده است .(209)

 

154- مسجد الاجابه مباهله 
امام مسلم در صحیح از عامر بن سعد روایت كرده است : رسول خدا صلى الله علیه وآله روزى به مسجد بنى معاویه وارد و پس از اقامه نماز به دعا پرداختند، دعاى آن حضرت بسیار طولانى شد. پس از پایان دعا، در پاسخ به سؤ ال ما در مورد طولانى شدن دعا فرمودند: از خداوند سه چیز خواستم كه دو خواسته را به من عطا فرمود و یكى را منع كرد.این مسجد به سبب اجابت دعاى رسول خدا صلى الله علیه وآله به اجابة معروف شد.(210)
پیامبر صلى الله علیه وآله در همین مكان براى مباهله با مسیحیان نجران و به منظور روشن ساختن حقانیت خود و دین اسلام ، همراه اهل بیت یعنى على علیه السلام و فاطمه علیها السلام ، حسن علیه السلام ، و حسین علیه السلام حضور یافتند.در این حادثه مهم و تاریخى ، مسیحیان نجران با مشاهده آثار روحانى و معنوى و چهره مصمم و صادقانه اهل بیت رسول خدا صلى الله علیه وآله حاضر به مباهله نشده و به پرداخت جزیه تن دادند.(211) بدیهى بود كه براى این عده ، بر حق بودن پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله از این رو مسلم شد كه اگر كسى نسبت به ادعاى خود شك داشته باشد هیچگاه بهترین و نزدیكترین عزیزان خود را به معرض خطر نمى اندازند زیرا یك در مباهله ، دو طرف به یكدیگر نفرین كرده و از خداوند نابودى ناحق را طلب مى كنند؛از این رو مسیحیان كه در ادعاى خود نیز سست بودند ترسیده و تسلیم شدند. موقعیت كنونى این مسجد در سمت راست شارع ستین ملك فیصل كنونى قرار دارد این خیابان در مجاورت ضلع شمالى شرقى بقیع است فندق الدخیل در سمت راست و مستشفى الولاده و الاطفال نیز در سمت چپ آن خیابان واقع بوده و مسجد در دوران عثمانى مورد ترمیم و بازسازى قرار گرفت طول آن از مغرب به مشرق 25 ذراع (12/33متر) و عرض آن بیست ذراع (85/9 متر) بود.امروز بر مساحت آن چیزى افزود نشده ولى بناى آن تجدید گشته است .
 

155- مساجد سبعه یا سته 
در شوال سال پنجم هجرى ، مشركان با همكارى یهود و با تلاش گسترده خود تمامى طوایف و قبایل موجود در شبه جزیره را علیه اسلام و مسلمانان بسیج كردند.آنان در نظر داشتند تا با یك هجوم همه جانبه ، مدینه را تسخیر و اساس اسلام را براى همیشه براندازند؛ لذا تمامى گروهها، احزاب و قبایل را براى محاصره مدینه به حركت درآوردند. از آن جایى كه در این جنگ ، تمامى احزاب و قبایل حضور داشتند آن را غزوه احزاب نامیدند.در این میان مسلمانان به پیشنهاد سلمان فارسى و موافقت پیامبر صلى الله علیه وآله به حفر خندق در اطراف مدینه پرداختند و از این طریق سپاه مشركان را زمین گیر كردند. به سبب این تاكتیك ، نبرد یاد شده به جنگ خندق نیز مشهور گردید محاصره شهر نتیجه اى جز از دست دادن بزرگان و پهلوانان سپاه شرك - از جمله عمروبن عبدود كه توسط على علیه السلام كشته شد - به دنبال نداشت و كفار پس از عدم دستیابى به اهداف خود ناچارا به مكه بازگشت .(212)
منطقه این نبرد، مقابل كوه سلع در شمال غربى مدینه قرار داشت .مسیر خندق نیز از نزدیكى نیز از نزدیكى مسجد ذوقبلتین در غرب آغاز و به صورت نیم دایره اى با عبور از كوه سلع تا مسجد عبیر در نزدیكى مسجد الاجابه كنونى امتداد مى یافت .به این صورت نیمى از مدینه از مدینه در محاصره خندق درآمد و كوه سلع نیز محل استقرار و جان پناه سپاهیان اسلام گردید.پیامبر صلى الله علیه وآله پرچمى بر فراز كوه سلع در پشت سپاه اسلام قرار گرفت .(213)
فرماندهان و بزرگان سپاه در چند نقطه و دامنه این كوه سنگرها نماز مى گذارند.بعدها به یاد جانفشانیهاى این عده ، مساجدى در آنجا ساختند كه به نام آن صحابه معروف شد. موقعیت اصلى مساجد مورد نظر، صرف نظر از تغییرات مختصرى در فضاهاى مجاور، همچنان ، محفوظ مانده است .شایان گفتن است در تعداد آنها اختلاف است ؛ بعضى گفته اند یكى از مساجد تخریب شده و بعضى نیز مسجد ذوقبلتین را هفتمین آنها مى دانند.در حال حاضر شش مسجد در این منطقه پابرخاست كه اسامى آن به این شرح است :
1- مسجد فتح ، 2- مسجد على ابن ابیطالب ، 3- مسجد سلیمان فارسى ، 4- مسجد ابوبكر بن ابى قحانه ، 5- مسجد عمر بن خطاب ، 6- مسجد فاطمه علیها السلام ، 7- مسجد ذوقبلتین .
 

156- مسجد الكبش یا النحر 
هنگامى كه ابراهیم مامور شد تا اسماعیل را در راه خدا قربانى كند، خداوند پس از سر بلندى او در این آزمایش بزرگ ، به جاى فرزند دلبند او، قوچ یا كبشى را هبوط داد. گویند قوچ مذكور در این مكان ظاهر و سپس ‍ قربانى شد. به همین مناسبت مسجدى ساختند كه به مسجد الكبش یا مسجد النحر معروف شد. (214)
ابوالولید از ابن عباس روایت مى كند كه صخره اى كه در منى بر دامنه كوه ثبیر است همان جایى بوده كه ابراهیم علیه السلام قوچ را بر آن قربانى كرد. ابن جبیر نیز گوید اثر پاهاى كوچكى بر صخره نمایان است كه گویند جاى پاى آن قوچ است .(215) این صخره نیز در دوران سعودى به علت ازدحام بیش از حد مردم براى مسح و لمس كردن و زیارت آن تخریب شد .
سازنده مسجد یاد شده را لبابه دختر على بن عبدالله بن عباس ذكر كرده اند.(216) مكان دقیق آن بین جمره اولى و جمره وسطى (در شمال جمره عقبى در دامنه كوه ثبیر) واقع بوده (217) آن در جریان احداث پل هوایى جمرات ثلاثه در دوران سعودى تخریب شده است .
 

157- مسجد الصفائح 
صفائح نام كوهى در منى كه در دامنه آن مسجدى به نام الصفائح ساخته شده است .این مسجد در جنوب مسجد خیف قرار دارد و گویند سوره مرسات در این مكان بر پیامبر نازل شده است .در كنار و دامنه این كوه ، غارى به اندازه سر یك انسان بوده كه پیامبر صلى الله علیه وآله سر خود را در آن قرار مى دادند تا از آفتاب مصون بمانند.بعدها این غار علت نزول سوره مرسلات به غار مرسلات معروف شد. صاحب مرآة الحرمین این مسجد و غار را مشاهده كرده كه در سیصد مترى جاده قرار داشت است .(218) به گفته ابن جبیر مردم سر خود را در داخل این شكاف گذاشته و به آن تبرك مى جسته اند (219) كه به این امر با عقاید وهابیت سازگار نیست .
 

 

 
 
 


 
 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: مساجد،
[ چهارشنبه 2 اسفند 1391 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]
دروغ صحیح !

یكى از علماى دربارى ، مرام شیخیه را ترویج مى كرد و به عنوان (شریف الواعظین ) مشهور شده بود، و در یكى از شهرهاى استان فارس به گمراه كردن مردم اشتغال داشت و پس از انقلاب از دنیا رفت .
عصر مرجعیت آیة اللّه العظمى بروجردى رحمة اللّه ، به آقاى بروجردى خبر دادند كه چنین عمامه به سرى به گمراه كردن مردم اشتغال دارد.
آیة اللّه بروجردى رحمة اللّه واعظ معروف آن عصر، خطیب توانا مرحوم حاج شیخ مرتضى انصارى را به شهر فرستاد تا ده شب منبر برود، و كارى كند كه مردم شریف الواعظین را از شهر بیرون كنند.
در این ایّام یك روز شریف الواعظین مریدان خود را به دور خود جمع كرد و به آنها گفت :
(یك شیخ حرام زاده اى به اینجا آمده مى خواهد مرا از شهر بیرون كند.)
این سخن به گوش شیخ انصارى رسید، بالاى منبر گفت : (اى مردم ! این حلال زاده (شریف الواعظین ) مرا حرامزاده خوانده است ، ولى هر دو ما دروغ مى گوییم !! (یعنى نه او راست مى گوید كه مرا حرامزاده دانسته ، و نه من راست مى گویم كه او را حلال زاده دانسته ام ) یكى از دوستان وقتى كه این قصه را را برایم نقل كرد خندیدم و به یاد این رباعى افتادم :
شخصى بد ما به خلق مى گفت ما سینه از او نمى خراشیم
ما خوبى او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم !!




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: دروغ صحیح !،
[ یکشنبه 29 بهمن 1391 ] [ 08:25 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

دانش نامه احادیث پزشكى

محمد محمدى رى شهرى
مترجم : دكتر حسین صابرى

- ۱۶ -


--------------------------------------------------------------------------------

مفضل مى گوید: گفتم : چرا اصولا اینها به گونه اى آفریده نشیده اند كه زیاد و بلند نشوند تا انسان به كوتاه كردن آنها نیازمند گردد؟
فرمود: ((خداوند را در این باره ، بر بنده ، نعمت هایى است كه آنها را نمى شناسد تا او را بر آنها سپاس گوید. بدان كه دردها و بیمارى هاى بدن ، همراه با در آمدن موها از بستر خود و در آمدن ناخن ها از انگشتان ، از بدن بیرون مى روند. از همین رو، انسان به نوره كشیدن ، سر تراشیدن و كوتاه كردن ناخن ها در هر هفته ، فرمان یافته است تا موها و ناخن ها رشد شتابان ترى یابند و با در آمدن آنها، دردها و بیمارى ها از تن بیرون بروند. اما هنگامى كه بلند شوند، سرگردان مى مانند و در آمدنشان كاهش مى یابد و بدین سبب ، مایه هاى دردها و بیمارى ها در بدن حبس شوند و بیمارى ها و دردهایى را پدید آورند. افزون بر این ، موها از در آمدن از جاهاى كه به انسان زیان مى رساند و تباهى و ضرر براى او پیش مى آورد،، باز داشته شده اند. اگر مو در چشم مى رویید، آیا دیده را نابینا نمى كرد؟! اگر در دهان مى رویید، آیا خوردنى ها و نوشیدنى ها را بر انسان ، ناگوار نمى ساخت ؟! اگر در كف دست مى رویید، آیا مانع لمس صحیح توسط انسان و مانع برخى از دیگر كارها نمى شد؟! و اگر در شرمگاه زن یا بر آلب مرد مى رویید، آیا لذت آمیزش را بر آنها تباه نمى كرد؟! پس بنگر كه چگونه به واسطه مصلحتى كه بوده ، موى بر این جاها نروییده است .
دیگر آن كه این پدیده ، ویژه انسان نیست ؛ بلكه آن را در چارپایان ، درندگان و دیگر جانوران پستاندار نیز مى یابى . مى بینى كه تن آنها به موها شكوهى یافته و جاهاى یاد شده ، عینا به همان علت ، تهى از موست . در آفرینش ، تاءمل كن كه چگونه از همه نقطه هاى خطا و زیان ، دورى مى گزیند و درستى و سودمندى را مى آورد.
منانیه (مانویان )(1123) و طوایف همانندشان ، آن گاه كه كوشیده اند عیب در كار آفرینش بیابند، بر موهاى عانه و زیر بغل ، خرده گرفته اند و ندانسته اند كه رویش این موها از رطوبتى است كه بدین مواضع مى ریزد و در نتیجه ، آن سان كه در هر نقطه آبگیر علف مى روید، در این جاها نیز مو مى روید. مگر نمى بینى كه این مواضع ، از دیگر جاها پوشیده تر و براى پذیرش این زیاده ، آماده تر است ؟
دیگر آنكه این موى (موى عانه و زیر بغل ) از هزینه ها و تكالیف این بدن است ، بدان واسطه كه در آنها مصلحتى است ؛ زیرا اهتمام انسان به تمیز كردن بدن و گرفتن موهایى كه بر آن مى روید، از چیزهایى است كه غرور انسان را در هم مى شكند، او را از ستم باز مى دارد، و وى را از بخشى از سرمستى و بطالتى كه از بیكارى حاصل مى آید، مى رهاند)).(1124)
ب - حفظ گرماى بدن
888 - امام صادق (علیه السلام ):
- در تبیین علت روییدن مو بر روى سر -: مو بر بالاى سر قرار داده شده است تا با بن خود، روغن ها را به مغز برساند و با سر خود (سر موها)، بخار را از مغز خارج كند و گرما و سرمایى را كه بدان مى رسد، دفع كند.(1125)
ج - مهار كردن شهوت جنسى
889 - امام على (علیه السلام ):
موى هیچ مردى زیاد نمى شود، مگر آن كه شهوتش كاهش ‍ مى یابد.(1126)
890 - المعجم الكبیر:
- به نقل از ابن عباس -: مردى نزد پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) از بى زنى اظهار ناراحتى كرد و گفت : آیا خود را اخته كنم ؟
فرمود: ((نه ؛ كسى كه اخته باشد یا خود را اخته كند، از ما نیست . روزه بدار و موى بدنت را واگذار)).(1127)
د - پیشگیرى از جذام
891 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
روییدن مو در بینى ، مایه ایمنى از جذام است .(1128)
892 - امام صادق (علیه السلام ):
((گشادى گریبان (1129) و روییدن مو در بینى مایه ایمنى از جذام است )).
سپس فرمود: ((مگر نشنیده اى سخن شاعر را كه گفته است : "پیراهن مرا تنها گشاده گریبان و گشاده آستین مى بینى "؟)).(1130)
10/2 - بهداشت مو
10/2 - 1 - ضرورت رسیدگى به موها
893 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
موى خوب ، از پوشش هاى خدایى است . آن را گرامى بدارید.(1131)
894 - تاریخ اءصبهان :
- به نقل از عبدالله بن عمر -: از پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) شنیدم كه فرمود: ((هر كدام از شما كه موى خود را بلند مى گذارد: آن را گرامى بدارد)).
پرسیدند: اى پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم )! گرامى داشتن آن به چیست ؟
فرمود: ((آن را هر روز، روغن بزند و شانه كند)).(1132)
895 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
هر كس مو مى گذارد، خوب بدان برسد و گرنه ، آن را بچیند.(1133)
896 - الكافى :
- به نقل از ابوالعباس بقباق -: از امام صادق (علیه السلام ) در این باره پرسیدم كه اگر مردى موى فراوان (1134) داشته باشد، آیا میان موها فرق باز كند یا آنها را واگذارد؟
فرمود: ((فرق باز كند)).(1135)
10/2 - 2 - شستن سر با سدر
897 - مكارم الاخلاق :
پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم )، چون سر و ریش خود را مى شست ، آنها را با سدر، شستشو مى داد.(1136)
898 - امام كاظم (علیه السلام ):
شستن سر با سدر، روزى آور است .(1137)
ر. ك : ص 150، ح 398.
10/2 - 3 - خضاب كردن با حنا و وسمه (كتم )(1138)
899 - الكافى :
- به نقل از ابوشیبه اسدى -: از امام صادق (علیه السلام ) درباره خضاب كردن موها پرسیدم .
فرمود: ((حسین و ابوجعفر (امام باقر (علیه السلام )) - كه درود خدا بر آنها باد - به حنا و وسمه خضاب مى كردند)).(1139)
900 - الكافى :
- به نقل از حلبى -: از امام صادق (علیه السلام ) در باره خضاب مو پرسیدم . فرمود: ((پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم )، حسین بن على و ابو جعفر، به وسمه ، خضاب مى كرده اند)).(1140)
10/2 - 4 - شانه كردن مو
901 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
فراوان شانه زدن موها، وبا را از میان مى برد، روزى مى آورد و بر قدرت انسان براى نزدیكى مى افزاید.(1141)
902 - امام صادق (علیه السلام ):
شانه كردن فراوان ، از بلغم مى كاهد.(1142)
903 - مكارم الاخلاق :
امام صادق (علیه السلام ) فرمود: ((شانه كردن سر، بلغم را از میان مى برد. شانه زدن ابروها، مایه ایمنى از جذام است ، و شانه كردن رخساره ، دندان ها را استحكام مى بخشد)).
از ایشان ، درباره تراشیدن سر پرسیدند.
فرمود: ((خوب است )).(1143)
904 - امام صادق (علیه السلام ):
((جامه پاكیزه ، دشمن را در هم مى شكند، چرب كردن پوست ، سختى را از میان مى برد و شانه كردن سر، وبا را دور مى كند)).
راوى گوید كه پرسیدم : وبا چیست ؟
فرمود: ((تب . شانه كردن ریش ، دندان ها را استحكام مى بخشد)).(1144)
905 - امام صادق (علیه السلام ):
از شانه كردن در حمام بپرهیز؛ چرا كه وباى مو مى آورد(1145).(1146)
10/3 - كوتاه كردن موها
906 - امام رضا (علیه السلام ):
از سنت هاى پیامبران است : عطر زدن ، كوتاه كردن (1147) مو و فراوانى آمیزش .(1148)
907 - الكافى :
- به نقل از اسحاق بن عمار -: امام صادق (علیه السلام ) به من فرمود: ((موى خود را از ته بزن تا آلودگى اش و جنبندگان و چرك آن ، كم شود، گردنت ستبر گردد و دیده ات جلا یابد)) و در روایت دیگرى است : ((و تنت راحت شود)).(1149)
908 - الكافى :
- به نقل از این سنان -: به امام صادق (علیه السلام ) گفتم : درباره بلند كردن موها چه مى فرمایى ؟
فرمود: ((یاران محمد (صلى الله علیه و آله و سلم )، موهاى خود را مى زدند))؛ یعنى كوتاه مى كردند.(1150)
909 - امام كاظم (علیه السلام ):
موى سر، چون بلند شود، بینایى ضعیف مى گردد و نور دیده از میان مى رود؛ اما كوتاه كردن موها، دیده را روشن مى سازد و نور آن را افزون مى كند.(1151)
10/4 - تراشیدن موها
910 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
زن و مرد! موهاى روى شكم را بتراشید(1152).(1153)
911 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
موهاى پس گردن را بتراشید.(1154)
912 - الكافى :
- به نقل از اسحاق بن عمار، از امام صادق (علیه السلام ) -: به امام صادق (علیه السلام ) گفتم : فدایت شوم ! گاه موهاى پشت گردنم زیاد مى شود و به سختى مرا اندوهگین مى كند. مرا فرمود: ((اى اسحاق ! آیا نمى دانى كه تراشیدن (موهاى ) پشت گردن ، اندوه را از میان مى برد؟)).(1155)
913 - امام صادق (علیه السلام ):
- در تفسیر آیه واذ ابتلى ابراهیم ربه ، بكلمت (1156) -: آن گاه كه خداوند او را به رویاى ذبح دنیاى عرب ، اسماعیل ، آزمود و وى این آزمود را به درستى پشت سر نهاد و تسلیم فرمان خدا شد و آهنگ انجام دادن خواسته او كرد، و چون خداوند به پاداش صدق و راستى و عمل او برایش چنین مقرر ساخت كه انى جاعلك للناس اماما؛ من تو را براى مردم ، امام قرار مى دهم آیین حنیفى را كه همان پاكى و طهارت است ، بر او فرو فرستاد. این طهارت ، ده چیز است : پنج مورد از آن در سر، و پنج مورد دیگر در تن . اما آن پنج مورد كه در سر است ، عبارت اند از: گرفتن سبیل ، واگذاردن ریش ، كوتاه كردن موها، مسواك زدن ، و خلال كردن . آن پنج مورد كه در تن است نیز عبارت اند از: تراشیدن موهاى بدن ، ختنه كردن ، كوتاه كردن ناخن ها، غسل جنابت ، و طهارت گرفتن با آب ، این ، همان آیین حنیف پاكى است كه ابراهیم آورد و نه نسخ شده است و نه تا روز قیامت ، نسخ خواهد شد. این معناى كلام خداوند است كه فرمود: واتبع ملة ابراهیم حنیفا(1157).(1158)
914 - امام كاظم (علیه السلام ):
پنج چیز درباره سر و پنج چیز هم درباره تن از سنت هاست : اما آنچه درباره سر است ، مسواك زدن ، گرفتن سبیل ، از هم گشودن موها از میانه سر، آب در دهان چرخاندن ، و آب در بینى چرخاندن است .
آنچه نیز درباره تن است ، ختنه كردن ، تراشیدن موى زهار، زدودن موهاى زیر بغل ، كوتاه كردن ناخن ها و زدودن پلیدى مخرج است .(1159)
10/5 - كندن موها
915 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
سبیل ها را از ته بتراشید،(1160) ریش ها را واگذارید، و موهایى را كه در بینى است بكنید.(1161)
916 - كتاب من لا یحضره الفقیه :
امام صادق (علیه السلام )، موى زیر بغل خود را در حمام ، نوره مى كشید و مى زدود و مى فرمود: ((از ریشه كندن موهاى زیر بغل ، شانه ها را ضعیف مى كند و بینایى را سست و كم قدرت مى سازد)).(1162)
917 - الكافى :
- به نقل از عبدالله بن ابى یعفور -: در مدینه بودیم كه میان من و زراره ، بر سر تراشیدن یا كندن موهاى زیر بغل ، بحث پیش آمد. من گفتم : تراشیدن آنها بهتر است . زراره گفت : كندن آنها بهتر است . آن گاه از امام صادق (علیه السلام ) اجازه دیدار خواستم . در حالى كه در حمام ، موزدایى مى كرد و موهاى زیر بغل خود را زدوده بود، به ما اجازه دیدار داد. به زراره گفتم : تو را بس است ؟
گفت : نه ؛ شاید او این كار را به جهتى انجام داده است كه انجام دادنش براى من از آن جهت ، درست نیست . پس امام (علیه السلام ) پرسید: ((درباره چه گفتگو مى كنید؟)).
گفتم : زراره در مورد كندن یا تراشیدن موهاى زیر بغل ، با من مخالفت كرده است . من گفته ام كه تراشیدن و زدودن آنها، بهتر است و زراره گفته است كه كندن آنها بهتر است .
فرمود: ((تو به سنت راه یافته اى و زراره ، بدان : نرسیده است . تراشیدن آنها از كندنشان بهتر است و زدودن (به نوره و همانند آن )، از تراشیدن نیز بهتر)).
سپس به ما فرمود: ((موزدایى كنید)).
گفتم : سه روز پیش این كار را انجام داده ایم .
فرمود: ((دوباره انجام دهید؛ چرا كه موزدایى ، خود، نوعى طهارت است )).(1163)
918 - امام صادق (علیه السلام ):
قطع كردن و كندن تار موهاى سفید، اشكال ندارد؛ اما قطع كردن آنها از كندنشان بهتر است .(1164)
10/6 - گرفتن سبیل
919 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
مباد كه كسى از شما سبیل خود را(1165) بلند كند؛ زیرا شیطان ، آن را مخفیگاه مى گیرد و در آن ، پنهان مى شود.(1166)
920 - الكافى :
- به نقل از ابن فضال ، از راوى اى كه خود از وى نام برده است -: (نزد امام صادق (علیه السلام )) از كوتاه كردن سبیل سخن به میان آوردیم .
فرمود: ((این عمل : نوعى پیشگیرى از بیمارى و عمل به سنت پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) است )).(1167)
ر. ك : ص 290 (كوتاه كردن ناخن ها در روز جمعه ).
10/7 - كوتاه كردن موهاى زیر بغل
921 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
مبادا كسى از شما موهاى زیر بغل خود را بلند بدارد؛ چرا كه شیطان ، آن را مخفیگاه مى گیرد تا در آن پنهان شود.(1168)
10/8 - به كار گرفتن نوره براى زدودن موهاى بدن
922 - امام على (علیه السلام ):
نوره ، یك پاك كننده است .(1169)
923 - امام على (علیه السلام ):
نوره ، یك تعویذ (نگه دارنده ) و مایه پاكى بدن است .(1170)
924 - امام صادق (علیه السلام ):
پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) در هر جمعه ، موى زهار و زیر سرین را نوره مى كشید.(1171)
925 - امام على (علیه السلام ):
براى مومن ، این را دوست دارم كه در هر پانزده روز یك بار، موزدایى كند.(1172)
926 - امام صادق (علیه السلام ):
زدودن موها با تیغ در هر هفت روز، و با نوره در هر پانزده روز، پسندیده است .(1173)
927 - امام صادق (علیه السلام ):
سنت در مورد نوره ، آن است كه هر پانزده روز یك بار انجام شود. اگر بیست (1174) روز بر تو گذشت و این كار را انجام ندادى و هیچ چیز هم براى خرید آن نداشتى ، به حسبا خداوند، قرض كن .(1175)
928 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
هر كس به خدا و روز واپسین ایمان دارد، مبادا كه موى عانه خود را بیش از چهل روز واگذارد. براى هر زنى هم كه به خدا و روز واپسین ایمان دارد، روا نیست براى بیشتر از بیست روز، این كار را ترك كند.(1176)
929 - الكافى :
- به نقل از عبدالرحمان بن ابى عبدالله -: روزى با امام صادق (علیه السلام ) به حمام رفتم . به من فرمود: ((اى عبدالرحمان ! موزدایى كن )).
گفتم : چند روز پیش ، موهاى خود را زدوده ام .
فرمود: ((موزدایى كن ؛ چرا كه این ، یك طهارت است )).(1177)
930 - امام صادق (علیه السلام ):
یك بار نوره كشیدن در تابستان ، از ده بار در زمستان بهتر است .(1178)
931 - امام رضا (علیه السلام ):
هر گاه خواستى جوش برنیاید(1179) و بر بدنت هیج زخم با ترك پوست و یا سیاه لكه اى رخ ننماید، پیش از نوره كشیدن ، با آب سرد، شستشو كن . هر كس مى خواهد براى نوره كشیدن به حمام برود، دوازده ساعت ، یعنى یك روز كامل پیش از آن ، از نزدیكى خوددارى كند. سپس اندكى صبر(1180) یا اقاقیا(1181) و یا پیل زهره (1182) و یا قدرى از همه آنها را با هم در نوره بریزد. البته این كار را پس از آن انجام دهد كه نوره ، در آب گرمى حل شده باشد كه در آن ، بابونه یا مرزنگوش یا گل بنفشه خشك و یا اندكى از همه آنها، به اندازه اى كه بوى خود را به آب بدهد، جوشانده شده است . در این میان ، زرنیخ هم باید به اندازه یك ششم نوره باشد.
پس از نوره كشیدن هم باید چیزى همانند برگ هلو، كنجاره گل كاجیره ، حنا و مشكك و گل سرخ (1183) به بدن مالیده شود تا بوى آن را از میان ببرد. هر كس مى خواهد از سوختن بدن با نوره در امان بماند، كمتر آن را هم بزند و به محض عمل نمودن ، آن را بشوید و قدرى روغن گل سرخ نیز بر بدن بمالد. و اگر نوره بدن را بسوزاند، مقدارى عدس پوست كنده بردارد، خوب آرد كند، در گلاب و سركه حل كند و برجاى زخم بمالد، كه به اذن خداوند متعال ، بهبود خواهد یافت . آنچه مانع اثر گذاشتن نوره بر بدن مى شود، این است كه محل ، با سركه انگور، پیاز دشتى كاملا ترش و روغن گل سرخ ، خوب مالیده شود.(1184)
همچنین ، ر. ك : ص 332 (آنچه انسان را بر آمیزش یارى مى دهد / نوره كشیدن ).
10/9 - دفن موهاى زاید
932 - دعائم الاسلام :
از امام على (علیه السلام ) روایت شده كه به دفن كردن موهاى فرمان داد و فرمود: ((هر چه از آدمیزاد جدا مى شود، مردار است )).(1185)
933 - الخصال :
- به نقل از عایشه -: پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) به دفن هفت چیز از انسان ، امر مى فرمود: مو، ناخن ، خون ، حیض ، جفت جنین ، دندان ، و خون بسته .(1186)
همچنین ، ر. ك : ص 291 (دفن ناخن هاى گرفته شده ).
10/10 - آنچه براى درمان كم مویى سودمند است
934 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
به حنا خضاب بندید؛ چرا كه دیده را جلا مى دهد، مو بر مى رویاند، بو را خوش مى سازد و همسر مرد را آرامش مى بخشد.(1187)
935 - امام هادى (علیه السلام ):
شانه كردن با شانه عاج ، مو را بر سر مى رویاند، كرم ها را از مغز، دور مى سازد، تلخه را فرو مى نشاند، و لثه و گوشت میان دندان ها را پاك و تمیز مى كند.(1188)
936 - امام صادق (علیه السلام ):
سرمه ، مو بر مى رویاند، دیده را تیزى مى بخشد و انسان را بر طولانى ساختن سجده ، یارى مى رساند.(1189)
937 - امام صادق (علیه السلام ):
سرمه اثمد، چشم را جلا مى دهد، موبر مى رویاند و اشك را مى برد.(1190)
938 - امام رضا (علیه السلام ):
مسواك زدن ، دیده را جلا مى دهد، موبر مى رویاند و آبریزش چشم را از میان مى برد.(1191)
939 - امام رضا (علیه السلام ):
انجیر، بوى بد دهان را مى برد، دهان و استخوان ها را استحكام مى بخشد، مو بر مى رویاند، درد را مى برد و با وجود آن ، دیگر به دارویى نیاز نیست .(1192)
همچنین ، ر. ك : (آنچه دیده را جلا مى دهد / سرمه ) ص 170 و 171 ح 466 تا 469 و ح 473.
فصل یازدهم : ناخن
11/1 - اشاره به حكمت نهفته در آن
940 - امام صادق (علیه السلام ):
- خطاب به مفضل بن عمر -: اى مفضل ! در این بیندیش كه چرا ناخن ها در سرانگشت ها واقع شده اند. جز براى آن كه از انگشت ها حفاظت كنند و در آنجام دادن كارها یارى دهند؟(1193)
11/2 - كوتاه كردن ناخن
941 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
میان ریش خود را تمیز كنید و ناخن هایتان را بگیرید؛ زیرا شیطان ، میان گوشت و ناخن ، روان مى شود.(1194)
942 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
برخى از شما از خبر آسمان مى پرسند، در حالى كه ناخن هاى خود را به سان ناخن هاى پرندگان ، وامى گذارند كه در آنها جنابت ، آلودگى و چرك ، جاى مى گیرد.(1195)
943 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
هر كس موى عانه خود را نتراشد، ناخن هاى خود را كوتاه نكند و سبیل خود را از ته نچیند، از ما نیست .(1196)
944 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
كوتاه كردن ناخن ها، از بیمارى بزرگ ، جلوگیرى مى كند و روزى را سرشار مى سازد.(1197)
945 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
فطرت ، برچیدن ناخن ها، گرفتن سبیل و تراشیدن موى عانه است .(1198)
946 - امام باقر (علیه السلام ):
ناخن ها را از آن رو باید كوتاه كرد كه جایگاه شیطان است و فراموشى ، از آن سرچشمه مى گیرد.(1199)
947 - امام صادق (علیه السلام ):
پوشیده ترین و پنهان ترین جایى كه شیطان براى چیره شدن بر آدمیزاد مى یابد، این است كه در زیر ناخن ها جاى گیرد.(1200)
948 - امام صادق (علیه السلام ):
كوتاه كردن ناخن ها از سنت است .(1201)
949 - امام صادق (علیه السلام ):
كوتاه كردن ناخن ها، گرفتن سبیل و تراشیدن (موى ) عانه در احرام ، از سنت است .(1202)
11/3 - كوتاه كردن ناخن ها در روز جمعه
950 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
هر كس روز جمعه ناخن هاى خود را كوتاه كند، سرانگشت هایش آشفته نشود.(1203)
951 - امام صادق (علیه السلام ):
گرفتن سبیل و ناخن ها از جمعه تا جمعه ، مایه ایمنى از جذام است .(1204)
952 - امام صادق (علیه السلام ):
كوتاه كردن ناخن ها در روز جمعه از جذام و پیسى و كورى ایمنى مى دهد؛ اگر هم نیازى به كوتاه كردن نبود، آنها را (كمى ) بساى .(1205)
953 - امام صادق (علیه السلام ):
در هر جمعه ، اندكى از سبیل و ناخن هاى خود را بگیر؛ و اگر هم چیزى وجود نداشته باشد، جاى آن را بساى ،(1206) تا دیوانگى ، جذام و پیسى به تو نرسد.(1207)
954 - امام باقر (علیه السلام ):
هر كس به گرفتن ناخن در هر پنج شنبه عادت داشته باشد، چشم درد نگیرد.(1208).(1209)
ر. ك : پیشگیرى از برخى بیمارى هاى چشم / ص 163 ح 437 و ح 439.
11/4 - دفن ناخن هاى گرفته شده
955 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
خونتان ، موهایتان و ناخن هایتان را به خاك بسپارید تا ساحران ، آنها را بازیچه نگیرند.(1210)
956 - پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ):
ناخن هاى خود را بچینید و چیده هاى خود را به خاك بسپارید، لاى انگشتان خود را تمیز كنید، لثه هاى خود را از غذا پاك سازید، مسواك بزنید و با دهان بدبو بر من وارد نشوید.(1211)
957 - امام صادق (علیه السلام ):
- در تفسیر آیه اءلم نجعل الارض كفاتا# اءحیاء واءموتا؛(1212) مگر زمین را محل اجتماع نگردانیدیم ؛ چه براى زندگان ، چه براى مردگان ؟)) -: مقصود به خاك سپردن مو و ناخن است .(1213)
958 - امام صادق (علیه السلام ):
مرد، چون ناخن و موى خود را مى گیرد، آنچه را گرفته است ، به خاك بسپارد؛ و این كار، سنت (مستحب ) است .(1214)

 




طبقه بندی: کشکول،
[ دوشنبه 23 بهمن 1391 ] [ 09:07 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

عذاب قانون شكنان و تماشاچیان  

یكى از داستانهاى جالب قرآن داستان اصحاب سبت است كه به طور فشرده در سوره اعراف در ضمن آیه 163 تا آیه 165 بیان شده است ، داستان آنانكه قانون را شكستند و آنانكه قانون شكنان را از این كار نهى نكردند و هر دو گروه به صورت بوزینه مسخ شدند، اصل ماجرا به فرموده امام سجاد چنین است : عصر پیامبرى حضرت داود علیه السلام بود، در این عصر گروهى در شهر (ایله ) كه در ساحل دریاى سرخ قرار داشت ، زندگى مى كردند، خداوند آنها را از سید ماهى در روز شنبه نهى كرده بود، و پیامبران این نهى خدا را به آنها گفته بودند، آن روز را ماهیان احساس ‍ امنیت مى كردند كنار دریا ظاهر مى شدند ولى روزهاى دیگر به قعر دریا مى رفتند.
دنیاپرستان بنى اسرائیل براى صید ماهى فراوان ، كلاه شرعى و نقشه عجیبى طرح كردند و آن نقشه این بود كه حوضچه ها و جدولهایى در كنار دریا درست كنند، به طورى كه ماهیها به آسانى وارد حوض شوند، و آنها روز شنبه در آن حوضها محبوس نمایند، و روز یكشنبه اقدام به صید آنها كنند و همین نقشه عملى شد.
از همین راه حیله آمیز ماهى زیادى نصیبشان مى گردید و ثروت سرشارى را از این راه به دست مى آوردند و مدتى زندگى را به این منوال پشت سر نهادند.
در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعیت زندگى مى كردند، اینها مطابق روایاتى كه نقل شده سه دسته بودند: یك دسته از آنها (حدود هفتاد هزار نفر) به این حیله خشنود بودند و به آن دست زدند، و یك دسته از آنها، آنان را از مخالفت خداوند نهى مى كردند، دسته سوم ساكت بودند و به علاوه به نهى كنندگان مى گفتند: (لم تعظون قوما اللّه مهلكهم او معذّبهم عذابا شدیدا؛ چرا قومى را كه خدا هلاكشان مى كند یا عذاب بر آنها نازل مى كند، پند مى دهید؟) (اعراف : 164)
نهى كنندگان در پاسخ مى گفتند: ما این قوم را پند مى دهیم تا در پیشگاه خداوند معذور باشیم (یعنى اگر كسى نهى از فساد نكند، وظیفه اش را انجام نداده و معذور نیست ؟)
كوتاه سخن آنكه : گفتار این دسته كه مكرر نهى از منكر مى كردند، تاءثیر نكرد، وقتى كه در گفتار خود اثر ندیدند از آنها دورى كرده و در قریه دیگرى سكونت نمودند و با خود گفتند هیچ اطمینانى نیست كه ناگهان نیمه شبى عذاب نازل شود و ما در میان آنها باشیم .
پس از رفتن آنها، شبانگاهى خداوند تمام ساكنین شهر (ایله ) را به صورت بوزینه ها مسخ كرد، صبح كه شد كسى دروازه شهر را باز نكرد، نه كسى وارد مى شد و نه كسى از شهر بیرون مى آمد خبر این حادثه به روستاهاى اطراف رسید، مردم روستاهاى اطراف براى كسب اطلاع ، كنار آن قریه آمدند و از دیوار بالا رفتند، ناگاه دیدند ساكنان آنجا به طور كلى به صورت بوزینه ها مسخ شده اند، و همه آنها بعد از سه روز هلاك شدند
(69).
امام صادق علیه السلام مى فرماید: هم آنانكه این حیله را كردند و هم آنانكه در برابر این قانونشكنى ، سكوت نمودند، همه هلاك شدند، ولى آنانكه امر به معروف و نهى از منكر نمودند، نجات یافتند. آرى این است مجازات قانون شكنان و آنانكه ، مفاسد را مى بینند ولى تماشا كرده و بى تفاوت مى مانند.
نكته قابل توجه در این داستان اینكه : در میان حیوانات ، میمون و بوزینه به حیله گرى و بى ارادگى و تقلید كوركورانه و متابعت بدون قید و شرط، معروف است ، و هیچ ملتى استعمار زده و ذلیل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستى و بى ارادگى و تقلید بى قید و شرط، و در حقیقت آنچه كه اصحاب سبت و سكوت كنندگان را به این سیه ورزى كشاند، توطئه و ضعف اراده و سست عنصرى و میمون صفتى آنها بود، گروهى همچو میمون كه گاهى حیله مى كنند، از راه حیله وارد شدند، در صورتى كه قطعا مى دانستند قانون شكنى مى كنند و گروهى دیگر باز همچون میمون بر اثر ضعف اراده ، سكوت كردند. بالاخره خداوند باطنشان را بروز داد و به آنها فرمود:
(كونوا قردة خاسئین ؛ بشوید بوزینگان خوار شده .
(70)) همینطور هم شدند.


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عذاب قانون شكنان و تماشاچیان،
[ دوشنبه 8 آبان 1391 ] [ 08:36 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


مناعت طبع و بلند نظرى  

او با طمطراق و غرور عجیبى به سوى قصر خود مى رفت و به خاطر قدرت و تسلط خود بر مردم ، در میان انواع خوشگذرانى ها سرمست و بى خبر بود و گروهى غافل و خائن دور او را گرفته بودند و نان جان نثارى و خاكسپارى او را مى خوردند، با كمال تجلیل و شكوه سر و صدا مى رفت تا در قصر خود در آغوش كنیزان خوش سیما بیارمد، و از پرده دل براى بیچارگى مردم قاه قاه بخندد!
بهلول كه بیان قاطع و صریح داشت و از گونه خودكامگى ها فوق العاده متنفر بود، بى آنكه براى هارون القابى ردیف فریاد برآورد: هارون ! هارون !
هارون ؛ از شنیده این صدا، وه ! این چه كسى بود كه مرا به اسم كوچك خواند و بى ادبانه مرا طلبید!
- قربان ! بهلول دیوانه بود!
- او را همین لحظه احضار كنید.
به دستور خلیفه بهلول را پیش او آوردند.
- اى بهلول ! مرا مى شناسى ، مى دانى من كى هستم ؟
- تو آن كسى هستى كه اگر در مشرق زمین ، به كسى ستم شود و تو در مغرب زمین باشى در روز قیامت مسؤ ول تو هستى !
این گفتار آتشین از قلب پاك و سوزان و آتش افروز بهلول ، هارون را دگرگون ساخت ، بى اختیار اشك ریخت و پرسید اى بهلول روش و حال مرا چگونه مى بینى ؟
بهلول : روش و كردار خود را قرآن مجید بسنج ، آن كتاب آسمانى مى گوید: (نیكوكاران از نعمتهاى بهشتى برخوردارند ولى بدكاران گرفتار عذاب دوزخ هستند
(85).) چنانچه كردار تو نیك است سرانجام تو با فرجام است و گرنه عاقبت بى فرجامى دارى .
هارون : این همه اعمال نیك ما در كجاست ؟
بهلول : خداوند كردار پرهیزكاران را مى پذیرد
(86).
هارون : پس رحمت گسترده خداوند در كجاست و چه مى شود؟
بهلول : رحمت خداوند به نیكوكاران نزدیك است و شامل حال آنها است
(87).
هارون : پس خویشاوندى ما بر رسول خدا صلى اللّه علیه وآله در كجاست و چه مى شود؟
بهلول : در روز رستاخیز قیامت ، از عمل مى پرسند، نه از نسب و بستگان و خویشاوندان
(88).
هارون : پس شفاعت پبامبر صلى اللّه علیه و آله در كجاست ؟
بهلول : شفاعت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بستگى به اذن و رضایت خداوند دارد
(89).
هارون : اى بهلول ! آیا تو حاجتى دارى ؟
بهلول : حاجت من این است كه : مرا بیامرزى و اهل بهشت گردانى .
هارون : برآوردن چنین حاجتى از دست من خارج است ولى شنیده ام كه قرض و بدهكارى دارى ، خواستم بدهكارى ترا ادا كنم .
بهلول : اى هارون ! قرض و بدهكارى ، بدهكارى را ادا نمى كند، اگر راست مى گویى اموال مردم را به صاحبانشان رد كن !
هارون : آیا مى خواهى همه روزه دستور دهم تا هزینه زندگى هر روز تو را تا پایان عمر به تو بدهند؟!
بهلول : اى هارون ! من و تو، هر دو بنده خدا هستیم ، مولى و صاحب ما خدا است ، آن خدایى كه تو را یاد مى كند و معاش تو را تاءمین مى نماید، مرا فراموش نمى كند به من نیز روزى مى دهد
(90)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: بهلول،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:05 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


چگونگى شهادت قنبر به دست حجاج  

وقتى كه عبدالملك ، پنجمین خلیفه اموى ، در سال 65 هجرى به خلافت نشست ، حجاج بن یوسف ثقفى را حاكم و فرماندار عراق كرد.
حجاج از افراد پلید و بسیار خون آشام روزگار است كه هركس مى خواهد براى طغیان و ظلم و خونخوارى و جنایت مثلى بزند، حجاج را مثال مى زند، حجاج از نظر خباثت و روحیه چون چنگیز مغول و هیتلر بود.
او بیست سال در عراق فرمانروایى كرد، در این مدت ستمگرى و خونریزى را از حد گذراند و به قدرى نسبت به على علیه السلام دشمن بود و در این مورد حساسیت داشت كه اسم شیعه بودن یا اندكى محبت به على داشتن كافى بود براى او كه مجوز قتل باشد، بسیارى از محبان و موالیان على را با سخت ترین وضع ، به قتل رساند.
پس از كشتن افرادى مانند كمیل بن زیاد، روزى به اطرافیانش گفت : (بسیار مایلم كه به یكى از دوستان على علیه السلام دست یابم و گردنش ‍ را بزنم )
اطرافیان گفتند: ما كسى جز قنبر را سراغ نداریم ، او همواره با على علیه السلام بود، و اكنون نیز در صف دوستان او است .
حجاج گروهى را براى دستگیرى قنبر فرستاد، آنها رفتند و قنبر را دستگیر كرده و نزد حجاج آوردند، او به قنبر گفت : تو قنبر هستى ؟ فرمود: آرى ، گفت : كنیه تو (ابوهمدان ) است ؟ فرمود: آرى گفت : تو بنده على هستى ؟! فرمود من بنده خدا هستم ولى علیه السلام ولى نعمت من است .
حجاج : اى قنبر از دین و مرام على بیزارى جوى تا در امان باشى !
قنبر: اگر دین على علیه السلام شایسته بیزارى است ، تو بهتر از دین على براى من پیدا كن تا از دین على علیه السلام بیزارى جویم .
حجاج : اینكه از دین على علیه السلام بیزارى نمى جویى ، قتل تو واجب است ، هر نوع كشتن را خودت اختیار مى كنى ، بگو تا آن رقم تو را بكشم .
قنبر: هر طور كه مرا به قتل برسانى ، همانطور، تو را به قتل خواهم رساند ولى مولاى من على علیه السلام به من خبر داده كه در راه محبت او، چون گوسفند مرا ذبح مى كنند.
حجاج : على علیه السلام براى تو نوع كشتن خوبى خبر داده است ، همانطور تو را خواهم كشت . جلادان به فرمان حجاج ، سر از گردن قنبر جدا كردند.
(83)
ماجراى ملاقات قنبر با حجاج را به گونه دیگرى نیز نقل كرده اند، و آن اینكه : پس از آنكه قنبر در برابر حجاج قرار گرفت : حجاج به او گفت : در خدمت على علیه السلام چه مى كردى ؟ فرمود: از خدماتم این بود كه آب وضوى على علیه السلام را حاضر مى كردم ، پرسید على علیه السلام پس ‍ از آنكه از وضو فارغ مى شد چه مى گفت ؟ فرمود: آن حضرت در این موقع این آیه را تلاوت مى فرمود:
(فلما نسوا ذكروا به فتحنا علیهم ابواب كل شى ء حتّى اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمدلله رب العالمین ؛ وقتى كه پیروان شیطان تمام تذكرات ما را فراموش ‍ مى كردند، درهاى هر چیزى را به روى آنان گشودیم ، چون به آنچه به آنها رسید شادمان شدند، ناگهان آنان را گرفتیم ، امیدشان قطع گردید، و دنباله ستم ستمگران بریده شد، حمد و سپاس مخصوص خداى جهانیان است .) (انعام : 44 و 45)
حجاج گفت گمان مى كنم این آیه را بر ما تاءویل مى كرد و منظورش از مظنون آیه ما بودیم .
قنبر با كمال صراحت و بردبارى گفت : آرى ، آرى
حجاج گفت : چه خواهى كرد اگر سر تو از بدن جدا سازم ؟!
قنبر در پاسخ گفت : (اذا اسعد و تشقى ؛ در این صورت من سعادتمند و تو بدبخت خواهى شد.)
من خاك درش به دیده خواهم رفت اى خصم بگوى هر چه خواهى گفتن
در این هنگام جلادان گردن قنبر را زدند و او را به شهادت رساندند
(84) او كه در حدود 65 سال از عمر پر افتخارش گذشته بود سرانجام چنین شهد شهادت نوشید.




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: چگونگى شهادت قنبر به دست حجاج،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

مكافات خیانت ناجوانمردانه  

وه چه مجلس خوبى . چه مجمع مفید، گروهى از دانش دوستان بصره با شورى خاص به گرد (انس بن مالك ) آمده و از محضر وى كه مدتها از محضر رسول خدا صلى اللّه علیه وآله معارف اسلامى را مى آموخته بودند؛ استفاده مى كردند.
او نیز با اشتیاق تمام احادیث را كه از پیامبر اسلام به یاد داشت براى شاگردان بازگو مى كرد.
ولى روزى برخلاف روزهاى دیگر، یكى از شاگردان برجسته او پرسشى عجیب كرد با اینكه (انس ) مایل نبود پاسخ این پرسش داده شود، ولى در شرایطى قرار گرفت كه ناگزیر از پاسخ آن بود.
پرسش این بود كه آن شاگرد با قیافه جدى در حضور شاگردان به انس رو كرد و گفت : (این لكه هاى سفیدى كه در صورت شماست از چیست ؟ گویا اینها نشانه بیمارى برص
(79) است با اینكه به گفته پدرم ، رسول خدا صلى اللّه علیه وآله فرمود: خداوند مؤمنان را به بیمارى برص و جذام (80) مبتلا نمى كند چه شد با اینكه شما از اصحاب رسول خدا صلى اللّه علیه وآله هستى ، مبتلا به این بیمارى مى باشى ؟!)
وقتى كه انس این سؤ ال را شنید، با كمال شرمندگى سر به زیر افكند و در خود فرو رفت ، اشك در چشمانش حلقه زد و گفت : (این بیمارى بر اثر دعاى بنده صالح خدا امیرالمؤمنین على علیه السلام است !)
شاگردان تا این سخن را از انس شنیدند نسبت به او بى علاقه شدند و آن ارادت سابق به عداوت و دشمنى تبدیل شده ، اطرافش را گرفتند و گفتند باید حتما ماجراى این دعا را بگویى وگرنه از تو دست برنمى داریم و به شدت باعث ناراحتى تو مى گردیم .
سلام اصحاب كهف
انس همواره طفره مى رفت ، بلكه اصل واقعه فاش نشود ولى در برابر ازدحام جمعیت و اصرار آنان راهى جز بیان آن نداشت از این رو شروع به سخن كرد و چنین گفت : روزى در محضر رسول خدا صلى اللّه علیه وآله بودم ، قطعه فرشى را گروهى از مؤمنین از راه دور نزد آن جناب به عنوان هدیه آوره بودند پیامبر صلى اللّه علیه وآله به من فرمود: تا ابوبكر، عمر، عثمان ، طلحه ، زبیر، سعد، سعید، و عبدالرحمن را به حضورش ‍ بیارم ، اطاعت كردم وقتى كه همه حاضر شدند، و روى فرش نامرده نشستیم ، حضرت على علیه السلام هم در آنجا بود، رسول خدا صلى اللّه علیه وآله به على علیه السلام فرمود: به باد فرمان بده تا سرنشینان این فرش را سیر دهد. حضرت على علیه السلام به باد فرمود: به اذن پروردگار ما را سیر بده ، ناگاه مشاهده كردیم كه همه ما در هوا سیر مى كنیم ، پس از پیمودن مسافتى در فضاى بسیار وسیع كه وصفش را جز خدا نمى داند، حضرت على علیه السلام به باد امر فرمود كه ما را فرود آورد، وقتى كه برزمین قرار گرفتیم ، آن حضرت فرمود: آیا مى دانید اینجا كجاست ؟ گفتیم : خدا و رسول او و وصى رسول او شما بهتر مى دانید.
فرمود: اینجا غار اصحاب كهف است اى اصحاب رسول خدا سلام بر اصحاب كهف كنید، به ترتیب اول ابوبكر بعد عمر، بعد طلحه و زبیر و... سلام كردند جوابى شنیده نشد، من و عبدالرحمن سلام كردیم و گفتم من انس نوكر در خانه رسول خدا صلى اللّه علیه وآله هستم ، جوابى نشنیدیم .
در آخر حضرت على علیه السلام بر آنان سلام كرد بیدرنگ ندایى شنیدیم كه جواب سلام آن حضرت را دادند. آن جناب فرمود: اى اصحاب كهف ! چرا جواب سلام اصحاب پیامبر صلى اللّه علیه وآله را ندادید؟ گفتند: (اى خلیفه رسول خدا! ما جوانى هستیم كه به خداى یكتا ایمان آورده ایم ، خداوند ما را هدایت فرموده است ، ما از ناحیه خداوند مجاز نیستیم جواب سلام كسى را بدهیم ، مگر آنكه پیامبر یا وصى او باشد و شما وصى پیامبر اسلام صلى اللّه علیه وآله هستید.)
حضرت على علیه السلام به ما رو كرد و فرمود: سخن اصحاب كهف را شنیدید؟ گفتیم : آرى ، فرمود: در جاى خود قرار بگیرید، روى فرش قرار گرفتیم ، به باد فرمان داد، در فضاى بیكران سیر كردیم ، هنگام غروب آفتاب به باد فرمود: ما را فرود بیاور، در زمینى كه زعفرانى رنگ بود فرود آمدیم كه در آنجا هیچگونه مخلوق و آب و گیاه نبود. گفتیم اى امیرمؤمنان هنگام نماز است ، براى وضو آب نیست ، آن جناب پاى مبارك خود را بر زمین زد، چشمه آبى پدید آمد و از آب آن چشمه وضو ساختیم ، فرمود: اگر شتاب نمى كردید آب بهشتى براى وضوى ما حاضر مى شد، سپس ‍ نماز را خواندیم و تا نصف شب در آنجا بودیم ، حضرت على علیه السلام همچنان مشغول نماز بود، پس از فراغت از نماز فرمود: در جاى خود قرار بگیرید، تا به نماز صبح پیامبر برسیم به باد فرمود حركت كن ، پس از حركت ناگاه دیدیم در مسجد پیامبر هستیم ، نماز را با پیامبر صلى اللّه علیه وآله خواندیم آن حضرت پس از نماز رو به من كرد و فرمود: (اى انس ماجراى شما را من بیان كنم یا شما بیان مى كنید) عرض كردم شما بفرمایید آن حضرت تمام ماجرا را از اول تا آخر بى كم و كاست بیان كرد، كه گویى همراه ما بوده است .
انس كه با این گفتار خود، شاگردان را غرق در حیرت كرده بود، و شاگردان سراسر گوش شده بودند و با تمام وجود داستان این حادثه عجیب را مى شنیدند، و فراز و نشیبهاى آن را در قیافه رنگ به رنگ انس مى دیدند، به اینجا كه رسید احساسات پرشور آنها هماهنگ تغییر قیافه انس آنان را در مرحله دیگرى قرار داد و یك درس بسیار سودمندى كه همیشه سودمند بود و مى توان گفت مغز و شاهكار درسها است كه از این ماجرا آموختند. انس گفت : (... شاگردان من ! پیامبر رو به من كرد و گفت اى انس روزى خواهد آمد كه علیه السلام (براى محكوم نمودن رقباى خود) از تو شهادت و گواهى مى خواهد آیا در آن وقت شهادت خواهى داد؟!)
گفتم : البته و صد البته !
این ماجرا در همین جا متوقف شد، خاطره عجیب و شگفت آورش ‍ همواره در یاد من بود، تا اینكه ماجراى جانسوز رحلت پیامبر صلى اللّه علیه وآله و خلافت ابوبكر پیش آمد، موضوع خلافت ابوبكر به دستیارى یارانش تحقق یافت تا روزى حضرت على علیه السلام مردم را به حضور ابوبكر آورد و درباره خلافت سخن به میان آمد، حضرت على در حضور ابوبكر و مردم رو به من كرد و گفت : (اى انس دیدنى هاى خود را راجع به آن فرش و سیر كردن و سلام اصحاب كهف و سفاش پیامبر صلى اللّه علیه وآله بگو.)
(اوضاع و احوال طورى بود كه اگر مشهودات خود را مى گفتم ، دنیاى من وخیم مى شد و به شخصیت ظاهریم لطمه مى خورد.)
گفتم : بر اثر پیرى ، حافظه ام را از دست داده ام و آن واقعه را فراموش ‍ كرده ام ، فرمود: مگر پیامبر از تو تعهد نگرفت كه هر وقت من از تو شهادت بخواهم كتمان نكنى ، چگونه وصیت پیامبر را از یاد برده اى ؟!
آنگاه (على علیه السلام كه مى دانست انس در این موقعیت حساس براى آباد كردن دنیاى خود این خیانت ناجوان مردانه را كرد و پا روى وجدان خرد خود گذاشت ، طاقتش طاق شد) با دلى پرسوز متوجه خداوند شده و عرض كرد: (خداوندا! علامت بیمارى برص را در چهره این شخص ‍ ظاهر كن ! (تا مارك خیانتش در چهره اش باشد) دیده گانش را نابینا كن ، و درد شكم بر او مسلط فرما.)
از آن مجلس كه بیرون آمدم تا حال به این سه بیمارى مبتلا هستم ، این بود قصه من و داستان برصى كه در من هست و شما از آن پرسیدید، گویند تا پایان عمر این سه بیمارى از وجود (انس ) برطرف نشد
(81).


نامه پدرى به پسرش  

ابوقحانه پدر ابوبكر در طائف سرگرم كارهاى شخصى خود بود، روزى قاصدى را دید كه نامه اى از سوى فرزندش ابوبكر برایش آوره ، نامه را باز كرد دید چنین نوشته است :
(از طرف خلیفه رسول خدا به سوى ابوقحافه ، امام بعد: مردم مرا به عنوان خلیفه رسول خدا صلى اللّه علیه وآله برگزیده اند و به این امر راضى شده اند امروز من جانشین پیامبر صلى اللّه علیه وآله هستم ، چنانچه نزد ما بیایى و مرا به این منصب بپذیرى ، نیكوكارى كرده اى .)
ابوقحافه كه فرزندش را به نیكویى مى شناخت و از طرفى از شخصیت و لیاقت حضرت على علیه السلام هم آشنایى كامل داشت ، به قاصد گفت : چه باعث شد كه على از این مقام بركنار گردید؟
قاصد: كمى سن على علیه السلام و سابقه كشتار او در قریش او را بر كنار ساخت .
ابوقحافه : اگر در امر خلافت افزایش سن و سال معتبر باشد، سال من از ابوبكر بیشتر است پس چرا مرا خلیفه نكردند؟ انصاف این است كه در حق على علیه السلام ظلم نمودند، چه آنكه بارها رسول خدا صلى اللّه علیه وآله ما را به بیعت با على علیه السلام ماءمور گردانید.
آرى مطلب به قدرى واضح و روشن است كه حتى ابوقحافه نمى تواند باور كند كه چرا حضرت على علیه السلام بركنار شد، مگر مى شود آفتاب عالمتاب را انكار كرد؟ مگر مى توان حق كشى هاى و ستمهاى بازیگران دنیا پرست را نادیده انگاشت ، باز هم شكرش باقى است كه پدرى بر ضد پسرش حق را بگوید. حالا پاسخ نامه پدر را به پسر خود خوب بخوانید و نیك در اطراف گفته هایش بیندیشید تا از این رهگذر نیز به پشت پرده هاى كتمان دست یابید:
ابوقحافه در پاسخ فرزندش ابوبكر چنین نوشت :
(نامه اى كه فرستاده بودى رسید، ولى نامه تو را بسان نامه كم عقلى یافتم ، چه آنكه بعضى از گفته هایت بر خلاف گفته هاى دیگر در آن نامه مى باشد، یكبار مى گویى من خلیفه رسول خدا صلى اللّه علیه وآله هستم ، بار دیگر مى گویى مرا مردم به خلافت پذیرفتند این مطلب جز غلط اندازى و اشتباهكارى چیزى نیست (زیرا خلیفه خدا را باید خدا و رسولش تعیین كنند نه مردم )
پسرم ! در امرى وارد مشو كه بیرون شدن از آن سخت و دشوار باشد، سرانجام اینكار بى فرجامى و پشیمانى است و تو را در روز حشر هدف ملامت و سرزنش قرار دهند، براى هر امرى ورود و خروج هست ، هر سرازیرى سربالایى دارد، تو به خوبى مى دانى كه لایق تر و شایسته تر از تو در خلافت كیست ؟ چنان باش كه گویا خدا را مى بینى ، مواظب باش ‍ نافرمانى از خداوند نكنى (و لا تدعن صاحبها فان تركها الیوم اخف علیك و اسلم لك ؛ صاحب خلافت را از حقش بركنار مكن ، امروز ترك این منصب براى و آسان و سالمتر است ، خود را به دشوارى و سیه روزى میفكن
(82).


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: مكافات خیانت ناجوانمردانه،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:03 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

شمه اى از فضایل امام حسن علیه السلام  

امام حسن علیه السلام هنگام نماز زیباترین لباسهاى خود را مى پوشید، شخصى پرسید: اى پسر رسول خدا! چرا زیباترین لباس خود را در نماز مى پوشى ؟ امام حسن علیه السلام در پاسخ فرمود: خداوند زیباست و زیبایى را دوست دارد، و در قرآن (آیه 31 اعراف ) مى فرماید: (خذوا زینتكم عند كل مسجد؛ زینت خود را هنگام رفتن به مسجد برگیرید.)
از این رو دوست دارم زیباترین لباسم را هنگام نماز بپوشم
(74).
امام حسن علیه السلام هرگاه به مسجد مى رفت ، در كنار درگاه ، سرش را به سوى آسمان بلند مى كرد، و با خشوع مخصوص عرض مى كرد: (مهمان تو به در خانه ات آمده است ، اى نیكو بخش ! گنهكارى به محضرت بار یافته ، پس به لطف و كرمت ، از گناهانم بگذر، اى خداى بزرگوار
(75).)
انس بن مالك مى گوید: یكى از كنیزان امام حسن علیه السلام شاخه گلى را به امام حسن اهدا كرد، امام حسن علیه السلام آن شاخه را گرفت و به او فرمود: (تو را در راه خدا آزاد ساختم .)
من به آن حضرت عرض كردم : (به راستى به خاطر اهداى یك شاخه گلى ناچیز، او را آزاد كردید؟)
امام در پاسخ فرمود: خداوند ما را در قرآنش چنین تربیت كرده آنجا كه مى فرماید:
(اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردوها؛ هنگامى كه كسى به شما تحیت گوید؛ پاسخ او را به وجه بهتر، یا همان گونه بدهید. نساء- 83)
و پاسخ بهتر همان آزاد كردن او بود
(76).
روزى امام حسن علیه السلام كودكى را دید كه نان خشكى را در دست دارد، لقمه اى از آن مى خورد و لقمه دیگرى به سگى كه در آنجا بود، مى دهد، آن كودك فرزند یكى از بزرگان بود.
امام حسن علیه السلام از او پرسید: پسر جان ! چرا چنین مى كنى ؟
كودك جواب داد: (من از خداوند شرم دارم كه غذا بخورم و حیوانى گرسنه به من بنگرد و من به او غذا ندهم .)
امام حسن علیه السلام از روش و سخن زیباى آن كودك ، خرسند شد، دستور داد غذا و لباس فراوانى به آن كودك عطا كردند، سپس آن كودك را از اربابش خرید و آزاد نمود
(77).
به این ترتیب به یك كودك خوش رفتار و نیك سرشت ، جایزه داد و او را تشویق فرمود.
در جنگ جمل كه بین سپاه على علیه السلام با سپاه بیعت شكنان رخ داد، در یكى از ساعات سخت ، حضرت على علیه السلام یكى از فرزندانش به نام محمد حنیفه را طلبید، و نیزه خود را به او داد و فرمود: (با این نیزه به سپاه دشمن حمله كن .)
محمد، نیزه را گرفت و به دشمن حمله كرد، ولى با اینكه بسیار شجاع بود، در برابر گردان بنى ضبه ، باز ایستاد و نتوانست به پیش رود، از همانجا بازگشت ، و نزد پدر آمد، در این هنگام امام حسن علیه السلام نیزه را از دست او گرفت و چون شیر شرزه به دشمن حمله كرد و آن چنان جنگید كه نیزه اش را خون دشمن رنگین شد، و با این حال نزد پدر بازگشت وقتى كه محمد حنیفه حسن علیه السلام را آن چنان دید، بر اثر شرمندگى ، چهره اش سرخ شد و احساس شكست و سرافكندگى كرد، على علیه السلام وقتى كه شرمندگى او را دریافت به او فرمود: (خود را نگیر و در مقایسه با حسن خودخواهى نكن ، چرا كه حسن علیه السلام پسر پیامبر صلى اللّه علیه وآله است و تو پسر على هستى
(78).




طبقه بندی: کشکول،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:02 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

مستضعف نوازى على علیه السلام  

مردى مستمند كه تهیدستى و بدهكارى او را از پاى درآورده بود و دستش ‍ از همه جا بریده به كنار كعبه آمد و پرده كعبه را گرفته و پناه به خدا آورده بود و با حالت جانسوز راز و نیاز مى كرد.
حضرت على علیه السلام براى عبادت كنار كعبه آمد، لحظه اى توقف كرد، شنید مردى در حال گریه و زارى مى گوید:
(خدایا! به چهار هزار درهم پول احتیاج دارم ، این پول را به من برسان !)
على علیه السلام حامى مستضعفان پیش از او رفت تا ببیند اگر امكان دارد از او حمایت كند، به او فرمود: (برادر عرب نیازت چیست ؟)
عرب گفت : من به چهار هزار درهم نیازمندم تا با هزار درهم آن بدهكارى خود را بپردازم و با هزار درهم آن خانه بخرم ، و با هزار درهم آن ازدواج كنم و هزار درهم آن را صرف معاش زندگى نمایم !
امام فرمود: در تقاضاى خود رعایت انصاف كردى ، آنچه مى خواهى حق است ، بیا به مدینه ، در مدینه جویاى من ، على پسر ابوطالب شو، به خانه ام بیا تا این نیازت را برطرف سازم .
عرب خوشحال شد، بار سفر را بست و عازم مدینه شد، در مدینه سراغ خانه على علیه السلام را گرفت ، در مسیر راه با حسین علیه السلام برخورد كرد و با هم به خانه على علیه السلام رهسپار شدند، وقتى به خانه رسیدند، عرب به حسین علیه السلام گفت به پدرت على علیه السلام بگو، عربى كه چند روز قبل در مكه به او ضمانت رفع نیازهایش كردى ، پشت در، منتظر اجازه است .
حسین علیه السلام خدمت پدر آمد و ماجرا را به عرض رساند، على بیدرنگ اجازه ورود داد، عرب به حضور على علیه السلام مشرف گردید، على علیه السلام با استقبال گرمى از عرب پذیرایى نمود و سپس ‍ كسى را سراغ سلمان فرستاد، سلمان به حضور آن حضرت رسید.
على علیه السلام به سلمان فرمود: (آن باغچه اى را كه از زمان رسول خدا صلى اللّه علیه و آله براى ما به یادگار مانده در معرض فروش قرار بده به پولش احتیاج داریم .) سلمان بازرگانان را خبر كرد آنها آمدند، پس از گفتگو باغ را به دوازده هزار درهم به یكى از آنها فروخت و پولش را به على علیه السلام داد.
على علیه السلام چهار هزار و چهل درهم آن را به عرب داد. چهار هزار درهم بارى قولى كه به عرب داده بود و چهل درهم هم مخارج سفر عرب از مكه به مدینه ، و از مدینه به مكه ، سپس مستمندان مدینه را اطلاع دادند همه آمدند، حضرت على بقیه پول را بین آنها تقسیم نمود، به طورى كه وقتى به خانه برگشت دیگرى چیزى از پول نمانده بود، با توجه به اینكه اهل خانه اش نیاز شدید به هزینه زندگى داشتند، جالب اینكه پس آنكه همسر بزرگوار على علیه السلام فاطمه علیهما السلام از جریان باخبر شد، براى شوهرش دعاى خیر كرد، و مردانگى و حمایت ایثارگرانه او از مستمندان را ستود.
(66)




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: مستضعف نوازى على علیه السلام،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:15 ق.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


فلسفه وجود روحانى  

خطیب توانا حجة الاسلام و المسلمین جناب آقاى محمد تقى فلسفى این خاطره را كه در زندگى خودش رخ داد نقل كرد: اواخر اسفند ماه سال 1316 شمسى بود، یكى از بازرگانان تهران مرا دعوت كرد تا با هم به مشهد برویم و هنگام تحویل سال در آنجا باشیم ، با هم به گاراژ رفتیم ، آن زمان اتومبیل سوارى كم بود، دیدیم در گاراژ یك سوارى توقف كرده چهار مسافر دارد و منتظر مسافران دیگر است ، من و میزبانم به اتفاق یك مسافر دیگر سوار آن شدیم و حركت كرد تا از راه سمنان به مشهد برود، وقتى كه از تهران بیرون آمد، مردى كه در جلو نشسته بود به سمت چپ پیچید یكى یكى از شغل مسافران جویا شد، و بعد خودش را چنین معرفى كرد:
(من كاشانسكى نام دارم در مشهد تجارتخانه داشتم ، چند سال قبل تصمیم داشتم به اصفهان بروم و در آنجا مشغول تجارت شوم ، به اصفهان رفتم ولى منصرف شدم و اكنون به مشهد باز مى گردم ، او دو پاكت بزرگ پرتقال در جلو پایش گذاشته بود و مى گفت این پرتقالها را براى نوه هایم تحفه مى برم ، البته در آن زمان بر اثر مشكلات نقل و انتقال پرتقال كم بود، به هر حال نوبت من شد، كاشنسكى به من رو كرد و گفت : شغل شما چیست ؟ (مرا نمى شناخت )
گفتم : آشیخى . (با توجه به اینكه زمان سلطنت رضا خان بود)
گفت : آشیخى چیست ؟
گفتم : مسایل دینى را به مردم یاد مى دهیم ، از خدا و پیامبر، امامان علیهم السلام ، عبادات ، معاملات ، حلال و حرام سخن مى گوییم .
تا به اینجا رسیدم سخنم را قطع كرد و با فریاد گفت : (از این حرفها دست بردارید، مردم را معطل كرده اید، و عمر همه را هدر مى دهید.)
به این ترتیب گستاخى و بى ادبى كرد، میزبانم خواست جوابش را بدهد، گفتم ساكت باشد فعلا اول سفر است .
اتومبیل همچنان راه مى پیمود تا به رودخانه اى رسیدیم ، اواخر اسفند ماه در میان رودخانه آب جارى بود، اتومبیل مى بایست از كف رودخانه عبور كند، راننده ماشین را كنار زد و توقف كرد و گفت باید صبر كنیم تا اتومبیل بزرگ بیاید، اگر در داخل آب ماندیم ، ماشین را بیرون بكشد، طولى نكشید، تا یك كامیون سقف دار فرا رسید، در كف كامیون بار مسافران بود، و مسافران هم روى بارها پشت سر هم نشسته بودند، كامیون عبور كرد و در آن سوى آب ایستاد و مسافرانش كه مازندرانى و زوار مشهد بودند پیاده شدند، وقتى كه اتومبیل ما حركت كرد، در وسط آب بر اثر فشار زیاد آب ، خاموش شد، راننده گفت : درهاى اتومبیل را باز كنیم و پاها را بالا نگهداریم تا آب از كف اتومبیل نیز عبور كند.
در این هنگام كاشانسكى دید بر اثر عبور آب از كف ماشین پاكتها پاره شد و پرتقالها با حركت آب به رودخانه وارد شد.
وقتى كه چشم مسافران كامیون به پرتقالهاى شناور روى آب افتاد، شلوارهاى خود را بالا زدند، و براى گرفتن آنها به وسط آب مى رفتند، كاشانسكى به من رو كرد و گفت : به مردم بگو پرتقالها را بگیرند و جمع كنند، آنها را نخورند، من به مردم گفتم : (اى زایران مشهد مقدس ! مبادا این پرتقالها را بخورید، شما دارید به زیارت مى روید، پرتقالها مال این آقا است ، آنها را از آب بگیرید و تحویل صاحبش بدهید.)
آنها هم زحمت كشیدند پرتقالها را گرفتند و یك جا تحویل صاحبش ‍ دادند.
راننده كامیون هم با استفاده از سیم بوكسل اتومبیل ما را از آب بیرون كشید و حركت كردیم ، كاشانسكى از من تشكر كرد، من به او گفتم : (حالا فهمیدى آشیخى یعنى چه ؟)(65)
او به اشتباه خود پى برد و دریافت كه شغل روحانیت بسیار مهم است ، و موجب حفظ اموال و امنیت و ناموس و روابط نیك اجتماعى و آسایش ‍ زندگى خواهد شد.




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: فلسفه وجود روحانى،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:14 ق.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

سخن معاویه در شاءن شجاعت على علیه السلام  

روزى حضرت على علیه السلام سوار اسب به میدان تاخت و بین دو صف ایستاد و چند بار فریاد زد: (هان اى معاویه !)
معاویه به همراهان گفت : (ببینید چرا على علیه السلام مرا صد مى زند؟)
آنها پس از بررسى ، به معاویه گفتند: (على علیه السلام دوست دارد به تو نزدیك شود و سخنى به تو بگوید.)
معاویه همراه عمروعاص به میدان آمدند. وقتى كه نزدیك شدند، على علیه السلام به معاویه فرمود: (واى بر تو براى چه مردم بین من و تو كشته شوند و همدیگر را بكشند، خودت به میدان من بیا و با هم بجنگیم ، هر كدام كشته شدیم ، حكومت در اختیار شخص پیروز قرار گیرد.)
معاویه به عمروعاص رو كرد و گفت : (نظر تو چیست ؟)
عمروعاص : (این مرد (على علیه السلام ) از روى انصاف با تو سخن گفت ، این را بدان كه اگر جواب منفى به على بدهى (و نبرد با او نپردازى ) چنین كارى براى تو عار و ننگ است و چنین ننگى همیشه تا یك نفر عرب در زمین وجود دارد، براى تو باقى مى ماند.)
معاویه (آیا مثل من فریب و گول حرفهاى تو را مى خورد؟)
(و خود را به كشتارگاه نبرد با على علیه السلام مى افكند؟!) سپس ‍ گفت :
واللّه ما بارز ابن ابى طالب شجاعا قطّ و سقى الارض بدمه ؛
سوگند به خدا، على پسر ابوطالب با مرد شجاعى هرگز نبرد نكرد مگر اینكه على علیه السلام زمین را به خون او سیراب نمود.
سپس معاویه همراه عمروعاص برگشتند و على علیه السلام وقتى چنین دید در حالى كه خنده بر لب داشت به پایگاه خود مراجعت نمود.
(59)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: سخن معاویه در شاءن شجاعت على علیه السلام،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:10 ق.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

پیامبر مهربان  

آنانكه فریفته زرق و برق این جهان ناپایدار هستند، آنان كه دلباخته این دنیاى فانى مى باشند. آنانكه به مظاهر بى صفاى چند روزه دلبسته اند و عقلشان در میان دیدگانان هست ، به انسانیت و فضایل انسانى به دیده احترام نمى نگرند، آنها هستند كه تنها محور فكر و اندیشه و آرزویشان ، كیف و عیش خود و نور چشمیهاى خویش مى باشد.
آنها به تنها به درماندگان و بى پناهان به نظر مهر و عاطفه نمى نگرند، بلكه آنان را بدبختهاى روزگار دانسته ، و گاهى با گفتار غلط مانند، خشم طبیعت آنها را گرفته ، آنها انگلهاى اجتماع هستند، باید وجود آنها از صفحه روزگار برافكنده شود و.... دهان كجى مى كنند. اما مردان خدا، مردان با فضیلت ، مردان پاك ، همواره حامى و پناه دهنده زیردستان و ناتوانان هستند و نوازش و رسیدگى به بى پناهان جزو برنامه ضرورى زندگى آنهاست .
او كه سر سلسله مردان خدا و پیامبران بود او كه آخرین فرستاده و بزرگترین سفیر خالق زمین و آسمان بود، از سراسر وجود او مهر و محبت آشكار بود او آسایش خود را وقف رفاه و آسایش درماندگان و بى سرپرستان كرده بود و پیروان خود را با دستورهاى اكید و طرفدارى و حمایت از ناتوانان دعوت مى كرد.
عموى بزرگوار او پدر با ایمان و با كمال على علیه السلام (ابوطالب ) درباره چهره فروزان و تابناك او، بسیار نیكو گفت :
و ابیض یستسقى الغمام بوجهه
ثمال الیتامى عصمة للارامل ؛

وه ! چه سیماى نورانى و درخشندهاى ! كه به بركت آن از خداوند باران رحمت مى طلبند. (و چه مهربان و عطوفى ) كه فریاد رس یتیمان و نگهدارنده بیچارگان و زنان بى سرپرست است .(53)
مهربانى پیامبر صلى اللّه علیه و آله به یتیمان
اصحاب و مسلمانان در محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله اجتماع كرده بودند و از بیانات ارزشمند او استفاده مى كردند. در این میان نظرها به پسرى خردسال دوخته شد، او كه پیامبر صلى اللّه علیه و آله را چون پدر مهربان مى نگریست و از قیافه اش تاءثر و درماندگى آشكار بود به رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله چنین گفت :
(اى پیامبر! من پسرى بى پدر هستم ، خواهرى نیز بى پدر و بى سرپرست دارم ، مادرم بیوه شده است ، از آنچه كه خداوند به شما عنایت كرده به ما لطف فرما و براى ما غذایى فراهم كن .)
پیامبر: اى بلال ! برو به خانه هاى ما گردش كن ، هر چه از غذا پیدا كردى بیاور!
بلال به خانه اى رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله كه در چند حجره ساده خلاصه مى شد، رفت و پس از گردش ، 21 عدد خرما یافت ، و به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله آورد.
پیامبر: این فرزندم ! این خرماها را از من بپذیر، هفت عدد از این ها مال تو هفت عدد دیگر مال خواهرت و هفت عدد دیگر مال مادرت است .
در این هنگام معاذبن جبل یكى از اصحاب پیامبر صلى اللّه علیه و آله دست نوازش به سر آن تیم كشید و گفت : (خداوند تو را از یتیمى بیرون آورده و جانشین پدرت گرداند.)
پیامبر: اى معاذ! نوازش و مهر تو را نسبت به یتیم دیدم همین قدر بدان هركسى یتیمى را سرپرستى كند و دست نوازش بر سر او بكشد، خداوند به هر مویى كه زیر دست او مى گذرد پاداش شایسته اى به او مى دهد و گناهى او را محو مى نماید و مقام او را بالا مى برد.
(54)
نزدیك وقت نماز عید است ، مسلمانان در مسجد جمع شده بودند و انتظار پیامبر صلى اللّه علیه و آله دقیقه شمارى مى كردند.
پیامبر صلى اللّه علیه و آله عازم نماز شد از خانه بیرون آمد و به سوى مسجد رهسپار گشت . در مسیر راه دید كودكى مى گرید.
آه ! این بچه چرا گریه مى كند؟ همه بچه ها با همدیگر بازى مى كنند خوشحال و شاداب هستند، پس چرا این بچه كه لباس كهنه و پاره پاره پوشیده گریه مى كند؟
پیامبر: بچه جان ! چرا گریه مى كنى ؟ چرا از بچه ها فاصله گرفته اى ؟ چرا با آنها بازى نمى كنى ؟....
بچه خردسال مشاهده كرد مردى با سخنان مهرآمیز پدرانه او را نوازش ‍ مى دهد، نشناخت كه او پیامبر مهربان است ، در جواب چنین گفت : (پدرم در یكى از جنگلهاى اسلام كشته شد، مادرم با مردى ازدواج كرد، آنچه كه داشتم همه را خوردند و مرا از خانه بیرون كردند، نه لباس دارم و نه غذا، خانه اى هم ندارم كه به آن پناه ببرم ، بچه ها هم سن و سال خود را مى بینم . همه خانه و كاشانه اى دارند و با كمال شادمانى با همدیگر بازى مى كنند. بغض مرا گرفته و به یاد بى پدرى و بى سرپرستى خود افتادم ، از این رو بى اختیار گریه مى كنم .)
پیامبر: این بچه جان ! ناراحت نباش ! بیا با هم به خانه ما برویم آیا دوست ندارى من پدر تو باشم . فاطمه علیه السلام برادران تو باشند؟!
كودك : قطعا راضى هستم ، چه افتخارى بالاتر از اینكه پدرى چون تو، خواهرى چون فاطمه علیه السلام عمویى چون على علیه السلام و برادرانى مانند حسن و حسین علیه السلام داشته باشم ! زهى سعادت زهى افتخار.
پیامبر: اینجا خانه ما است ، لباسهاى خود را بیرون بیاور و این لباسهاى پاكیزه و نو را بپوش ! از این غذاها بخور، هیچ ناراحت نباش این خانه ، خانه تو است .
كودك بى نهایت خوشحال شد و یتیمى خود را فراموش كرد، شادان و كامران از خانه بیرون آمد، به سوى بچه ها دوید و با آنها مشغول بازى شد.
كودكان : تو هم اكنون گریه مى كردى ؟ چطور شد اینكه مسرور و خندان هستى ؟
- من گرسنه بودم سیر شدم ، برهنه بودم لباس نو پوشیدم ، بى پدر و یتیم بودم پدرى چون رسول خدا صلى اللّه علیه و آله ، خواهرى چون فاطمه زهرا علیه السلام عمویى مانند على علیه السلام و برادرانى مانند حسن و حسین علیه السلام پیدا كردم !
كودكان : كاش پدران ما همه در این جنگ كشته مى شدند و چنین افتخار و سعادتى كه نصیب تو شده ، نصیب ما مى شد.
آن كودك یتیم در سایه لطف و مهر پیامبر صلى اللّه علیه و آله زندگانى كرد تا اینكه خبر رحلت و وفات رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله به او رسید، گویا آسمان به روى او خراب گردید، ناله اش بلند شد، آه آه خاك بر سرم اینك من یتیم شدم .... اینكه غریب و بچاره شدم . بعضى از اصحاب سرپرستى او را بر عهده گرفتند.
(55)




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

برخورد شدید اسلام با گرانفروش  

مگر نه این است كه تجارت و داد و ستدها یكى از مهمترین پایه هاى اقتصاد و كسب امكانات مادى است ، مگر از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله نشنیده ایم كه اگر بركت را به ده قسم كنیم ، نه قسمت آن در تجارت است و در پرتو تجارت ، از اندوخته هاى مردم بى نیاز خواهیم شد و چشم طمع به این و آن نمى دوزیم (51) و....
از این رو باید اجناس خود را در معرض تجارت و داد و ستد قرار داد، پولها و كالاها را نباید احتكار و گنج كرد باید، براى تحصیل آسایش ‍ اقتصادى ، سفرها كرد و از وطن دور شد و راههاى درازى را پشت سرگذاشت .
پیشواى راستین حضرت امام صادق علیه السلام نان خور بسیارى داشت او نمى توانست به آنان بى توجه باشد و نیازمندیهاى آنان را نادیده انگارد:
قافله بازرگانان اجناس خود را آماده كرده عازم حركت به سوى (مصر) بودند، چه خوبست (مصادف ) (یكى از غلامان امام صادق علیه السلام ) نیز به همراه كاروانیان حركت كند و همانند آنان تجارت نموده ، تا از سود آن بهره مند شویم .
امام صادق : اى مصادف ! این هزار دینار را بگیر و كمال آمادگى را داشته باش ! و به همراه كاروان بازرگانان به سوى مصر برو و با این پول تجارت كن !
مصادف : من غلام تو هستم ، آنچه دستور بفرمایى با كمال میل انجام مى دهم .
مصادف با آن هزار دینار، اجناسى خریده و به همراه قافله تجار، به سوى مصر رهسپار شد.
راه بین مدینه و مصر، طولانى است ، چه مى شود كرد، باید تجارت نمود، سختى و رنج راه ، به خاطر تجارت است ، شاید در این تجارت ، سود فراوانى ببریم و پیمودن آن همه راه خسته كننده ، بى نتیجه نماند.
دیوارهاى مصر و درختان آن از دور پیداست ، هر لحظه كاروانیان كه خسته و كوفته شده اند، منتظرند به مصر برسند، و رفع خستگى كنند، سپس كالاى تجارتى خود را به بازار آورده ، در معرض فروش قرار دهند.
هنوز از دروازه شهر وارد نشده بودند كه به وسیله گروهى ، خبر خوشى به گوش آنان خورد.
- اى مردمى كه در مصر بودید و از اوضاع بازار و تجارت شهر اطلاع دارید، و گویا شما نیز بازرگان بودید، اجناس خود را در این شهر فروخته اید و هم اكنون بیرون مى روید، بازار در چه وضع هست ؟!
- مژده ....مژده .... كالاهاى شما در این شهر مرغوب و كمیاب است ، مشتریان و خواهان بسیار دارد، خاطر جمع باشید، سود خوبى نصیب شما مى شود.
- وه ... وه ! چه خبر خوشى و چه مژده خوبى ! بنابراین بسیار شایسته است ، با هم تصمیم بگیریم و اجناس خود را از قرار هر دینارى به كمتر از یك دینار سود ندهیم . نه ، نه ! تنها تصمیم كافى نیست ، باید همه افراد ما سوگند یاد كنند كه جنس خود را به هر دینارى ، یكدینار استفاده بفروشند، نه كمتر! (همه با هم سوگند یاد كردند).
بازار آشفته !
مگر امروز چه خبر است ؟! بازار عوض شده ، آشفتگى عجیبى رخ داده ، فلان جنسها گران شده است ما كه در عمر خود چنین (بازار سیاهى ) ندیدیم . ولى چه مى شود كرد، ما نیاز لازم به آن اجناس داریم ، باید به هر قیمت هست خرید. باید شتاب كرد، مشترى هاى بسیار، دور كالاها را گرفته اند، راستى این اجناس چقدر گران شد؟ بله ، مردم به این جنسها نیازمندند، و كمیاب هم هست .
به این ترتیب (مصادف ) با هزار دینار خود، هزار دینار استفاده برد، و به همراه كاروان با كمال خردسندى به مدینه بازگشت .
او با خود مى اندیشید، كه در تجارت خود موفق شده و مولاى او حضرت صادق علیه السلام قطعا او را تحسین خواهد كرد و به او آفرین مى گوید:
هر كدام از هزار دینار را در كیسه اى قرار داد و با شكوه خاصى خود را نزد امام صادق علیه السلام رسانید، و آن دو كیسه را در حضور حضرت نهاد.
- قربانت گردم ! این كیسته اصل سرمایه است و این دیگرى سود تجارتى آن !
امام صادق : وه ! این سود، بسیار است ، راستى بگو ببینم ، ماجرا از چه قرار بوده ؟ و با آن كالا چه كردید و چگونه چنین نفع كلانى را به دست آورده اید؟!
مصادف : جنس ما در مصر، هم خواهان بسیارى داشت و هم كمیاب بود، ما با هم ، سوگند یاد كردیم كه از هر دینارى ، یك دینار منفعت بگیریم .
امام صادق : آه ...آه ... شما با همدیگر، هم سوگند شدید كه آنقدر سود از مسلمانان بگیرید! نه ، نه ، من فقط سرمایه خودم را بر مى دارم ، كیسه سود را بردار. من احتیاجى به آن ندارم . (یا مصادف ! مجادلة السیوف اهون من طلب الحلال ؛ این مصادف ! جنگیدن با شمشیرها، آسانتر از به دست آوردن مال حال است )
(52)
به این ترتیب ، پیشواى ششم ما امام صادق علیه السلام اعلان تنفر از مسلمانانى كه به خاطر استفاده بسیار، (بازار سیاه ) به وجود مى آوردند، كرد، و به این وسیله یكى از دستورات اجتماعى فروزان اسلام را به جهانیان آموخت كه باید مال طیب و پاكیزه را تحصیل كنند.


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

چهره پرشكوه جعفر طیار در كشور بیگانه  

سال پنجم بعثت بود. مسلمانان در فشار بسیار سخت قرار گرفتند، گروهى تصمیم گرفتند همراه جعفر طیار به كشور حبشه پناهنده شوند. جعفر با گروهى از مسلمانان به حبشه مهاجرت كرد و در آنجا به انجام برنامه هاى مذهبى و تبلیغ اسلام پرداختند.
كفار قریش در مكه به دست و پا افتادند، و به گرد هم نشستند و تصمیم گرفتند دو نفر از افراد چابك و ورزیده خود را یه همراه هدایاى گرانقیمت نزد نجاشى امپراطور حبشه بفرستند، و از او بخواهند كه جعفر و همراهانش را از كشور حبشه اخراج نماید.
این دو نفر به نام عمرو عاص و عماره ، انتخاب شده و همراه هدایاى نفیس سوار كشتى شده و خود را به حبشه رساندند.
نخست سراغ اطرافیان شاه حبشه رفته ، و به هر یك هدیه اى دادند و قصه خود را گفتند و از آنها خواستند كه در رسیدن به هدف ، در حضور شاه ، ما را كمك كنید.
ساعات ملاقات با پادشاه حبشه نزدیك شد، عمرو عاص و عماره ، هدایاى نفیس خود را برداشته وارد قصر شدند، به محض اینكه به حضور نجاشى رسیدند، در فاصله چند قدمى ، به سجده افتاده و همچون غلامان دربار با كمال ادب دست به سینه در برابر حریم شاه ایستادند، و سپس ‍ هدایاى خود را تقدیم كردند و با اجازه اعلیحضرت ، خواسته خود را گفتند، و اطرافیان نیز به كمك آنها شتافته و آنها را تاءیید مى كردند.
نجاشى كه مرد با تجربه و فهمیده بود، فریب ظاهر آنها را نخورد و گفت : من نمى توانم تنها به قاضى بروم ، و بدون بودن طرف شكایت شما، داورى كنم ، باید نماینده مسلمان هم باشد و حرفش را بزند تا قضاوت كنم .
نجاشى براى مسلمانان پیام فرستاد، كه ساعت معینى حضور یابند تا به شكایت آن دو نفر رسیدگى شود.
جعفر طیار، به مسلمانان همراهش گفت : (وقتى به حضور شاه رفتیم هیچكس سخن نگوید، مرا نماینده خود كنید، من به جاى شما سخن مى گویم ) مسلمانان این پیشنهاد را پذیرفتند.
ساعت ملاقات فرا رسید نمایندگان كفار قریش ، با پارتى بازى اطرافیان شاه ، كنار مسند قرار داشتند، شاه نیز در مسند نشسته بود، اجازه ورود داده شد ناگهان دیدند مسلمانان با جعفر طیار به طور عادى و معمول وارد شدند.
برخلاف انتظار شاه و اطرافیان ، سجده و خم شدن از مسلمانان دیده نشد، بلكه با كمال وقار و شكوه خاص حاضران را به خود جلب كردند.
نمایندگان قریش كه پى بهانه مى گشتند، همین بى اعتنایى مسلمانان را بهانه قرار دادند، و خطاب به شاه چنین اظهار داشتند: (اعلیحضرتا! حال ثابت شد كه حق با ما است ، دیدى كه اینها به مقام سلطنت جسارت كرده و این چنین بر خلاف ادب رفتار نمودند.)
جعفر بى آنكه خود را ببازد، دهان گشود و گفت : (ما طبق وظائف مذهبى خود براى غیر خدا را ببازد، دهان گشود و گفت : (ما طبق وظائف مذهبى خود براى غیر خدا سجده نمى كنیم .) سپس مطالبى از اصول اسلام و اهداف پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله را با زیان بسیار شیوا بیان كرد.
آن چنان سخنان جعفر و شیوه ملاقات عزتمند او و همراهانش ، جالب بود كه همه اهل مجلس و شخص شاه ، مرعوب واقع شده و شاه شخصا با جعفر به گفتگو و سؤ ال و جواب پرداخت ، در پایان به آنها گفت : (آفرین به شما و كسى كه از پیش او آمده اید، شما در این كشور آزادید، و دستور مى دهم كه همه امكانات را در اختیار شما بگذارند.)
عمر و عاص همین كه لب به اعتراض گشود، نجاشى چنان سیلى به صورتش زد كه دست به صورت گرفت و از مجلس خارج گردید. جعفر و همراهان پانزده سال در حبشه ماندند و بذر اسلام خواهى را در قلب نجاشى قلوب مردم حبشه پاشیدند و سپس به مدینه بازگشتند.
(50




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

پاسخ ‌هاى دندانشكن اسیر مسلمان به امپراطور روم  

در یكى از جنگهاى مسلمانان با كشور پهناور و قدرتمند روم ، عبداللّه بن حذافه با هشتاد نفر مسلمان ، به دست رومیان اسیر شدند.
این گروه را به حضور (هرقل ) امپراطور روم بردند، در این ملاقات ، امپراطور روم به عبداللّه چنین گفت :
(بیا و آیین ما مسیحیت را بپذیر تا تو را آزاد كنم .)
عبداللّه : نه ، هرگز من از آیین محمد صلى اللّه علیه و آله دست نمى كشم .
امپراطور: اگر آیین مرا بپذیرى ، مقام ارجمندى را به تو خواهم داد.
و آن گونه كه مى نگرم شخص شایسته هستى ، در این صورت تو را در حكومت و زمامدارى شریك خود مى سازم .
عبداللّه : نه ، غیر ممكن است كه من از اسلام خارج گردم ، اگر همه آنچه را كه در قلمرو حكومت تو است به من بدهى به اندازه یك چشم بهم زدن ، از اسلام بیرون نمى روم .
امپراطور روم از راه تهدید وارد شد، دستور داد، عبداللّه را به دار آویزان كردند، و به ظاهر گفت تیربارانش كنید اما حاضران دیدند كه اصلا چهره عبداللّه عوض نشده ، و او همچنان مقاومت مى كند.
به فرمان امپراطور، او را از دار به پایین آوردند دستور داد دیگ بزرگى آوردند و روغن زیتون در آن ریخته و آن دیگ را روى آتش گذاشتند، همین كه جوش آمد، یكى از اسیران مسلمان را در آن روغن گداخته افكندند، بیدرنگ گوشتهاى او از استخوان جدا گردید، و استخوانهاى بدنش روى دیگ قرار گرفت .
امپراطور به عبداللّه گفت : اگر آیین مسیحیت را نپذیرى ، تو را نیز این چنین در میان روغن زیتون دیگ مى سوازنم .
عبداللّه باز پیشنهاد قیصر را رد كرد.
به فرمان امپراطور، عبداللّه را نزدیك دیگ آوردند تا او را میان دیگ بیفكنند، وقتى كه عبداللّه نزدیك دیگ رسید گریه كرد، قیصر دستور داد او را برگرداندند، به او گفت چرا گریه مى كنى ؟
عبداللّه گفت : گریه ام از ترس مرگ نیست ، بلكه گریه ام از این رو است كه كاش به تعداد موهاى بدنم ، جان مى داشتم ، و همه را در راه بزرگداشت اسلام فدا مى كردم .
فرمانفرماى روم ، از خلوص و شهامت و دلاورى عبداللّه حیران و مبهوت شد، و آنچنان عبداللّه به نظرش بزرگ جلوه كرد كه به او گفت : (اگر آیین مسیحیت را بپذیرى ، دخترم را همسر تو كرده و نصف كشورم را به تو واگذار مى نمایم )
عبداللّه : نه هرگز، اسلام عزیز را رها نمى كنم .
امپراطور: حال كه مطلب به اینجا كشید، بیا و سرم را ببوس تا تو را آزاد كنم .
عبداللّه : نه این كار را هم نمى كنم ، سر یك فرد سركش و طاغوت را نمى بوسم .
امپراطور: اگر سر مرا ببوسى ، تو و همه اسیران مسلمان را آزاد خواهم كرد.
عبداللّه : حال كه آزادى دیگران در پیش است ، حاضرم سرت را به یك شرط ببوسم .
امپراطور: هر طور كه خودت مى خواهى ببوس .
عبداللّه آستین خود را به پیشانى امپراطور روم گذاشت و سر او را به نیت بوسیدن آستینش بوسید، و در نتیجه امپراطورى روم ، او و همراهانش را آزاد ساخت .
وقتى كه عبداللّه با همراهان به مدینه بازگشت و قصه خود با قیصر روم را بیان نمود، مسلمانان شهامت ؛ غیرت و مردانگى او را ستودند، و در مسجد همه مسلمین از عبداللّه احترام و تجلیل كرده و سر او را بوسیدند.
امپراطور روم آنچنان فریفته شهامت و جوانمردى عبداللّه شده بود كه در ضمن نامه اى كه براى حاكم مسلمین نوشت ، از عبداللّه یادى كرد و گفت : (اگر این مرد پیرو آیین ما بود، او را تاسرحد پرستش ، مى ستودیم .)
آرى این بود زندگى مردانه و شكوهمند یكى از دست پروردگان و فرهیختگان مكتب پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله كه تا این حد، با سرافرازى و سربلندى زیست و استقلال و عزت و آبروى خود و مسلمانان را در كشور دیگر، حفظ كرد.
(49)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:31 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

دكتر ایادى بهایى ، سلطان بى تخت و تاج  

در عصر رژیم منحط محمدرضاپهلوى ، بهایى ها آن چنان در همه جا حتى در سطح وزارت نفوذ كرده بودند، كه مى خواستند ایران را اسرائیل دوم كنند، هویدا بهایى حدود سیزده سال نخست وزیر این مملكت بود، در همه جا اعمال نفوذ آنها دیده مى شد، از این رو آیة اللّه العظمى بروجردى (ره ) نسبت به این مسئله ، فوق العاده حساس بود و اقدامات مهم براى قلع و قمع آنها نمود، كه یكى از آنها سخنرانیهاى خطیب توانا حجة الاسلام محمد تقى فلسفى به نمایندگى از آقاى بروجردى ، در مسجد شاه سابق تهران بود كه مستقیم ، در ماه رمضان سال 1334 شمسى در رادیو پخش مى شد، و در همین سال ضربات سنگینى بر بهائیان وارد گردید.
حتى دكتر ایادى طبیب مخصوص شاه ، بهایى بود.
آقاى فلسفى مى نویسد: در یكى از سخنرانیهاى ماه رمضان سال 1334 شمسى كه در رادیو هم پخش مى شد، خطاب به شاه ، به طور صریح گفتم :
مملكت ما این همه طبیب متخصص مسلمان دارد، مردم ناراحت هستند از اینكه دكتر ایادى بهایى طبیب مخصوص شما است ، او را عوض ‍ كنید.
ولى شاه او را عوض نكرد، حتى یك نفر به من گفت شاه ناراحت شده و گفته است : اینها به طبیب من چه كار دارند؟
وقتى كه بعد از انقلاب كتاب ارتشبد حسین فردوست به نام (ظهور و سقوط سلطنت پهلوى ) (كه در دو جلد چاپ شده ) را خواندم معلوم شد كه شاه هرگز نمى توانست دكتر ایادى را عوض كند، فردوست مى نویسد:
من كه در دریا بودم ، نمى دانستم كه آیا شاه بر ایران سلطنت مى كند یا دكتر ایادى ؟ زیرا دكتر ایادى بهایى ها را در همه جا گمارده و بر مردم مسلط كرده بود.
سپس مى نویسد: در زمانى كه فلسفى در رادیو درباره بهائیان صحبت مى كرد، شاه به ایادى گفت : (دیگر مقتضى نیست در ایران بمانى ، مدتى به خارج از ایران برو.)
فردوست مى نویسد: من یكبار مشاغل او را كنترل كردم ، به 80 شغل رسید، محمد رضا در حضور من از او ایراد گرفت كه 80 شغل را براى چه مى خواهید؟ ایادى با شوخى جواب داد و گفت : (مى خواهم مشاغلم را به صد برسانم !)
این خود نمونه كوچكى است از شیوه حكومت محمدرضا. در زمان هویدا (نخست وزیر شاه ) دكتر ایادى تا توانست وزیر بهایى وارد كابینه كرد، و این وزراء بدون اجازه او حق هیچگونه كارى نداشتند.... و بر همین اساس مى توان كتاب نوشت كه آیا ایادى بهایى در ایران سلطنت مى كرد یا محمد رضا؟
(46)
آقاى فلسفى در نتیجه گیرى مى نویسد:
چیزى كه من از نظر سیاسى دریافتم این بود كه انگلیس فلسطین را به دست یهود مركز صهیونیست ها كرد، و آمریكا مى خواست ایران را به دست افرادى نظیر دكتر ایادى مركز بهائى ها كند، و در خاورمیانه دو پایگاه داشته باشد.
(47)





طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: بهایی،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

توجه به روز حسرت قیامت  

یكى از نامهاى قیامت (یوم الحسرة ) (روز حسرت ) است چنانكه این مطلب در آیه 39 سوره مریم تصریح شده است .
آیة اللّه العظمى بروجردى مرجع كل ، در وعظ و نصیحت خود، به طور مكرر از این جمله یاد مى كرد، خطیب توانا آقاى فلسفى مى نویسد: روزى من تنها در محضر ایشان در اطاق اندرونى نشسته بودیم ، به یك مناسبت فرمود:
روز قیامت یوم الحسرة (روز افسوس خوردن ) است ، كه افراد به گذشته دنیاى خود و غفلت هایى كه داشته اند افسوس مى خوردند، در این وقت دیدم چنان پرده اى از اشك روى چشمشان آمد كه گویى هم اكنون قیامت است و آن یوم الحسرة براى ایشان مجسم مى باشد.
(45)
آرى آقاى بروجردى این گونه به معاد مى اندیشیدند، و به یاد حسرت و افسوس آن روز، دگرگون مى شدند. كه قرآن مى فرماید:
حتى اذا جائتهم الساعة بغتة قالوا یا حسرتنا على ما فرطنا فیها و هم یحملون اوزارهم على ظورهم ؛ اى افسوس بر ما كه در مورد (اندوختن ذخیره براى ) قیامت كوتاهى كردیم ، و آنها بار سنگین گناهایشان را بر دوش مى كشند. (انعام :31)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

فکر می کنی آدم کوچکی هستی؟ در حالی که دنیای یزرگی در درون توست.(علی (ع))

"اگر ذهن شاد باشد، نه‌ تنها بدن بلکه کل جهان شاد خواهد بود. بنابراین باید بفهمید که چطور باید خود را شاد نگه دارید. اینکه خواهید بدون پیدا کردن خودِ واقعیتان دنیا را اصلاح کنید مثل این می‌ماند که کل دنیا را با یک چرم بپوشانید تا از درد راه رفتن روی سنگ‌ و خار جلوگیری کنید. این خیلی راحت‌تر از کفش پوشیدن است."ب

--- رومانا ماهارشی (Romana Maharshi)


"امید آن حسی است که می‌گوید حسی که الان دارید دائمی نیست."

-- جین کِر (Jean Kerr)


"وقتی برای محبوبیت و پیروی دیگران چیزهای زیادی را قربانی کنید، شخصیتتان گم خواهد شد."

-- ناشناس


“زندگی اولین هدیه است، عشق دومی و درک سومین."

-- مارج پیرسی (Marge Piercy)


"درد را بپذیرید، لذات را گرامی بدارید و پشیمانی‌ها را حل‌وفصل کنید؛ بعد این بهترین دعایی است که می‌توانید بکنید: اگر دوباره متولد می‌شدم، باز همینگونه زندگی می‌کردم."

-- جوان مکینتاش (Joan McIntosh)

 

"آنها که می‌دانند چیزی نمی‌گویند؛ آنها که می‌گویند، چیزی نمی‌دانند.

وقتی استاد وارد شد، از او پرسیدند که این جمله یعنی چه. استاد گفت، کدامیک از شما بوی گل رز را می‌شناسید؟

همه آنها می‌دانستند. سپس گفت، آنها را با کلمات بیان کنید. همه آنها ساکت بودند."

-- آنتونی دو مِلو (Anthony de Mello)

 

"کمتر بترسید؛ بیشتر امیدوار باشید. کمتر بخورید، بیشتر بجوید. کمتر آه بکشید، بیشتر نفس بکشید. کمتر متنفر باشید، بیشتر عشق بورزید. و بعد خواهید دید که همه چیزهای خوب از آنِ شما خواهد شد."

-- ضرب‌المثل سوئدی

 

"هر فردی که بداند چگونه بخواند، قدرت دارد که خود را بزرگتر جلوه دهد، راه‌های وجود خود را بیشتر کند، زندگی خود را تکمیل‌تر، مهم‌تر و جالب‌تر سازد."

-- آلدوس هاکسلی (Aldous Huxley)

 

" وقتی فهمیدید که چیزی برایتان مضر و ناسالم است، آن را ترک کنید. و وقتی فهمیدید که چیزی برایتان مفید و خوب است، آن را انجام دهید."

-- بودا (The Buddha)

 

"خداوندا، آنچه را که بیش از آنچه قدرت انجامش را داشته باشم، آرزویش را دارم، به من عطا کن."

--میکلانژ (Michelangelo)

 

"معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم، چقدر می ارزیم."

-- ناشناس

 

" اگر در ابتدای یک سفر دراز همه مشکلات مشخص باشد، هیچوقت به آن سفر نخواهیم رفت."

-- دان راتر به همراه پیتر وایدِن (Dan Rather with Peter Wyden)

 

"انسان نباید هیچوقت از اینکه در اشتباه بوده است، خجل و شرمسار باشد، هر چه که باشد، امروز عاقل‌تر از گذشته شده است."

-- جاناتان سویفت (Jonathan Swift)

 

"تجربه فقط اتفاقاتی نیست که برای ما می‌افتد. این است که دربرابر اتفاقاتی که برایمان می‌افتد، ما چه می‌کنیم."

-- آلدوس هاکسلی (Aldous Huxley)

 

"برای خوشبخت شدن، مهم نیست که چقدر داشته باشیم، مهم این است که چقدر لذت ببریم."

-- چارلز هادون اسپارجیون (Charles Haddon Spurgeon)

 

"ناآگاهی ریشه شر است."aa

-- یک راهب ناشناس مصری

 

"هیچگاه علم را با خرد اشتباه نگیرید. علم به شما کمک می‌کند زندگی را بگذرانید، خرد کمکتان می‌کند زندگیتان را بسازید."

-- ساندرا کاری (Sandra Carey)




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: سخن بزرگان،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

فرمان ایست به هواپیماى غول پیكر جت  

فراموش نمى كنم در كوپه ترن ، با یك دانشمندى كه دكتر داروساز بود، هم صحبت شدم ، از هر درى سخن به میان آمد، در میان حرفهایش قصه لطیف و زیبائى گفت كه دوست دارم شما هم آن را بشنوید، گفت :
روزى براى انجام ماءموریت ، سوار هواپیماى غول پیكر جت شدم كه از آبادان به تهران پرواز مى كرد، وقتى كه هواپیما از زمین برخاست با خود گفتم : بنازم به مغز بشر، چه اعجوبه اى ساخته ؟ دستت درد نكند بشر چه خدمت بزرگى كردى ، من كه مى بایست این راه طولانى فاصله آبادان تا تهران را ماهها بپیمایم ، یكساعته مى پیمایم ، آفرین بر تو اى بشر، زنده باد فكر و مغز و اندیشه ات اى بشر.
ولى حتى یكبار هم به ذهنم نیامد كه بگویم بنازم بدست قدرتت اى خداى بزرگ كه چنین استعداد و مغزى به بشر دادى ، تا این اعجوبه را ساخت .
در این فكرها غرق بودم ، حدود یك ربع ساعت از حركت هواپیما بیشتر نمى گذشت ، كه ناگهان از سوى ناظم هواپیما با بلندگو اعلام شد: نظر به اینكه هوا طوفانى و نامساعد، است و ادامه حركت به تهران خطرناك به نظر مى رسد، هم اكنون به آبادان برمى گردیم .
تا این اعلام را شنیدم ، ناگهان این آیه قرآنى همچون زنگ در كنار لاله گوشم به صدا در آمد: (یسبح لله ما فى السماوات و ما فى الارض ؛ آنچه در آسمانها و زمین است ، خدا را مى ستایند.)
افسوس خوردم كه چرا من فقط بشر را ستودم ، حتى یك بار نگفتم بنازم به قدرت خدا.
به خود گفتم دیدى همین اعجوبه غول پیكر، با فرمان ایست خدا، به جلو نرفت و برگشت ، بنابراین همه امور در دست او است ، نخست باید او را ستود، و سپس از تلاش هاى طاقت فرساى بشر براى پیشبرد تمدن علم و صنعت تمجید و سپاس كرد، از آن پس نخست از خداوند مهربان سپاس ‍ مى كنم ، بعد از بندگانش ، همان خدایى كه بزرگترین نقشه خائنانه امپریالیسم آمریكا را در حمله نافرجام هواپیماهاى مجهز خود به تهران براى نجات جاسوسها، آن چنان شكست مفتضحانه داد
(43) كه مى توان آن را از شگفتیهاى حوادث عصر حاضر خواند.




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


دعاى نیمه شب و فرار دشمن  

سال پنجم هجرت پیامبر صلى اللّه علیه و آله به مدینه بود، مى توان گفت آغاز توسعه پیروزى انقلاب به رهبرى پیامبر صلى اللّه علیه و آله بود، ضد انقلاب از مشركان و یهود و نصارى و منافقان دست به دست هم داده بودند تا انقلاب نوپاى اسلام را از پاى در آورند، در جنگ بدر و... با اینكه جمعیت دشمن چند برابر بود، از دست سربازان رشید اسلام شكست مفتضحانه خوردند، ولى همچون مار زخم خورده ، این بار تمام حزبها و طوایف و یهود و نصارى را براى یك جنگ بزرگ بر ضد اسلام دعوت كردند، دعوت آنها پذیرفته شد، سپاه انبوهى از دشمن براى سركوبى مسلمانان به سوى مدینه حركت كردند.
مدینه در محاصره دشمن در آمد، قبل از ورود دشمن ، مسلمانان به فرمان پیامبر صلى اللّه علیه و آله دور تا دور مدینه ، خندق كنده بودند، خندق مانع از آن شد كه دشمن به طور گروهى وارد مدینه شود، اما پشت خندق همچنان ماند، عبور و مرور مسلمانان مدینه را به بیرون از مدینه قطع كرد.
و در حقیقت وقتى كه دشمن نتوانست جنگ كند، مسلمانان را در فشار اقتصادى قرار داد، حدود یكماه از این جریان گذشت ، فشار گرسنگى ، محاصره ، سرما و دلهره و ناامنى ، مسلمانان را سخت نگران و ناراحت كرده بود، آنچنان فشار زیاد بود كه ابوسعید به حضور پیامبران صلى اللّه علیه و آله رسیده ، و عرض كرد جانها به لب آمده و كارد به استخوان رسیده است .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله همان لحظه با یاران خود به مسجد (فتح ) رفتند و در آنجا دست به دعا و نیایش پرداختند، ناگهان دیدند پیامبر صلى اللّه علیه و آله رو به جمعیت كرد و گفت : آیا در میان شما كسى هست كه برود بیرون مدینه نزدیك اردوگاه دشمن ، از آنها خبر بیاورد، گرسنگى و فشار در حدى بود كه كسى جواب این سؤ ال را نداد، پیامبر بار سوم به یكى از مسلمانان به نام (حذیفه ) فرمود: تو برو و خبر بیاور، حذیفه فرمان پیامبر صلى اللّه علیه و آله را گوش كرد، شبانه در راهى كه دشمنان او را نبینند، به طرف اردوگاه دشمن رفت ، دید باد و طوفان ، تمام تشكیلات ، دشمن را به هم زده و خیمه ها را در هم ریخته است .
حذیفه گوید: ابوسفیان از خیمه اى بیرون آمد و گفت : اى گروه قریش دیگر جاى توقف نیست ، زیرا حیوانات سم دار و بى سم هلاك شدند، فرار كنید جز فرار چاره اى نیست .
این را گفت و سوار بر مركب شده و فرار كرد و دنبالش ، پیروانش پا به فرار گذاشتند، برگشتم به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله ، دیدم هنوز پیامبر در مسجد به نماز و دعا مشغول است ، تا مرا دید عباى خود را به من پیچید تا از سرما محفوظ شوم ، آنگاه گزارش خود را دادم .
(42)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:42 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

نتیجه خودبینى  

روزى امام صادق علیه السلام دوستان خود را نصیحت مى كرد كه حسود خودبین نباشند، آنگاه این قصه را بازگو كرد:
سیاحت و گردش از دستورهاى آیین عیسى علیه السلام بود، لذا عیسى خودش بسیار به گردش مى پرداخت در یكى از گردشها با شخصى همسفر شد، همچنان با هم در صحرا و بیابان مى گشتند، تا به دریا رسیدند، عیسى علیه السلام از روى حقیقت گفت : بنام خدا، و بر روى آب به راه افتاد، همسفر عیسى علیه السلام از روى حقیقت گفت : بنام خدا، و بر روى آب به راه افتاد، همسفر عیسى علیه السلام از روى آب به راه افتاد، به وسط دریا كه رسیدند، همسفر عیسى علیه السلام با خود گفت من با عیسى علیه السلام چه فرق دارم ، او اگر روى آب راه مى رود، من هم راه مى روم ، خودبینى او را به این گفتار واداشت .
هماندم در آب فرو رفت ، آه و ناله اش بلند شد، عیسى دستش را گرفت و پرسید چه گفتى كه در آب فرورفتى ؟
گفت : گفتم : من با عیسى علیه السلام چه فرق دارم ، خودبینى مرا گرفت كه چنین گفتم .
عیسى علیه السلام گفت : بلند پروازى كردى ، از این رو نزدیك بود غرق شوى ، حال از كرده خود توبه كن و با من بیا، او توبه كرد و با عیسى به راه خود ادامه داد، امام صادق علیه السلام پس از نقل این ماجرا فرمود: بنابراین پرهیزكار باشید و بر یكدیگر حسد نبرید.
(41)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:41 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

دور اندیش  

یك نفر یهودى ، انگشتر گرانقیمت خود را گم كرد، اتفاقا یك نفر مسلمان تهیدست آن را پیدا كرد، پس از آنكه براى مسلمان ثابت شد كه انگشتر مال آن یهودى است ، نزد او رفته و انگشتر را به او داد.
یهودى با شگفتى پرسید: آیا قیمت انگشتر را مى دانستى ؟
مسلمان : آرى
یهودى : آن گونه كه پیداست ، تو فقیر هم هستى .
مسلمان : آرى
یهودى : فكر نكردى كه این انگشتر را بفروشى و زندگى خود را تاءمین نمایى ، به ویژه اینكه یهودى بودن من بهانه خوبى بود كه این انگشتر را تصاحب كنى !
مسلمان : چرا همین فكر را كردم !
یهودى : پس چرا انگشتر را به من دادى ، من كه نمى دانستم تو پیدا كرده اى ؟
مسلمان : ما به روز معاد معتقدیم ، با خود گفتم اگر امروز این انگشتر را به صاحبش ندهم ، فرداى قیامت هنگام حساب و كتاب ، ممكن است وقتى كه پیامبر ما حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله همراه پیامبر شما حضرت موسى علیه السلام با هم نشسته باشند، تو شكایت مرا به پیامبر خود موسى علیه السلام كنى ، و حضرت موسى علیه السلام این شكایت را به پیامبر ما حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله كرده و بگوید این شخص كه از امت تو است ، چنین كارى كرده است ، آنگاه پیامبر ما جواب پیامبر شما را نداشته باشد. من امروز براى اینكه آبروى پیامبرمان در روز قیامت را خریده باشم ، انگشتر را آوردم و تحویل دادم !
(40)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:40 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]
 

گذری بر زندگی نادر شاه افشار:

نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایرانی بعد از اسلام است ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد. زمانی که افغان ها و روسیه ای ها و عثمانی ها از اطراف به ایران حمله کرده بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود نادرشاه به همراه عده ای سوار به طهماسب صفوی که به کین پدر برخواسته بود ملحق گشت و فتّنه های داخلی راازبین برده وکشور را از چند دستگی خارج نمود و افغانها را بیرون کرد، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادرشاه در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران به دلیل عدم توانایی خویش به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت. نادرشاه با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقازکه در اشغال نیروهای روس بود رفت که با کمال تعّجب دید سربازان روسی خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته بودند در مسیر بازگشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران((بزرگان)) از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پشت پرده خاندان صفوی بود.و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدوی آمدند و خبر آوردند که مجلس به صلاحیّت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادرشاه همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش ببندد. او سه بار به پادشاه هند اخطار نمود که افسران اشرف- افغان را که به طور تقریبی800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به دولت ایران تحویل دهد که به علّت عدم انجام این کار سپاه ایران از رود سند گذشت و به سوی هندوستان تاخت وآنجا را تسخیر نمود و سرانجام 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت: ((ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت.)) محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادرشاه از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار اونادرشاه گفت: جوانان ایرانی به کتاب نیازمندند سالها حضور بیگانه باعث نابودی تاریخ مکتوب ما را شده است محمد گورکانی ازدرخواست وی متعجّب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادرشاه هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملّی ایرا ن در بانک مرکزی است . نادرشاه افشار12 سال سطنت نمود و در سال 1160 به وسیله عده ای خائن کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که او از 15 سالگی تا 25 سالگی به همراه مادرش در بردگی اُزبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اُردوگاه اُزبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادی خواهی همپیمان گشت...

در اینجا گزیده ای از سخنان پندآموز نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم:

نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر دو طرف میدان به حقّ خویش قانع باشند.

نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .

نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جایی نخواهد رسید .

نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .

XXXX

نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

XXXX

نادر شاه افشار : هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...

XXXX

نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

XXXX

نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

XXXX

نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

XXXX

نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .

XXXX

نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

XXXX

نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

XXXX

نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

XXXX

نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .




طبقه بندی: کشکول،
[ شنبه 15 مهر 1391 ] [ 05:51 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]
حکایتی جالب از نادرشاه افشار
نادر شاه افشار
نوشته اند: زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا....

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد امام پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت:مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است. پسر گفت:-مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخی است او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد. حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.



طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: حکایتی جالب از نادرشاه افشار،
[ شنبه 15 مهر 1391 ] [ 05:46 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

سارقان حرفه‌ای و سابقه‌دار، پس از سوار كردن یك مرد 71 ساله ، او را آنقدر قلقلك دادند كه بیهوش شد و سپس اموالش را سرقت كردند.


ادامه مطلب

طبقه بندی: کشکول،
[ دوشنبه 29 خرداد 1391 ] [ 11:22 ق.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


بعضی در ذیل آیه 6 تا 8 سوره فجر ماجرای بهشت شدّاد و هلاكت او را قبل از دیدار آن بهشت نقل كرده‎اند. در این آیات چنین می‎خوانیم:

«اَ لَمْ تَرَ كَیفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ الَّتِی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ؛ آیا ندیدی پروردگارت با قوم عاد چه كرد؟ با آن شهر اِرَم و باعظمت عاد چه نمود؟ همان شهری كه مانندش در شهرها آفریده نشده..........


ادامه مطلب

طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: بهشت شداد،
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

 

یافته های جدید درباره ی سجده كردن
بر اساس تازه‌ترین پژوهش‌های علمی، سجده كردن انسان را از بیماری‌های روحی، جسمی و هم‌چنین سرطان حفظ می‌كند.........


ادامه مطلب

طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: فوائد سجده،
[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 07:02 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


هارولد بور از دانشگاه بیل برای اولین بار با انجام یك آزمایش ساده به وجود میدان مغناطیسی در اطراف موجود زنده پی برد و بعد متوجه شد كه این میدان در بدن انسان نیز وجود دارد..........

 


ادامه مطلب

طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: نماز،
[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 07:01 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

امارگیر حرفه ای سایت