تبلیغات
چشم انتظار

چشم انتظار
جزیره خضراء
نظر سنجی
لطفا نظربدید






10 حقیقت جالب در مورد تمدن اسرارآمیز مایا!!

 10 حقیقت جالب در مورد تمدن اسرارآمیز مایا!! (+تصاویر)
قربانی کردن انسان برای اهداف مذهبی و یا پزشکی یکی از موضوعاتی است که اکثر مردم در مورد مایاها می‌دانند- اما آنچه اغلب مردم نمی‌دانند این است که آنها هنوز هم قربانی می‌کنند. اما...

گفته شده که مایاها تمدنی نیمه آمریکایی هستند که تنها با خط کاملا پیشرفته پیش از کلمبیایی شناخته می‌شدند، در زمینه هنر، معماری و تجهیزات نجومی ‌و ریاضیات نیز شهرت داشتند. تصورات اشتباه خیلی زیادی در مورد تمدن مایا وجود دارد و این فهرست مطمئنا خط بطلانی بر حداقل یک یا دو مورد از این اشتباهات خواهد کشید. علاوه براین در این متن حقایقی که شما هیچ وقت در مورد تمدن مایا نمی‌دانستید در اختیارتان می‌گذاریم.

1. راز باستانی
تمدن مایا

حقیقت: هیچ کس واقعا نمی‌داند که چه چیزی باعث نابودی فرهنگ مایا شد.
به خاطر دلایلی که هنوز هم مورد بحث اند، مناطق اصلی زندگی مایا که در سطحی پایینتر از زمین اصلی قرار داشت به مرور و در طول قرون 8 و نهم شیب بیشتری پیدا کرد و پس از آن کم کم رو به نابودی رفت. این ادعا با نوشته‌های تاریخی و سازه‌های معماری در مقیاس بزرگ پیوند دارد. تئوریهای غیر اکولوژی در مورد نابودی مایا به چندین زیر گروه در یک رده، مثل زیاد شدن جمعیت، تاراج خارجیها، شورش و طغیانهای محلی و فروپاشی مسیرهای تجاری دسته بندی می‌شوند. فرضیه‌های اکولوژی شامل حوادث طبیعی، ‌بیماریهای واگیردار و تغییرات آب و هوایی می‌شوند. حالا دلیل و شاهدی دال بر افزایش جمعیت اضافه بر ظرفیت محیط بوده که موجب فرسودگی پتانسیل‌های زراعتی و شکار بیش از اندازه حیوانات می‌شده و همین عامل نابودی تمدن مایا را تضمین می‌کرده است. برخی از محققین به تازگی استدلال کردند که خشکسالی 200 ساله شدید و سختی منجر به سقوط و فروپاشی تمدن مایا شده است.
2. زندگی ادامه دارد...

تقویم مایا

حقیقت: تقویم مایایی پایان جهان را پیشگویی نمی‌کند.
اول از همه اینها باید بگوییم که مایاها فقط یک تقویم ندارند بلکه آنها تقویمهایی دارند که با هم ارتباط دارند. در افسانه‌هایی گفته شده که در این تقویم long count (که در بالا آورده شده) زمان به پایان رسیدن جهان مشخص شده است.
طبق افسانه‌های مایا ما در جهان چهارم یا جهان «آفرینش» که در افسانه‌ها ازش صحبت شده زندگی می‌کنیم. در تقویم long count آخرین خلق یا آفرینش در 12.19.19.17.19 به پایان می‌رسد. که این سلسله مراتب دوباره در 20 دسامبر 2012 اتفاق می‌افتد. طبق این گفته مایاها الان زمان جشن بزرگ به خاطر رسیدن به انتهای چرخه آفرینش فرا رسیده است. این سخن به معنی رسیدن به پایان جهان نیست بلکه منظور از این جمله شروع یک عصر جدید است. مگر 31 دسامبر هر سال پایان جهان محسوب می‌شود؟ خیر- ما در این روز وارد سال جدیدی می‌شویم. این مساله شبیه دوره‌های آفرینشی تمدن مایاست. درحقیقت مایاها ارجاعهای زیادی به تاریخهایی دارند که بعدها در سال 2012 رخ می‌دهد. در حقیقت نظریه پایان یافتن جهان در سال 2012 (باتوجه به افسانه مایایی) را اولین بار خوزه آرگیولس سال 1987 در کتابش به نام The Mayan Factor: Path Beyond Technology مطرح کرد.
3. آخرین قلمرو حکومتی مایا
تمدن مایا
حقیقت: آخرین حکومت تمدن مایا تا سال 1697 وجود داشت.
شهر جزیره‌ای تایاسال مکان آخرین پادشاهی مستقل تمدن مایا محسوب می‌شد و برخی از کشیشان اسپانیایی تا سال 1969 با مسالمت و آرامش آخرین پادشاه ایتزا یعنی کانک Canek را ملاقات و موعظه می‌کردند. پادشاهی ایتزا بالاخره در 13 مارچ 1697 تسلیم اسپانیایی‌ها شد. حالا مصنوعات و بناهای باستانی در چیچن ایتزا که همه ما می‌شناسیم، در این آخرین منطقه خودمختار واقع شده است. قابل توجه اینکه بیشتر زمینهایی که این مکانهای باستانی در آنجا واقع شده، جزو زمینهای خصوصی یک خانوده محسوب می‌شود، درحالیکه دولت آنها را متعلق به خود و درحقیقت خود را اداره کننده این مکانها می‌داند.
4. سونا
تمدن مایا
حقیقت: مایاها از سونا استفاده می‌کردند!
حمامهای آرامش بخش یا zumpul-ché جایی بود که مردم مایایی زمان باستان خودشان را در آنجا تطهیر و شستشو می‌کردند. این حمامها خیلی شبیه سونای امروزی و ساختاری، دیوارهای سنگی و سرپوشیده داشت همراه با یک دریچه یا سوراخ کوچک در قسمت سقف. آبی که از صخره‌های سنگین وارد اتاق می‌شد تولید بخار کرده و این روند شرایطی فراهم می‌کرد که تمام ناپاکیها و کثیفیها نابود شود. پادشاهان مایا عادت داشتند بعد از ملاقاتهایشان حمام سونا بگیرند تا احساس سرزندگی و همچنین پاکی داشته باشند.

5. Ball Courts
تمدن مایا

حقیقت: مایاها ball court را به عنوان محلی برای بازی کردن می‌ساختند.
بازیهای توپی Mesoamerica ورزشی با انجمنهای آیینی بود که مردم پیش-کلمبیایی بالغ بر 3000 سال از این ورزش استقبال می‌کردند. در طول دوره ای هزار ساله انواع مختلفی از این بازی در سرزمینهای مختلف وجود داشته و هنوز یک نمونه مدرن از این بازی به نام ulama در معدودی از مکانها و بین افراد بومی ‌طرفدار دارد. Ballcourts مکانهایی عمومی ‌بودند که برای حوادث مهم فرهنگی و فعالیتهای آیینی مثل جشنواره‌ها و اجراهای موسیقی مورد استفاده قرار می‌گرفتند. این مکان از سراشیبی‌های پله دار تشکیل می‌شد که به صحن مراسم یا پرستشگاه‌های کوچک منتهی می‌شد، ball court‌ها شبیه حرف “I” بود که تقریبا در تمام شهرهای کوچک مایا یافت می‌شد.
6. مواد مخدر
تمدن مایا
حقیقت: مایاها از مسکن و مواد مخدر استفاده می‌کردند.
مردم مایا در مراسم مذهبی‌شان به طور مرتب از داروهای توهم زا استفاده می‌کردند (که از مواد طبیعی تهیه می‌شد)، اما در زندگی روزمره‌شان نیز برای تسکین درد نیز از این مواد استفاده می‌کردند. معمولا از گیاهانی مثل peyote، نیلوفر، بعضی از قارچها، تنباکو و گیاهان دیگر برای ساختن نوشیدنی‌های الکی استفاده می‌کردند. علاوه براین همانطوری که در شعرهای مایایی گفته شده و بر سنگها تراشیده شده؛ آنها از برای جذب سریعتر و تاثیرگذاری بیشتر مواد مخدر، داروی مایع و آیینی را به خودشان (از راه مقعد مانند عمل تنقیه) تزریق می‌کردند. در بالا تصویر مجسمه مایایی را می‌بینید که از تزریق این مایع به بدنش لذت می‌برد!

7. قربانیان

قربانیان تمدن مایا

حقیقت: بعضی از افراد مایا هنوز هم قربانی و خونریزی دارند
قربانی کردن انسان برای اهداف مذهبی و یا پزشکی یکی از موضوعاتی است که اکثر مردم در مورد مایاها می‌دانند- اما آنچه اغلب مردم نمی‌دانند این است که آنها هنوز هم قربانی می‌کنند. اما هیجان زده نشوید! الان خون مرغ جای خون انسان را گرفته است. امروز هنوز هم اقوام مایا سنتهای آیینی اجدادشان را حفظ کرده اند. آیین نماز و دعا، هدایا، قربانی‌های خونی (که الان مرغها جای انسان را گرفته اند)، رقصها، مهمانی‌ها، و نوشیدنی‌های آیینی هنوز هم از رسومات دینی و سنتی آنها محسوب می‌شود.

8. دکترهای عالی
تمدن مایا

حقیقت:
مایاها روشهای درمانی بسیار خوب و جالبی دارند.
سلامت و علم پزشکی در میان مایای باستانی ترکیب پیچیده ای از ذهن، بدن، مذهب، مراسم آیینی و دانش محسوب می‌شد. مهم‌تر از همه اینها کسانی برای وظایف پزشکی انتخاب می‌شدند که آموزشهای عالی و درستی دیده بودند. این مردان «شامان» نامیده می‌شدند و به عنوان واسطه ای بین دنیای فیزیکی و دنیای معنوی عمل می‌کردند. آنها برای رسیدن به هدفشان یعنی شفا بخشیدن بیماران، و پیش‌بینی کردن و کنترل کردن حوادث فوق طبیعی تمرین جادوگری هم می‌کردند. از زمانیکه دانش پزشکی شدیدا با جادوگری و مذهب غرابت پیدا کرد، برای شامانها هم بسیار ضروری و واجب بود که مهارتهای پزشکی و دانش خود را توسعه بخشند. معروف بود که مایاها زخمها را با موی انسان بخیه می‌زدند، شکستگی استخوان را درمان می‌کردند و حتی در زمنیه جراحی دندان هم مهارت داشتند از سولفید آهن برای پر کردن دندان استفاده می‌کردند و ابزارهای جراحی می‌ساختند.
9. دوران کودکی مایا
تمدن مایا

حقیقت: مایاها به زیبایی و تربیت بچه‌هایشان اهمیت می‌دادند
مایاها همواره آرزو داشتند بچه‌هایشان تواناهایی جسمی‌ غیرطبیعی داشته باشند. برای مثال در سنین خردسالی تخته‌هایی را روی پیشانی بچه‌ها محکم فشار می‌دادند تا پیشانی پهنی داشته باشند. یکی دیگر از معیارهای زیبایی برای بچه‌های مایا چپ بودن چشمها محسوب می‌شد! بنابراین پدر و مادرها برای رسیدن به این هدف اشیائی را جلوی چشمهای نوزاد تازه به دنیا آمده آویزان کرده و آن را تکان داده تا بر اثر مداوت و تکرار این عمل چشمهای بچه دیگر برای همیشه چپ بشود!!
حقیقت جذاب دیگر در مورد کودکان مایا این است که بیشتر آنها را بر اساس روزی که در آن به دنیا می‌آمدند نام گذاری می‌کردند. هر روز سال برای بچه‌های پسر و دختر و والدین اسم خاصی داشت و ازشان انتظار می‌رفت که این سنت را انجام دهند.
10. فرهنگی که ادامه دارد...
تمدن مایا

حقیقت: هنور افراد زیادی از تمدن مایا در مناطق خاص خودشان زندگی می‌کنند
درحقیقت بالغ بر 7 میلیون مایایی در مناطق خاصی زندگی می‌کنند، تعداد زیادی از آنها نیز طوری زندگی می‌کنند تا بتوانند آنچه از میراث فرهنگی برایشان باقیمانده را حفظ کنند. بعضی از آنها به طور کامل با فرهنگ مدرن منطقه ای که در آن زندگی می‌کنند خودشان را وفق داده اند، در حالیکه دیگران زندگی ویژه سنتی و باستانی خود را ادامه می‌دهند و اغلب اوقات به یکی از زبانهای مایایی به عنوان زبان اول صحبت می‌کنند. بیشترین جمعیت از افراد مایا در ایالتها و شهرهای مکزیک مثل Yucatán، Campeche، Quintana Roo، Tabascoو Chiapas، و در بعضی کشورهای آمریکای مرکزی مثل Belize، گوآتمالا و قسمتهای غربی هوندوراس و الساوادور پراکنده اند. و جالب است بدانید امکان دارد بعضی از کلمات مثل shark به معنی کوسه و cocoa به معنی کاکائو از زبان مالایی گرفته شده باشند. حالا برایتان یک جمله مالایی را می‌نویسیم تا اگر با یک مالایی برخورد کردید حداقل بتوانید یک جمله صحبت کنید!
در زبان Yucatec مالایی جمله Jach Dyos b’o'otik برای تشکر کردن به کار می‌رود و معنی آن می‌شود "ازت متشکرم"
تهیه و ترجمه: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ/ مریم محبعلی‌نژاد
اختصاصی سیمرغ




[ سه شنبه 28 آذر 1391 ] [ 07:39 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

آیا زمین ۳ روز تاریکی مطلق خواهد بود ؟

آیا زمین ۳ روز در تاریکی مطلق خواهد بود ؟;

آیا پایان دنیاست ؟
آیا کره زمین منفجر خواهد شد ؟
آیا موجودات فضایی در حال حمله هستند ؟
آیا ساخته های هسته ای انسان بلای سر خود شده ؟
یا همه این گفته ها شایعه ایست برای خبر سازی و درآمد زایی برای عده ای از انسان ها

 

خورشید گرفتگی

در این وقت شب شیک به همه این سوال ها پاسخ خواهد داد. همه ابهامات رفع خواهد شد. پس لطفا با صبر و حوصله تا آخر متن رو بخونید و عاقلانه قضاوت کنید. در صورت نیاز این مطلب رو به دوستانتون هم معرفی کنید تا ابهامات برای عموم مردم از بین بره. با تشکر

پس از انتشار مطالب زیادی در انواع وبگاه ها در این مورد، و درست نبودن اکثر آنها تصمیم گرفتیم پس از تحقیقات و پرس و جو توسط ایمیل، مقاله ای برای رفع ابهامات احتمالی ارائه دهیم.

هرگونه کپی برداری از مطالب اختصاصی شب شیک با درج منبع بلامانع است.

چند نمونه از عجیب ترین نظریه ها در مورد ۲۰۱۲ که بیشتر بحث شده، نظریه های نابودی، تاریکی و تخریب کره زمین است. نظریه تاریکی در این روز ها در قالب ایمیل هایی برای عموم مردم ارسال میشود و خبر از تاریکی ۳ روزه کره زمین میدهد. این ایمیل ها که با نگارش قوی و تاثیر گذار نوشته شده اند به همراه لینکی از سایت ناسا ارسال میشوند.

این نظریه های عجیب نکته مشترکشان این است که همه نظریه ها دلیل این ۳ (نابودی، تخریب و تاریکی) را همتراز شدن خورشید و زمین و مرکز کهکشان راه شیری، یا همان ابر قطور کیهانی میانی کهکشان در سال ۲۰۱۲ میدانند. و مدعی هستند که این همترازی آسیب هایی به کره زمین خواهد رساند. یا به گفته ایمیل ها، زمین برای ۳ روز در تاریکی به سر خواهد برد.

یکی از ایمیل ها حاوی این پاراگراف است که میگوید: “ناسا پیش بینی کرده است که در ۲۳-۲۵ دسامبر ۲۰۱۲ (سوم تا پنجم دی ۹۱) و در زمان تراز کائنات زمین به مدت ۳ روز در تاریکی کامل به سر خواهد برد. دانشمندان آمریکایی تغییرات کائنات، خاموشی در کل کره زمین به مدت ۳ روز از تاریخ ۲۳ دسامبر ۲۰۱۲ پیش‌بینی کرده‌اند. این پایان جهان نیست، این هم ترازی جهان، جایی که خورشید و زمین برای اولین بار هم تراز می شوند. زمین از وضعیت کنونی که بعد سوم است به بعد صفر تغییر کرده و سپس به بعد چهارم تغییر می‌کند. در این گذار جهان با تغییر بزرگی روبرو می‌شود و ما یک جهان جدیدی را خواهیم دید. پیش بینی شده است که این ۳ روز تاریکی در روزهای ۲۳، ۲۴، ۲۵ دسامبر ۲۰۱۲ (سوم تا پنجم دی ماه ۹۱) خواهد بود، حفظ آرامش، در آغوش کشیدن یکدیگر، مناجات، خواب به مدت ۳ روز بهترین راه حل است و آنهایی که بعد از این واقعه زنده می‌مانند با یک جهان نوین روبرو خواهند شد و متاسفانه افرادی که از این موضوع ترس به دل راه دهند خواهند مرد!”

 

 

خورشید گرفتگی

همانطور که گفتیم این ایمیل حاوی لینکی از سایت ناساست که برای اثبات حقیقت متن داخل ایمیل درج شده است. آیا نظریه آمده در ایمیل با لینکی که در آن است مطابقت دارد؟ حقیقت نهفته در پس این نظریه و ایمیلی که کلیات نظریه را بیان کرده است، با لینکی که در آن وجود دارد چیست ؟

علاوه بر آلودگی‌ های نوری شهرها (آلودگی نوری چیست؟)، مسیر درخشانی به نام کهکشان راه‌ شیری در آسمان شب قابل مشاهده است. این مسیر طاقی مانند درخشان از نور میلیون‌ها ستاره‌ای شکل گرفته است که انسان حتی با ابزار پیشرفته قادر به مشاهده هر یک از آنها نیست زیرا این ستاره‌ ها بر روی صفحه میانی کهکشان منطبق شده‌اند. پدیده‌ ی دیگری که مرکز کهکشان را اشغال کرده، ابر های قطور گازی هستند که چشم انسان قادر به دیدن آنها نیست و تنها به شکل توده‌هایی تاریک که نور کهکشان را مسدود می‌سازند،‌قابل مشاهده‌ هستند.

 

آلودگی نوری

بزرگترین توده این ابرهای قطور از صورت فلکی ماکیان تا صورت فلکی قوس کشیده شده است و معمولا با نام شکاف بزرگ (Great Rift) یا شکاف تاریک (Dark Rift) شناخته می‌شود. سیاه چاله مرکزی کهکشان از دیگر عناصر قابل توجه و نادیده کهکشان راه شیری است که در صورت فلکی قوس قرار دارد. مرکز کهکشان در فاصله ۲۸ هزار سال نوری از زمین قرار داشته و میزبان سیاه‌ چاله‌ ای است که جرم آن چهار میلیون برابر خورشید است.

شایعات هم‌ ترازی زمین در سال ۲۰۱۲، این دو پدیده نجومی را با موقعیت خورشید در مرکز کهکشانی در تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲، همزمان با انقلاب زمستانی در نیم‌ کره شمالی، به یکدیگر ربط داده و پدیده‌ ای جدید را خلق کرده که در علم نجوم و ستاره‌ شناسی هیچ مفهومی ندارند.

 

همترازی کرات

همزمان با حرکت زمین به دور خورشید،‌ خورشید نیز نسبت به ستاره‌ های پس‌ زمینه در حرکت است و از این رو است که صورت‌ های فلکی قابل مشاهده به آرامی و متناسب با تغییر فصول، تغییر می‌کنند. در ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲،‌ خورشید در موقعیت ۶٫۶ درجه شمال مرکز کهکشانی قرار خواهد گرفت،‌ این فاصله‌ ای‌ است برابر با اندازه ابعاد ۱۳ ماه کامل . بر این اساس گفته می‌شود این رویداد نجومی و ورود خورشید به درون شکاف تاریک به نوعی پیش‌گویی یک فاجعه به شمار رفته و یا این تصور غلط را به وجود می‌ آورد که خورشید و زمین با سیاه‌ چاله‌ ای که در مرکز کهکشان قرار گرفته هم‌ تراز شده و به همین خاطر کشش گرانشی سهمگینی بر روی زمین وارد خواهد آمد و یا دیگر رویداد‌ های عجیب و غریب، نظیر تاریکی سه روزه زمین رخ خواهد داد.

اولین مدرک علیه این نظریه این است که انقلاب زمستانی یا تابستانی به خودی خود با هیچ یک از حرکات ستاره‌ ها و یا هیچ جرم دیگری در جهان در ارتباط نیست،‌ این رویداد تنها نشانگر دور و نزدیک شدن خورشید به قطب‌ های زمین است. دوم اینکه زمین در محدوده تاثیرات شدید گرانشی سیاه‌ چاله مرکزی کهکشان قرار ندارد زیرا تاثیرات گرانشی با دور تر شدن از سیاه‌ چاله کاهش پیدا می‌کنند.
زمین ۱۴۹ میلیون و ۶۶۸ هزار و ۹۹۲ کیلومتر از خورشید فاصله دارد، و فاصله خورشید از سیاه‌چاله کهکشان راه شیری ۱۶۵ کوادریلیون مایل (۲۶۵,۵۴۱,۷۶۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ کیلومتر) است. خورشید و ماه غالب‌ ترین نیرو های گرانشی بر روی زمین به شمار می‌روند. طی یک سال فاصله زمین تا سیاه چاله کهکشان به اندازه یک در ۹۰۰ میلیون تغییر پیدا می‌کند و این فاصله به اندازه‌ ای نیست که بتواند در کشش گرانشی سیاهچاله بر روی زمین تغییر قابل توجهی ایجاد کند، به علاوه نزدیکترین موقعیت زمین به مرکز کهکشان در انقلاب تابستانی است، نه زمستانی.

برگرفته ازشب شبک

 




[ شنبه 18 آذر 1391 ] [ 09:07 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]
24- عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْحُسَیْنِ قَالَ حَدَّثَنِى مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الْمَكْفُوفُ قَالَ حَدَّثَنِى بَعْضُ أَصْحَابِنَا عَنْ بَعْضِ فَصَّادِى الْعَسْكَرِ مِنَ النَّصَارَى أَنَّ أَبَا مُحَمَّدٍ ع بَعَثَ إِلَیَّ یَوْماً فِی وَقْتِ صَلَاةِ الظُّهْرِ فَقَالَ لِى افْصِدْ هَذَا الْعِرْقَ قَالَ وَ نَاوَلَنِى عِرْقاً لَمْ أَفْهَمْهُ مِنَ الْعُرُوقِ الَّتِى تُفْصَدُ فَقُلْتُ فِى نَفْسِى مَا رَأَیْتُ أَمْراً أَعْجَبَ مِنْ هَذَا یَأْمُرُنِى أَنْ أَفْصِدَ فِى وَقْتِ الظُّهْرِ وَ لَیْسَ بِوَقْتِ فَصْدٍ وَ الثَّانِیَةُ عِرْقٌ لَا أَفْهَمُهُ ثُمَّ قَالَ لِیَ انْتَظِرْ وَ كُنْ فِی الدَّارِ فَلَمَّا أَمْسَى دَعَانِى وَ قَالَ لِى سَرِّحِ الدَّمَ فَسَرَّحْتُ ثُمَّ قَالَ لِى أَمْسِكْ فَأَمْسَكْتُ ثُمَّ قَالَ لِى كُنْ فِى الدَّارِ فَلَمَّا كَانَ نِصْفُ اللَّیْلِ أَرْسَلَ إِلَیَّ وَ قَالَ لِی سَرِّحِ الدَّمَ قَالَ فَتَعَجَّبْتُ أَكْثَرَ مِنْ عَجَبِیَ الْأَوَّلِ وَ كَرِهْتُ أَنْ أَسْأَلَهُ قَالَ فَسَرَّحْتُ فَخَرَجَ دَمٌ أَبْیَضُ كَأَنَّهُ الْمِلْحُ قَالَ ثُمَّ قَالَ لِیَ احْبِسْ قَالَ فَحَبَسْتُ قَالَ ثُمَّ قَالَ كُنْ فِى الدَّارِ فَلَمَّا أَصْبَحْتُ أَمَرَ قَهْرَمَانَهُ أَنْ یُعْطِیَنِى ثَلَاثَةَ دَنَانِیرَ فَأَخَذْتُهَا وَ خَرَجْتُ حَتَّى أَتَیْتُ ابْنَ بَخْتِیشُوعَ النَّصْرَانِیَّ فَقَصَصْتُ عَلَیْهِ الْقِصَّةَ قَالَ فَقَالَ لِى وَ اللَّهِ مَا أَفْهَمُ مَا تَقُولُ وَ لَا أَعْرِفُهُ فِى شَیْءٍ مِنَ الطِّبِّ وَ لَا قَرَأْتُهُ فِی كِتَابٍ وَ لَا أَعْلَمُ فِى دَهْرِنَا أَعْلَمَ بِكُتُبِ النَّصْرَانِیَّةِ مِنْ فُلَانٍ الْفَارِسِیِّ فَاخْرُجْ إِلَیْهِ قَالَ فَاكْتَرَیْتُ زَوْرَقاً إِلَى الْبَصْرَةِ وَ أَتَیْتُ الْأَهْوَازَ ثُمَّ صِرْتُ إِلَى فَارِسَ إِلَى صَاحِبِى فَأَخْبَرْتُهُ الْخَبَرَ قَالَ وَ قَالَ أَنْظِرْنِى أَیَّاماً فَأَنْظَرْتُهُ ثُمَّ أَتَیْتُهُ مُتَقَاضِیاً قَالَ فَقَالَ لِى إِنَّ هَذَا الَّذِى تَحْكِیهِ عَنْ هَذَا الرَّجُلِ فَعَلَهُ الْمَسِیحُ فِى دَهْرِهِ مَرَّةً
اصول كافى جلد 2 صفحه 447 روایت 24
رگزنى نصرانى گوید: روزى هنگام نماز ظهر امام عسكرى علیه السلام مرا خواست و فرمود: این رگرا بزن ، و رگى بدست من داد كه آنرا از رگهائى كه زده مى شود نمى شناختم ، با خود گفتم : امرى شگفت تر از این ندیده ام : به من دستور مى دهد: هنگام ظهر رگ بزنم ، در صورتى كه وقت رگ زدن نیست و دیگر اینكه رگى را كه نمى شناسم به من مى نماید.
سپس فرمود: در همین خانه منتظر باش ، چون شب شد، مرا خواست و فرمود: خون را باز كن ، باز كردم ، سپس فرمود: ببند، بستم ، فرمود: در همین خانه باش ، چون نصف شب شد، مرا خواست و فرمود: خون را باز كن ، من بیشتر از بار اول در شگفت شدم ولى نخواستم از آن حضرت سؤ ال كنم . چون باز كردم ، خون سفیدى مانند نمك ، بیرون آمد، سپس ‍ فرمود: ببند، آن را بستم ، باز فرمود: در خانه باش ، چون صبح شد، بوكیل خرجش دستور داد 3 اشرفى به من بدهد. من گرفتم و بیرون آمدم تا نزد ابن بختیشوع نصرانى رسیدم ، داستان را به او گزارش دادم .
او گفت : بخدا من نمى فهمم تو چه مى گوئى ؟ در علم طب چنین چیزى سراغ ندارم و در كتابى هم نخوانده ام . من در این عصر كسى را از فلان مرد فارسى داناتر بكتب نصرانیت نمى دانم ، نزد او برد من قایقى تا بصره كرایه كردم و باهواز آمدم ، از آنجا به شیراز نزد او رفتم و گزارش را براى او گفتم ، گفت چند روز به من مهلت بده ، مهلتش دادم ، سپس خواهان پاسخ نزدش رفتم ، به من گفت : امرى را كه از این مرد نقل مى كنى ، حضرت مسیح یكبار در دوران عمرش انجام داده است .



[ سه شنبه 14 آذر 1391 ] [ 11:21 ق.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

شوخى و شادمانى اصحاب در شب عاشورا 
چنین روایت است كه بُریر بن خُضَیر همدانى و عبدالرّحمن بن عبد ربّه انصارى بر در همان خیمه ایستاده بودند تا آنكه بعد از امام حسین علیه السّلام ، آنها نیز نظافت نمایند. در آن حال ((بریر)) با عبدالرحمن شوخى مى نمود و او را به خنده مى آورد. عبد الرحمن به او گفت : اى بریر! این ساعت ، وقت خندیدن و بیهوده گویى نیست ، در این حالت چگونه مى خندى ؟! بریر گفت : كسان من همه مى دانند كه من نه در هنگام جوانى و نه در حال پیرى ، سخنان باطل و بیهوده را دوست نداشتم و این شوخى من از جهت اظهار خرّمى و بشارت است به آنچه كه به سوى آن خواهیم رفت ؛ به خدا سوگند، نیست
متن عربى :
نَصیرُ إِلَیْهِ، فَوَاللّهِ ما هُوَ إِلاّ اءَنْ نَلْقى هؤُلاءِ الْقَوْمَ بِاءَسْیافِنا فَنُعالِجَهُمْ بِها ساعَةً، ثُمَّ نُعانِقُ الْحُورَ الْعَیْنَ.
قالَ الرّاوى :
وَرَكِبَ اءَصْحابُ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ.
فَبَعَثَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام بُرَیْرا بْنَ خُضَیْرٍ فَوَعَظَهُمْ فَلَمْ یَسْمَعُوا وَذَكَّرَهُمْ فَلَمْ یَنْتَفِعُوا.
فَرَكِبَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام ناقَتَهُ - وَقیلَ: فَرَسَهُ- فَاسْتَنْصَتَهُمْ فَاءَنْصَتُوا.
فَحَمِدَ اللّهَ وَاءَثْنى عَلَیْهِ وَذَكَرَهُ بِما هُوَ اءَهْلُهُ، وَ صَلّى عَلى مُحَمَّدٍ صلّى اللّه علیه و آله وَ عَلَى الْمَلائِكَةِ وَالاَْنْبیاءِ وَالرُّسُلِ، وَاءَبْلَغَ فى الْمَقالِ.
ثُمَّ قالَ:
((تَبّا لَكُمُ اءَیَّتُهَا الْجَماعَةُ وَتَرْحا حینَ إِسْتَصْرَخْتُمُونا والِهینَ فَاءَصْرَخْناكُمْ مُوجِفینَ.
سَلَلْتُمْ عَلَیْنا سَیْفا لَنا فى ایمانِكُمْ.
ترجمه :
مگر آنكه یك ساعت به شمشیرهاى خویش با این قوم به كار جنگ كوشش ‍ بیاوریم و بعد از آن با حور العین هم آغوش خواهیم بود.
سخنرانى امام علیه السّلام در صبح عاشورا 
راوى گوید: لشكر عنید عمر نحس پلید سوار شدند، پس حضرت امام علیه السّلام ، بُریر بن خُضَیْر را اَشْقیا را موعظه نماید و آن مؤ من ناصح در مقابل آن گروه طالح شرط موعظه و نصیحت را به جا آورد ولى آنها گوش به نصایح او ندادند و ایشان را متذكّر ساخت ولى نفعى نبردند؛ پس خود آن حضرت به نفس نفیس مقدّس بر شتر خویش و به قولى بر اسب خود سوار گردید و از ایشان بخواست كه ساكت شوند، پس ساكت شدند. آنگاه امام علیه السّلام حمد و ثناى الهى نمود و ذكر خدا به آنچه كه ذات مقدّس حق را سزاوار است به جا آورد و بر ملائكه و انبیا و مُرسلین ، درود فرستاد و در گفتار و طلاقت لسان شرط بلاغت بیان را به نهایت رسانید سپس این كلمات را فرمود: اى مردم ! زیان و سختى بر شما باد! هر آینه آن هنگام كه سرگردان و حیرانید از ما طلب فریادرسى كردید (شاید مراد آن حضرت طغیان معاویه لَعَنَهُ اللّهُ باشد در زمان خلافت على علیه السّلام كه اهل كوفه مبتلا به طغیان و فساد او بودند و محتمل است كه زمان كفر و جاهلیّت باشد كه در تیه ضلالت همه خلق ، حیران بودند و به شمشیر على علیه السّلام به شاهراه هدایت رسیدند). پس ما مركب هاى خود را راندیم و با شتاب به سویتان آمدیم از براى آنكه به فریادتان برسیم (یعنى از مذلّت كفر یا از قید طغیان معاویه ، شما را خلاص نماییم ) ولى شما بر روى ما شمشیر
متن عربى :
وَحَشَشْتُمْ عَلَیْنا نارا إِقْتَدَحْناها عَلى عَدُوِّنا وَعَدُوِّكُمْ.
فَاءَصْبَحْتُمْ اءُلَبّاً لاَِعْدائِكُمْ عَلى اءَوْلِیائِكُمْ بِغَیْرِ عَدْلٍ اءَفْشَوْهُ فیكُمُ وَلا اءَمَلٍ اءَصْبَحَ لَكُمْ فیهِمْ.
مَهْلا - لَكُمُ الْوَیْلاتُ - تَرَكْتُمُونا وَالسَّیْفُ مِشیَمٌ وَالْجَاءْشُ طامِنُ وَالرَّاءْى لَمّا یَسْتَحْصِفُ، وَلكِنْ اءَسْرَعْتُم إِلَیْها كَطَیْرَةِ الذُّبابِ، وَتَد اعَیْتُمْ إِلَیْها كَتَهافَتِ الْفَر اشِ .
فَسُحْقا لَكُمْ یا عَبیدَ الاُْمَّةِ، وَشِذاذَ الاَْحْزابِ، وَنَبَذَةَ الْكِتابِ، ومُحَرِّفى الْكَلِمَ، وَعَصَبَةَ الاَّْثامِ، وَنَفَثَةَ الشَّیْطانِ، وَمُطْفِىَ السُّنَنِ.
اءَهؤُلاءِ تَعْضُدُونَ، وَعَنّا تَتَخاذَلُونَ؟!
اءَجَلْ وَاللّهِ غَدْرٌ فیكُمُ قَدیمٌ.
وَشَجَتْ إِلَیْهِ اءُصُولُكُمْ.
وَتَاءَزَّرَتْ عَلَیْهِ فُرُوعُكُمْ.
ترجمه :
مى كشیدید كه آن شمشیر از خود ما در دست شما بود و شعله ور نمودید بر سوزانیدن ما آتشى را كه ما خود بر سوزانیدن دشمنان خود و دشمنان شما، افروخته بودیم . اى مردم ! شما جمع شده اید براى یارى و نصرت آنانكه اعداى شمایند (بنى اُمیّه ) و همراه شدید بر ضرر و هلاكت آن كسانى كه فى الحقیقة دوستان و خیر خواهان شما بودند (اهل بیت علیهم السّلام ) با آنكه بنى امیّه هیچ عدل و دادى در میان شما واقع نساختند و هیچ گونه آرزوى شما را بر نیاوردند؛ آرام باشید و پا از گلیم خود بیرون نگذارید. چندین واى بر شما باد! ما را فرو گذاشتید و یارى ما را ترك نمودید در حالتى كه هنوز شمشیرها از غلاف بیرون نیامده و دلها آرام است و راءى ها بر شعله ور شدن اثر جنگ استوار نگردیده بود. همانا خود به سوى فتنه شتافتید مانند مگسى كه پرواز كند و از هر كرانه بر فساد گرد آمدید و همدیگر را خواندید مانند پروانه كه بر آتش فرو ریزد. خدایتان از رحمت دور كناد، اى نا آزاد مردان این امّت و بى نام و ننگان طوائف و بى اعتنایان به كتاب خدا و تحریف كنندگان كلمات حقّ و خویشاوندان گناه و ریزهاى آب دهان شیطان و خاموش كنندگان چراغهاى سنّت و هدایت ؛ آیا این جماعت بنى امیّه را مددكارید و از نصرت چون ما اهل بیت دورى مى جویید؟ همانا كار شما همین است . به خدا سوگند كه غَدْر و مَكْر شما قدیمى است و بیخ درخت وجودتان بر غَدّارى بسته شده و بر مَكّارى شاخه برآورده است ؛ همانا آن درخت پلیدى را مانید كه چون باغبان و آن كس
متن عربى :
فَكُنْتُمْ اءَخْبَثَ شَجَرٍ شَجا لِلنّاظِرِ وَاءُكْلَةٌ لِلْغاصِبِ.
اءَلا وَإِنَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الَّدعِی قَدْ رَكَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ: بَیْنَ السِّلَّةِ وَالذِّلَةِ.
وَهَیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ.
یَاءْبَى اللّهُ لَنا ذلِكَ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَحُجُورٌ طابَتْ وَطَهُرَتْ وَاءُنُوفٌ حِمِیَّةٌ وَنُفُوسٌ اءَبِیَّةٌ: مِنْ اءَنْ تُؤْثِرَ طاعَةَ اللِّئامِ عَلى مَصارِعِ الْكِرامِ.
اءَلا وَإِنّى زاحِفٌ بِهذِهِ الاُْسْرَةِ مَعَ قِلَّةِ الْعَدَدِ وَخَذْلَةِ النّاصِرِ)).
ثُمَّ اءَوْصَلَ كَلامَهُ علیه السّلام بِاءَبْیاتِ فَرْوَةَ بْنِ مُسَیْكِ الْمُرادى :
((فَإِنْ نَهْزِمْ فَهَزّامُونَ قِدْما
وَإِنْ نُغْلَبْ فَغَیْرُ مُغَلِّبینا
وَما إِنْ طِبُّنا جُبْنٌ وَلكِنْ
مَنایانا وَدَوْلَة آخَرینا
ترجمه :
كه آن را پرورش داده ، از آن تناول كند گلویش را سخت فرو گیر و اگر ستمكار از آن غاصبانه خورد بر ایشان گوارا شود. اینك عبید اللّه زنا زاده فرزند زنا زاده پا استوار نموده كه من یكى از دو مطلب را اختیار نمایم : یكى كشته شدن و دیگرى ذلیل او بودن ؛ اختیار ذلّت و خوارى از سجیّه ما بسیار دور است نه آن را خدا و رسولش بر ما مى پسندد و نه مؤ منان پاك دین و نه آن دامن ها كه از لوث دنائت پاكیزه است و نه صاحبان همّت عالیه و نه آن نفوس كه دریغ دارند و ترجیح نمى دهند فرمانبردارى نانجیبان را بر آنكه چون جوانمردان بزرگ همّت در میدان جنگ به مردانگى كشته گردند. آگاه باشید كه من با این عشیره خویش با وجود یاران كم ، براى جنگ با شما آماده ام ؛ پس آن سرور مردان روزگار و فرزند حیدر كرّار وصل نمود كلام خود را به ابیات فروة بن مسیك مرادى : ((فَاِنْ نَهْزِمْ...))؛ یعنى هرگاه ما را غلبه و نصرت نصیب گردد و دشمن را شكست دهیم ، شیوه ما از قدیم ظفر یافتن بر خصم بوده و اگر مغلوب و مقتول شویم ، شكست خوردن از جانب ما نخواهد بود؛ زیرا عادت ما بر جُبْن و بد دلى نیست بلكه مرگ ما رسیده و نوبه ظفر یافتن به مقتضاى گردش روزگار، دشمنان ما را بوده است وشیوه روزگار بر آن است كه اگر شتر مرگ سینه خویش را از در خانه مردمانى بلند نمود و از آنجا جابرخاست ناچار بر در خانه دیگرى خواهد نشست و زانو بر زمین خواهد زد. بزرگان قوم من از دست شما دچار مرگ نشدند، چنانكه در قرنهاى دیرین نیز مردم
متن عربى :
إِذا مَا الْمَوْتُ رَفَّعَ عَنْ اءُناسٍ
كَلاكِلَهُ اءَناخَ بِآخِرینا
فَاءَفْنى ذلِكُمْ سَرَواتِ قَوْمى
كَما اءَفْنى الْقُرُون الاَْوَّلینا
فَلَوْ خِلْدَ الْمُلُوكُ إِذا خُلِدْنا
وَلَوْ بَقِیَ الْكِرامُ إِذاً بَقینا
فَقُلْ لِلشّامِتینَ بِنا: اءَفیقُوا
سَیَلْقىَ الشّامِتُونَ كَما لَقینا))
ثُمَّ قالَ:
((اءَیْمُ وَاللّهِ لا تَلْبَثُونَ بَعْدَها إِلاّ كَرَیْثِ ما یُرْكَبُ الْفَرَسُ حَتّى یَدُورَ بِكُمْ دَوْرَ الرَّحى وَتَقْلَقَ بِكُمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ، عَهْدٌ عَهْدَهُ إِلَیَّ اءَبی عَنْ جَدّی ، فَاءَجْمَعُوا اءَمْرَكُمْ وَشُرَكاءَكُمْ، ثُمَّ لا یَكُنْ اءَمْرُكُمْ عَلَیْكُمْ غُمَّةٌ، ثُمَّ اقْضُو إِلَیَّ وَلا تُنْظِرُونَ.
إِنّى تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّهِ رَبّى وَرَبِّكُمْ، ما مِنْ دابَّةٍ إِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتها، إِنَّ رَبّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ.
اءَللّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطَرَ السَّماءِ، وَابْعَثْ عَلَیْهِمْ
ترجمه :
دچار مرگ گردیده اند. اگر پایندگى در دنیا مر پادشاهان را میسّر بودى ، البتّه ما نیز پایدار بودیم و چنانكه اگر بقاء مردمان كریم را ممكن باشد، ما نیز در دنیا باقى بودیم ؛ پس به شماتت كنندگان بگو كه از مستى غرور به خود آیند و از شماتت ما خود دارى نمایند؛ زیرا مرگى كه ما را در بر گرفته ، آنها را نیز در بر خواهد گرفت . امام حسین علیه السّلام پس از خواندن این اشعار، فرمود: به خدا سوگند! پس از این فتنه كه انگیزید و خون مرا به ناحق بریزید، كامران نخواهید بود الاّ به اندازه آن مقدار كه كسى بر اسب نشیند، كه دور زمانه بر شما دگرگون شود و روزگار مانند سنگ آسیا، شما را به گردش آورد و چنان در اضطراب افكند كه در سرگردانى مانند چرخى باشید كه گرد محور خود بگردد و اینكه خبر دادم ، عهد و پیمان پدر بزرگوارم امیرمؤ منان علیه السّلام است كه از جدّم رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله فراگرفته بود خطابات حضرت نوح علیه السّلام را كه به قوم خود مى گفته ، آن گروه را به همان كلمات مخاطب فرمود كه اكنون شما آراى خود را مصمّم باشید و شُركاى خود را كه از براى خداى تعالى قرار داده اید، فراهم آورید. پس از این ، بدى و شئامت كارتان بر خودتان مخفى نخواهد ماند.
سپس حكم خویش بر من جارى نمایید و مرا چنانكه نمى خواهید مهلت دهید، ندهید كه من توكّل بر خدایى نموده ام كه پروردگار من و شماست و هیچ چرنده اى نیست مگر اینكه زمام امرش در دست پروردگار است . خداوندا، باران رحمت را از ایشان بازگیر و سالهاى
متن عربى :
سِنینَ كَسِنَیْ یُوسُفَ.
وَسَلِّطْ عَلَیْهِمْ غُلامَ ثَقیفٍ یَسُومُهُمْ كَاءْسا مُصْبَرَةً.
فَإِنَّهُمْ كَذَّبُونا وَخَذَلُونا.
وَاءَنْتَ رَبُّنا عَلَیْكَ تَوَكَّلْنا وَإِلَیْكَ اءَنَبْنا وَإِلَیْكَ الْمَصیرُ)).
ثُمَّ نَزَلَ علیه السّلام وَدَعا بِفَرَسِ رَسُولِ اللّهِصلّى اللّه علیه و آله اءَلْمُرْتَجِزِ، فَرَكِبَهُ وَعَبّى اءَصْحابَهُ لِلْقِتالِ.
فَرُوِیَ عَنِ الْباقِرِ علیه السّلام : ((اءَنَّهُمْ كانُوا خَمْسَةً وَاءَرْبَعینَ فارِسا وَمِاءَةِ راجِلٍ)). وَرُوِیَ غَیْرُ ذلِكَ.
قالَ الرّاوى : فَتَقَدَّمَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ وَرَمى نَحْوَ عَسْكَرِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام بِسَهْمٍ وَقالَ:
اشْهَدُوا لى عِنْدَ الاَْمیرِ: اءَنّى اءَوَّلُ مَنْ رَمى ، وَاءَقْبَلَتِ السِّهامُ مِنَ الْقَوْمِ كَاءَنَّهَا الْقَطْرُ.
فَقالَ علیه السّلام لاَِصْحابِهِ: ((قُومُوا رَحِمَكُمُ اللّهُ إِلَى الْمَوْتِ، إِلَى الْمَوْتِ الَّذى لا بُدَّ مِنْهُ، فَإِنَّ هذِهِ السِّهامُ رَسُلُ الْقَوْمِ إِلَیْكُمْ)).
ترجمه :
قحط و خشكسالى را مانند سالهاى خشكسالى عصر حضرت یوسف علیه السّلام بر این مردم بگمار و جوان بنى ثقیفى را بر آنها مسلّط كن (مراد ((مُختار)) یا ((حَجّاج )) است ) كه شرب ناگوار مرگ را به آنها بچشاند؛ زیرا این مردم به ما دورغ گفتند و ترك یارى ما نمودند و تویى پروردگار ما و بر تو توكّل كردیم و به تو رو آورده ایم و بازگشت هر بنده اى به سوى تو خواهد بود. امام حسین علیه السّلام پس اداى این كلمات از مركب پیاده شد و اسب خاص رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله را كه مسمّى به ((مرتجز)) بود طلب فرمود و بر آن اسب سوار شد و به قصد جدال وعزم قتال قلیل ، لشكر خود را بیاراست . و از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام منقول است كه اصحاب آن جناب ، چهل و پنج نفر سواره بودند و یك صد نفر پیاده و بجز این خبر، روایات دیگر هم وارد است . راوى گوید: عمر سعد لَعَنَةُ اللّهِ عَلَیْهِ در پیشاپیش لشكر بى دین آمده و تیرى به جانب اصحاب فرزند خَیْرُ الْمُرسلین ، رها كرد و به اهل كوفه خطاب نمود كه شما در نزد ابن زیاد، گواهى دهید كه اوّل كسى كه تیرانداخت به سوى حسین ، من بودم . در آن هنگام تیرها از آن ناكسان ، مانند قطرات باران به سوى لشكر امام حسین علیه السّلام باریدن گرفت . حضرت امام علیه السّلام به یاران خود فرمود: خدا شما را رحمت كناد، برخیزید به سوى مرگى كه چاره اى از آن نیست ؛ زیرا این تیرها پیام آوران این گروه بى دین است به سوى شما.
پس نائره قتال مشتعل گردید و ساعتى از روز با هم در آویختند
متن عربى :
فَاقْتَتَلُوا ساعَةً مِنَ النَّهارِ حَمْلَةً وَ حَمْلَةً، حَتّى قُتِلَ مِنْ اءَصْحابِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام جَماعَةٌ.
قالَ: فَعِنْدَها ضَرَبَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام یَدَهُ عَلى لِحْیَتِهِ وَجَعَلَ یَقُولُ: ((إِشْتَدَّ غَضَبُ اللّهِ عَلَى الْیَهُودِ إِذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَدا، وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى النَّصارى إِذْ جَعَلُوهُ ثالِثَ ثَلاثَةٍ، وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَى الْمَجُوسِ إِذْ عَبَدُوا الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دُونَهُ، وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلى قَوْمٍ اتَّفَقَتْ كَلِمَتُهُمْ عَلى قَتْلِ ابْنِ بِنْتِ نَبِیِّهِمْ. اءَما وَاللّهِ لا اءُج یبُهُمْ إِلى شَیْءٍ مِمّا یُریدُونَ حَتّى اءَلْقَى اللّهَ تَعالى وَاءَنَا مُخَضَّبٌ بِدَمى )).
وَرُوِیَ عَنْ مَوْلانَا الصّادِقِ علیه السّلام اءَنَّهُ قالَ: ((سَمِعْتُ اءَبی یَقُولُ: لَمَّا الْتَقَى الْحُسَیْنُ علیه السّلام وَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ - لَعَنَهُ اللّهُ- وَقامَتِ الْحَرْبُ عَلى ساقٍ، اءَنْزَلَ اللّهُ النَّصْرَ حَتّى تَرَفْرَفَ عَلى رَاءْسِ الْحُسَیْنِ علیه السّلام ، ثُمَّ خُیِّرَ بَیْنَ النَّصْرِ عَلى اءَعْدائِهِ وَبَیْنَ لِقاءِ اللّهِ، فَاخْتارَ لِقاءَ اللّهِ)).
رَواها اءَبُو طاهِرٍ مُحَمَّدُ بْنُ حُسَیْن التَّرْسى فى كِتابِ ((مَعالِمِ الدّینِ)).
قالَ الرّاوى : ثُمَّ صاحَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام :
ترجمه :
و به قتال و جدال مشغول گردیدند و حمله پس از حمله مى نمودند تا آنكه جماعتى از اصحاب سعادت انتساب آن جناب به درجه رفیعه شهادت فائز گشتند. راوى گوید: در آن هنگام امام اَنام علیه السّلام دست برده محاسن شریف را گرفت و فرمود: غضب خدا بر جماعت یهود شدید شد آن هنگام كه فرزند از براى خدا قرار دادند كه گفتند عُزَیر پسر خداست و شدید گردید غضب خدا بر گروه نصرانیان آن زمان كه قائل شدند بر آنكه خدا ((ثالث ثلاثه )) است و همچنین غضب خدا سخت شد بر طائفه مجوسان كه آفتاب و ماه را پرستش كردند بدون آنكه خدا را به وحدانیّت پرستش نمایند و غضب الهى شدّت خواهد گرفت برگروهى كه قول ایشان متّفق گردیده بر كشتن پسر دختر پیغمبر. اَّگاه باشید كه اجابت این مردم نخواهم نمود در آنچه اراده كرده اند كه با یزید عنید بیعت نمایم تا آنكه خدا را ملاقات نمایم در حالتى كه به خون خود آغشته باشم . ابوطاهر محمدبن حسین بُرْسى در كتاب ((معالم الدّین )) روایت نموده كه حضرت امام به حق ناطق امام صادق علیه السّلام فرمود كه از پدر بزرگوار خود امام باقر شنیدم كه فرمود: در آن هنگام كه حضرت امام با عمر سعد لعین ملاقات نمود و نائره قتال مشتعل گردید خداى متعال س نصرت از آسمان نازل فرمود تا آنكه مانند مرغ بر بالاى سر امام مظلوم علیه السّلام پرباز نمود و آن جناب مخیّر گردید میان آنكه بر لشكر دشمنان ، مظفّر و منصور باشد و یا آنكه ملاقات پروردگار نماید و به درجه رفیعه شهادت نائل شود.
متن عربى :
((اءَما مِنْ مُغیثٍ یُغیثُنا لِوَجْهِ اللّهِ، اءَما مِنْ ذابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللّهِ)).
قالَ: فَإِذَا الْحُرُّ بْنُ یَزیدَ الرّیاحى قَدْ اءَقْبَلَ عَلى عُمَرِ بْنِ سَعْدٍ، فَقالَ لَهُ: اءَمُقاتِلٌ اءَنْتَ هذَا الرَّجُلَ؟
فَقالَ: إِیْ وَاللّهِ قِتالاً اءَیْسَرُهُ اءَنْ تَطِیرَ الرُّؤُوسُ وَتَطِیحَ الاَْیْدی .
قالَ: فَمَضَى الْحُرُّ وَوَقَفَ مَوْقِفا مِنْ اءَصْحابِهِ وَاءَخَذَهُ مِثْلُ الاِْفْكِلْ.
فَقالَ لَهُ الْمُهاجِرُ بْنُ اءَوْسٍ: وَاللّهِ إِنَّ اءَمْرَكَ لَمُریبٌ، وَلَوْ قیلَ: مَنْ اءَشْجَعُ اءَهْلِ الْكُوفَةِ لَما عَدَوْتُكَ، فَما هذَا الَّذى اءَراهُ مِنْكَ؟
فَقالَ: إِنّى وَاللّهِ اءُخَیِّرُ نَفْسى بَیْنَ الْجَنَّةِ وِالنّارِ، فَوَاللّهِ لا اءَخْتارُ عَلَى الْجَنَّةِ شَیْئا وَلَوْ قُطِّعْتُ وَاءُحْرِقْتُ.
ثُمَّ ضَرَبَ فَرَسَهُ قاصِدا إِلَى الْحُسَیْنِ علیه السّلام وَیَدُهُ عَلى رَاءْسِهِ وَهُوَ یَقُولُ:
اءَللّهُمَّ إِنّى تُبْتُ إِلَیْكَ فَتُبْ عَلَیَّ، فَقَدْ اءَرْعَبْتُ قُلُوبَ اءَوْلِیائِكَ وَاءَوْلادِ بِنْتِ نَبِیِّكَ.
ترجمه :
پس آن حضرت لقاى خدا را اختیار نمود و نصرت آسمان و كمك فرشتگان الهى را نپذیرفت . راوى گوید: پس از آن ، امام حسین علیه السّلام در مقابل لشكر كوفیان ، فریاد برآورد كه آیا فریادرسى هست كه از براى رضاى پروردگار به فریاد ما برسد؟ آیا كسى هست كه از حرم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، شرّ دشمنان را دفع نماید؟ راوى گوید: در این هنگام حُرّ بن یزید ریاحى رو به سوى عمرسعد پلید آورد و فرمود: آیا با این مظلوم جنگ خواهى كرد؟! عمرسعد گفت : به خدا قسم ، جنگى خواهم نمود كه آسانترین مرحله اش این باشد كه سرها از بدنها به پرواز در آید و دستها از تن ها بیفتد. راوى گفته كه حرّ بعد از شنیدن این سخن ، به گوشه اى رفت و از یاران خود كناره گرفت و در مكانى دور از آنها بایستاد و بدنش به لرزه در آمد. یكى از مهاجرین اَوْس او را گفت : به خدا قسم كار تو مرا به شك و تردید انداخته ، اگر از من بپرسند كه شجاع ترین مرد اهل كوفه كیست ، من از نام تو نمى گذرم ؛ پس این چه حالى است كه در تو مى بینم ؟! حُرّ در جواب او گفت : به خدا كه خودرا میان بهشت و جهنّم مى بینم وبه خدا سوگند كه هیچ چیز را بربهشت ، اختیار نمى كنم اگر چه بدنم را پاره پاره كنند و بسوزانند!
توبه حر رضى عندالله 
سپس حرّ نامدار بعد از این گفتار، مركب جهانید با نیّتى صادق عزم كعبه حضور فرزند رسول صلّى اللّه علیه و آله نمود و دست را بر سر نهاده و مى گفت : ((أَللّهُمَّ...))؛ یعنى خداوندا! به سوى تو انابه نمودم و از درگاه احدیّتت مسئلت مى نمایم كه توبه مرا قبول فرمایى ؛
متن عربى :
وَقالَ لِلْحُسَیْنُ علیه السّلام : جُعِلْتُ فِداكَ اءَنَا صاحِبُكَ الَّذى حَبَسَكَ عَنِ الرُّجُوعِ وَجَعْجَعَ بِكَ، ما ظَنَنْتُ اءَنَّ الْقَوْمَ یَبْلُغُونَ بِكَ ما اءَرى ، وَاءَنا تائِبٌ إِلَى اللّهِ، فَهَلْ تَرى لى مِنْ تَوْبَةٍ؟
فَقالَ الْحُسَیْنُ علیه السّلام : ((نَعَمْ یَتُوبُ اللّهُ عَلَیْكَ فَاءَنْزِلْ)).
فَقالَ: اءَنَا لَكَ فارِسا خَیْرٌ مِنّى راجِلاً، وَإِلَى النُّزُولِ یَصیرُ آخِرُ اءَمْرى .
ثُمَّ قالَ: فَإِذا كُنْتُ اءَوَّلَ مَنْ خَرَجَ عَلَیْكَ، فَاءْذَنْ لى اءَنْ اءَكُونَ اءَوَّلَ قَتیلٍ بَیْنَ یَدَیْكَ، لَعَلّى اءَكُونَ مِمَّنْ یُصافِحُ جَدَّكَ مُحَمَّدا غَدا فِى الْقِیامَةِ.
قالَ جامِعُ الْكِتابِ: إِنَّمّا اءَرادَ اءَوَّلَ قَتیلٍ مِنَ الاَّْنِ، لاَِنَّ جَماعَةً قُتِلُوا قَبْلَهُ كَما وَرَدَ.
فَاءَذِنَ لَهُ، فَجَعَلَ یُقاتِلُ اءَحْسَنَ قِتالٍ حَتّى قَتَلَ جَماعَةً مِنْ شُجْعانٍ وَاءَبْطالٍ.
ثُمَّ اسْتَشْهَدَ، فَحُمِلَ إِلَى الْحُسَیْنِ علیه السّلام ، فَجَعَلَ یَمْسَحُ التُّرابَ عَنْ وَجْهِهِ وَیَقُولُ:
ترجمه :
زیرا دلهاى اولیاى تو و اولاد دختر پیغمبر تو را به رُعْب و خوف افكنده ام . به خدمت امام حسین علیه السّلام عرضه داشت : فدایت گردم ! منم آن كسى كه ملازم خدمتت بودم و تو را از برگشتن به سوى مكه یا مدینه مانع گردیدم و كار را بر تو سخت گرفتم و گمانم نبود كه این گروه بى دین ظلم را به این اندازه كه دیدم برسانند و من توبه و بازگشت به سوى خدا نمودم ، آیا توبه من پذیرفته است ؟ امام علیه السّلام فرمود: بلى ، خدا توبه تو را قبول خواهد فرمود، حال از مَرْكَب خود فرود آى .
حرّ عرض نمود: چون عاقبت امر من از اسب در افتادن است ؛ پس سواره بودنم بهتر از پیاده شدنم است تا اینكه به میدان بشتابم و در راه شما كشته شوم . حُرّ پس از آن ملاطفت و محبّت كه از آن سرور مشاهده نمود، عرضه داشت : چون من اول كسى بودم كه برتو خروج كردم و در مقابل تو ایستادم ، پس اذن عطا فرما كه اول كسى باشم كه در حضور تو كشته مى شود، شاید در فرداى قیامت یكى از اشخاصى باشم كه با جدّ بزرگوارت صلّى اللّه علیه و آله مصافحه مى نمایند.
مؤ لف كتاب گوید: مراد حُرّ این بود كه اول كسى كه همان آن كشته مى شود او باشد و الاّ قبل از شهادت حرّ، جماعتى از لشكر حضرت به درجه شهادت نائل آمده بودند؛ چنانكه این مطلب در اخبار دیگر هم وارد است . پس آن حضرت اذن جهاد به حُرّ سعادتمند داد و آن شیر بیشه هیجا به چالاكى ، خود را به دریاى لشكر در انداخت و بازوى مردانگى برنواخت و نبردى نمود كه بهتر از آن متصوّر نبود.
متن عربى :
((اءَنْتَ الْحُرُّ - كَما سَمَّتْكَ اءُمُّكَ حُرّا- فِى الدُّنْیَا وَالاَّْخِرَةِ)).
قالَ الرّاوى :
وَخَرَجَ بُرَیْرٌ بْنُ خُضَیْرٍ، وَكانَ زاهِدا عابِدا، فَخَرَجَ إِلَیْهِ یَزیدُ بْنُ مَعْقِل وَاتَّفَقا عَلَى الْمُباهَلَةِ إِلَى اللّهِ: فى اءَنْ یَقْتُلَ الْمُحِقُّ مِنْهُمَا الْمُبْطِلَ، فَتَلاقَیا، فَقَتَلَهُ بُرَیْرٌ.
وَلَمْ یَزَلْ یُقاتِلُ حَتّى قُتِلَ رَضْوانُ اللّهِ عَلَیْهِ.
قالَ الرّاوى :
وَخَرَجَ وَهْبٌ بْنُ حُبابِ (جَناحِ) الْكَلْبى ، فَاءَحْسَنَ فِى الْجلادِ وَبالَغَ فِى الْجِهادِ، وَكانَ مَعَهُ امْرَاءَتُهُ وَوالِدَتُهُ، فَرَجَعَ إِلَیْهِما وَقالَ:
یا اءُمّاهُ، اءَرَضَیْتِ اءَمْ لا؟
فَقالَتْ:
لا، ما رَضَیْتُ حَتّى تُقْتَلَ بَیْنَ یَدَیِ الْحُسَیْنُ علیه السّلام .




طبقه بندی: محرم،
برچسب ها: لهوف،
[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 08:59 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

سخن معاویه در شاءن شجاعت على علیه السلام 

روزى حضرت على علیه السلام سوار اسب به میدان تاخت و بین دو صف ایستاد و چند بار فریاد زد: (هان اى معاویه !)
معاویه به همراهان گفت : (ببینید چرا على علیه السلام مرا صد مى زند؟)
آنها پس از بررسى ، به معاویه گفتند: (على علیه السلام دوست دارد به تو نزدیك شود و سخنى به تو بگوید.)
معاویه همراه عمروعاص به میدان آمدند. وقتى كه نزدیك شدند، على علیه السلام به معاویه فرمود: (واى بر تو براى چه مردم بین من و تو كشته شوند و همدیگر را بكشند، خودت به میدان من بیا و با هم بجنگیم ، هر كدام كشته شدیم ، حكومت در اختیار شخص پیروز قرار گیرد.)
معاویه به عمروعاص رو كرد و گفت : (نظر تو چیست ؟)
عمروعاص : (این مرد (على علیه السلام ) از روى انصاف با تو سخن گفت ، این را بدان كه اگر جواب منفى به على بدهى (و نبرد با او نپردازى ) چنین كارى براى تو عار و ننگ است و چنین ننگى همیشه تا یك نفر عرب در زمین وجود دارد، براى تو باقى مى ماند.)
معاویه (آیا مثل من فریب و گول حرفهاى تو را مى خورد؟)
(و خود را به كشتارگاه نبرد با على علیه السلام مى افكند؟!) سپس ‍ گفت :
واللّه ما بارز ابن ابى طالب شجاعا قطّ و سقى الارض بدمه ؛
سوگند به خدا، على پسر ابوطالب با مرد شجاعى هرگز نبرد نكرد مگر اینكه على علیه السلام زمین را به خون او سیراب نمود.
سپس معاویه همراه عمروعاص برگشتند و على علیه السلام وقتى چنین دید در حالى كه خنده بر لب داشت به پایگاه خود مراجعت نمود.(59)

جانسوزترین مصیبت جانكاه حضرت عبّاس علیه السلام 

یكى از دانشمندان از فرزند مرحوم علّامه سید محمّد كاظم قزوینى صاحب كتاب هاى : (علىّ من المهد الى اللّحد) (المهدى من المهد الى الظّهور) و... نقل كرد، مرحوم آیة اللّه سید محمّد ابراهیم قزوینى (وفات یافته سال 1360 ه.ق ) امام جماعت صحن مطهر حضرت عبّاس ‍ علیه السلام بود، مرحوم حجّة الاسلام شیخ محمّد على خراسانى كه از وعّاظ برجسته بود، بعد از نماز ایشان در صحن كربلا به منبر مى رفت ، یك شب واعظ نامبرده مصیبت حضرت عبّاس علیه السلام را خواند و از اصابت تیر به چشمش سخن به میان آورد. مرحوم آیة اللّه قزوینى ، سخت گریه كرد و بعد به او گفت : (چنین مصیبت هاى سخت را كه چندان سند قوى هم ندارد چرا مى خوانید؟) شب در عالم رؤ یا به محضر حضرت عبّاس مشرّف شد و عبّاس علیه السلام به او فرمود: (سید ابراهیم قزوینى ! آیا تو در كربلا بودى كه بدانى روز عاشورا چه مصیبت هایى بر من وارد شد؟ پس از آنكه دست هایم را قطع نمودند، مرا تیر باران كردند، در این میان تیرى به چشم من خورد هرچه سرم را تكان دادم كه تیر بیرون آید تیر بیرون نیامد عمّامه ام از سوم افتاد، زانوها را بالا آوردم و خم شدم كه به وسیله دو زانو، تیر را از چشمم بیرون بكشم ،در همین هنگام دشمن با عمود آهنین بر سرم زد.(60))

لطف خاص خداوند به بنده شاكر

امام صادق علیه السلام فرمود: هرگاه بنده اى بعد از نماز به سجده شكر بیفتد، خداوند حجابهاى بین او و فرشتگان را بر مى دارد، و به فرشتگان خطاب مى كند كه هان اى فرشتگان ! به بنده ام كه واجب مرا انجام داد و عهدش با مرا كامل نمود، سپس به خاطر نعمتى كه به او داده ام سجده شكر بجاى آورد، اى فرشتگانم چه پاداشى شایسته او است ؟ فرشتگان مى گویند: پروردگارا! رحمت تو شایسته او است .
خداوند مى فرماید: سپس چه پاداشى ؟
فرشتگان مى گویند: پروردگارا! بهشت تو شایسته او است .
خداوند مى فرماید: سپس چه پاداشى ؟
فرشتگاه گویند: پروردگارا! كفایت مهمّات او (یعنى تاءمین نیازهاى او) شایسته او است .
خداوند مى فرماید: سپس چه پاداشى ؟
فرشتگاه آنچه رانیك است براى آن بنده مى طلبند، باز خداوند مى فرماید:
سپس چه پاداشى به آن بنده شاكر بدهم ؟
فرشتگان مى گویند: پروردگارا! ما به آن پاداش عظیم آگاهى نداریم .
خداوند مى فرماید:
لا شكرنه كما شكرنى ، و اقبل علیه بفضلى ، و اریه رحمتى ؛ قطعا همانگونه كه او مرا سپاسگزارى كند، از او سپاسگزارى مى كنم ، و با فضل و كرم با او روبرو مى شوم ، و رحمتم را به او ارائه مى دهم .(61)

تیشه ورى به جاى پیشه ورى !

خطیب توانا آقاى فلسفى مى نویسد: در اوایل تابستان 1326 شمسى یكى از بستگان احمد قوام السلطنه (نخست وزیر، در آن عصر) از دنیا رفت ، در مسجد مجد تهران مجلس ترحیم براى او گرفتند و مرا براى منبر دعوت كردند، چندین هزار نفر در آن مجلس شركت نموده بود، خود قوام السلطنه نیز شركت نمود. آن روزها آذربایجان (كه به رهبرى پیشه ورى كمونیست از ایران جدا شده بود و یك سال در اشغال بیگانه بود) تازه به دست دلیر مردان ایرانى آزاد شده بود، و چون در عصر نخست وزیرى قوام السلطنه این حادثه رخ داده بود. از این رو قوام السلطنه نزد مردم محبوبیت پیدا كرده بود.
بالاى منبر رفتم یادم هست كه سید ضیاءالدین طباطبایى (یكى از سیاستمداران بزرگ آن روز) در مقابل منبر نشسته بود، و قوام السلطنه نیز در نزدیك او بود، خطاب به قوام السلطنه گفتم : (این همه تجلیل و احترام براى شما از براى چیست ؟) براى روشن شدن مطلب باید دانست كه چرا قضیه پیشه ورى پیش آمد؟ براى اینكه در گذشته از طرف دستگاه حاكمه و توسط حكام و ماءمورین ، به مردم ظلم شده ، و مردم آذربایجان ناراضى و عصبانى بودند، دستگاه سیاسى شوروى توسط مردى به نام پیشه ورى از این فرصت استفاده كرد و یك سال آذربایجان را از ایران جدا نمود... حالا شما آمدید و این گره را باز كردید و پیشه ورى رفت و آذربایجان آزاد شد، من مى خواهم عرض كنم آقاى قوام ! اگر پیشه ورى رفت دلیل بر حل مشكل كل مملكت نیست ، شما بعد از این موفقیت بكوشید عدل و داد و انصاف و فضیلت را در تمام مملكت اجرا كنید، و بخصوص در آذربایجان كه از دست پیشه ورى ، رنج كشیده است ، اگر به این امور توجه نمودید، آذربایجان به عزت و احترام مى ماند، و خودش مدافع خود مى شود، و گرنه پیشه مى رود، تیشه ورى مى آید، تیشه ورى مى رود، ریشه ورى مى آید!! اینها یكى پس از دیگرى مى روند و مى آیند، ظلم كه آمد منتظر تیشه ورى ها باشید...
بعد از منبر پایین آمدم ، كنار در مسجد سید ضیاء جلو آمد و گفت : (خیلى عالى صحبت كردید، به خاطر این موهاى سفیدى كه در صورت شما روییده ، حرفهایى كه امروز به قوام السلطنه زدید، مورد پذیرش ‍ بیشتر مستمعین واقع شد، مبادا موهاى سفید خود را رنگ كنید كه از تاءثیر كلام شما كاسته خواهد شد!) این را گفت و رفت .(62)

سوده ؛ شیر زن نستوه و فریادگر پر صلابت 

سخنان حركت آور و استوار حضرت على علیه السلام و آموزش و پرورش آن یگانه ابرمرد تاریخ ، نه تنها از مردان و جوانان ، قهرمانانى دلاور همچون مالك اشترها، هاشم مرقالها و عمار یاسرها ساخته ، بلكه زنانى پر صلابت و دلاور نیز ساخته است .
از جمله آنها (سوده ) دختر عماره است ، وى از مكتب قهرمان پرور على علیه السلام چون شیرى غران و صاعقه اى شرر بار بر ضد دشمن برخاست و در سخت ترین شرایط، از حریم امامت و رهبرى على علیه السلام دفاع كرد، و به این ترتیب خط فاطمه و زینب علیهما السلام را الگوى خود قرار داد، و زن بودن او مانع از آن نشد كه در صحنه ، حضور نداشته باشد،
بلكه دوش به دوش مردان دلاور، در صف حق بر ضد باطل مى جنگید، و با فریادهاى رعد آسایش ، پوزه دشمن یاغى ، معاویه را به خاك مى مالید.
اینك به فرازهایى از زندگى این بانوى دلاور توجه كنید:
جنگ صفین كه حدود 18 ماه طول كشید و از بزرگترین جنگهاى حق و باطل بود، در یك طرف صف حق یعنى على علیه السلام و یارانش ، و در طرف دیگر صف باطل یعنى معاویه و طرفدارانش قرار داشتند.
سوده براى خود ننگ مى دانست كه در خانه بنشیند، و رزمندگان اسلام همراه امیرمؤمنان در صحنه جنگ باشند، با خود مى گفت به هر عنوانى كه از دستم ساخته است باید به جبهه بروم و از حریم رهبرى واقعى اسلام دفاع كنم .
به دنبال این عقیده مقدس ، در صحنه جنگ حاضر شد و آنچه را كه در مورد حمایت از رزمندگان اسلام لازم بود، و از دستش بر مى آمد، مانند مداواى مجروحین ، پانسمان كردن زخم آنها، آماده كردن غذا براى آنها سر دادن شعارهاى كوبنده بر ضد دشمن ، و تحریك احساسات سربازان اسلام به مقاومت و دلاورى بر ضد دشمن و حتى گاهى خود مستقیما به حمایت جنگجویان بر مى خاست .
تحریكات و شعارهاى كوبنده این بانوى دلاور، طوفانى در دل رزمندگان اسلام بر ضد كفر ایجاد مى كرد، و به عكس پوزه دشمنان را به خاك مى سایید و روحیه آنها ناتوان مى ساخت ، شعارها و شعرها و هشدارهاى او آنچنان كوبنده بود، كه آوازه او به گوش معاویه رسید، و روزگار معاویه را سیاه كرد، آن چنان كه به نویسندگانش گفت : (اسم این زن را بنویسید، تا روزى كه پیروز شدیم به حساب او برسیم ، او دل ما را خون كرد و پوزه ما را به خاك مالید، حتما او را تحت نظر بگیرید تا از او انتقام سختى بكشیم .)
از شعارهاى كوبنده سوده در جبهه مقدم جنگ كه به صورت شعر خطاب به برادرزاده اش نموده ، اشعار زیر است :
(برادرم ! اى پسر عماره اكنون كه درگیرى صف حق و باطل شروع شده ، همچون پدرت دامن همت بر كمر زن و قهرمانانه ایستادگى كن ، و از حریم على و حسن و حسین علیهما السلام و یارانشان حمایت كن ، و با دلاوریهاى خود پوزه هند و پسرش (معاویه ) را به خاك سیاه مذلت بمال !
و از على علیه السلام آن رهبرى كه برادر پیامبر صلى اللّه علیه و آله است و پرچمدار هدایت و الگوى ایمان است دفاع و یارى كن .
در پیشاپیش پرچم او، به دل لشكر دشمن بزن و با شمشیر برنده و نیزه كوبنده خود آنها را در هم بریز.)
شكایت از استاندار جنایتكار
سالها از این جریان گذشت ، تا على علیه السلام به شهادت رسید، معاویه این زمامدار خودسر و سركش بر تخت سلطنت نشست ، او گویا مى خواست از مردم انتقام بكشد، استانداران ستمگر و فرمانداران متجاوز را بر شهرها و استانها گماشته بود، یكى از آنها فرد ستمگر و متجاوزى است بنام (بسر) پسر ارطاة ، كه در ظلم و ستم و مردم آزارى هیچ فرو گذار نكرد تا آنجا كه مى نویسند: او حدود سى هزار نفر از شیعیان على علیه السلام را كشت .
بسر این مردم خون آشام آنچنان خفقان ایجاد كرده بود كه هر كسى بر ضد او لب مى گشود، خونش ریخته مى شد.
سوده این زن دلاور وقتى كار را این چنین دید، برخاست یك تنه به عنوان شكایت نزد معاویه رفت .
به معاویه خبر دادند كه سوده ، همان بانوى معروفى كه نامش در لیست تحریك كنندگان لشكر على علیه السلام بر ضد لشگر تو نوشته شده ، اكنون كنار كاخ اجازه ورود مى خواهد گویا حاجتى دارد.
معاویه اجازه ورود داد، وقتى سوده نزد معاویه آمد، او با كمال تكبر بر مسند سلطنت تكیه داده بود و مغرورانه سر تكان مى داد و سپس گفت : (تو همان هستى كه در جنگ صفین لشگر على علیه السلام را بر ضد ما مى شوراندى ، اینك با پاى خود با اینجا آمده اى ؟!
آن شعارهاى كوبنده و آن شعرهاى تحریك آمیز تو هنوز در گوشها طنین انداز است ، بگو بدانم گوینده این شعرها كیست ؟!)
سوده با كمال شجاعت گفت :
گوینده آن شعرها من هستم ، مثل من نباید از حق دور گردد و سخن به عذر و چاپلوسى بگشاید، اقرار مى كنم كه آن شعرها و شعارها از من است و من كتمان نمى كنم .
معاویه گفت : چرا آن شعرها و شعارها را گفتى ؟
سوده : دوستى با على و پیروى از حق مرا بر آن داشت كه آن شعرها و شعارها را سر دهم .
پس از گفتگوها و سخنان دیگر، سوده گفت : اكنون از گذشته سخن نگو، به داد شكایت من برس ، كه من به خاطر آن به اینجا آمده ام .
معاویه : شكایتت چیست ؟
سوده : شكایتم این است : اكنون كه تو بر تخت سلطنت تكیه زده اى و بر ما فرمانروایى مى كنى ، هر چه بر ما بگذرد فرداى قیامت از تو سؤ ال مى كنند، و تو را به محاكمه مى كشند، در مورد كسانى را كه استاندار و فرماندار قرار داده اى تو را بازخواست خواهند كرد، آیا هیچ توجه دارى كه فرماندارى بنام بسر بن ارطاة را بر ما گماشته اى كه ما را مانند دانه هاى اسپند زیر چكمه خود خرد مى كند، و افراد ما را مى كشد، و زیر گل و خاك مى كند، و اموال ما را به غارت مى برد، اگر ما هم اكنون در بند اسارت تو نبودیم ، به خوارى تن نمى دادیم ، به هر حال آمده ام به تو بگویم یا او را بر كنار كن تا از تو تشكر كنیم و گرنه بندها را پاره كرده و بر ضد او بر مى خیزیم .
معاویه كه هیچگاه تصور نمى كرد، بانویى این چنین در برابرش ، سخن بگوید، سخت خشمگین شد، به جاى دادرسى ، سوده را تهدید كرد و با سخنان تندش فریاد كشید و گفت : مرا به فامیل و داد و فریاد خود مى ترسانى ، بر آن فكرم كه تو را نزد بسره ارطاة همان كسى كه از او شكایت مى كنى بفرستم تا هر چه خواست با تو رفتار نماید.
سوده از دست جلاد روزگار، بسر بن ارطاة به ستوه آمده بود و از طرفى معاویه به جاى دادرسى ، او را تهدید كرد، به یاد عدالت و مهر و وفاى دادگر روزگار حضرت على علیه السلام افتاد، بى اختیار اشك در چشمانش حلقه زد و از اینكه دیگر على علیه السلام در میانشان نیست ، سخت دلش سوخت ، با آن دل سوزان و روح سرشار از عشق به على علیه السلام كه داشت نزد دشمن سرسخت على یعنى معاویه دو شعر ذیل را با كمال شیوایى ، و شمرده شمرده در مدح على علیه السلام خواند:
صلى الا له على جسم تضمنّه قبر فاصبح فیه العدل مدفونا
قد حالف الحقّ لا یبقى به بدلا فصار بالحق و الایمان مقرونا
درود و رحمت خدا بر آن پیكرى كه اكنون قبر او را در برگرفته است و در نتیجه او كه در قبر مدفون شد، عدالت نیز با او مدفون گردید.
او سوگند خورده بود كه از حق جدا نگردد و به جاى آن چیز دیگرى نگذارد، او با حق و ایمان با هم بود و از هم جدا نبودند.
معاویه پرسید: منظور تو از این شخص كیست ؟
سوده : او امیرمؤمنان على علیه السلام بود.
معاویه : مگر على علیه السلام چه كرده است ؟
سوده : درست گوش كن تا بگویم او با من چه كرد!
شخصى از طرف او ماءمور جمع آورى زكات اموال مردم گردید، این شخص در گرفتن زكات ، كمى سخت گیرى و ستم مى كرد.
من به عنوان شكایت از دست آن ماءمور، به حضور على علیه السلام شتافتم ، وقتى به خدمتش رسیدم دیدم ایستاده و مى خواهد نماز بخواند، تا مرا دید نماز را رها كرد و به من گفت : فرمایشى دارى ؟
گفتم : آرى ، عرضى دارم ، عرضم این است كه از دست ماءمور گیرنده زكات شكایت دارم ، او سخت گیرى و ستم مى كند.
تا این سخن را از من شنید، سخت پریشان شد، به طورى كه اشك در چشمانش حلقه زد و متوجه خدا شد و گفت :
خداوندا! تو بر من و این ماءموران و فرمانداران گواه باش ، كه من آنها را به ظلم و ستم و ترك حق وادار نكردام .
آنگاه بیدرنگ از جیب خود پاره پوستى درآورد و نامه اى براى آن ماءمور نوشت ، در آن پس از نام خدا، آیه اى از قرآن را نگاشت كه معنایش این است :
(اى مردم ! از طرف خدا عذر و حجت بر شما تمام شد، پیمانه و ترازو را تمام گیرید، و از حق مردم چیزى نكاهید و در روى زمین به جاى كارهاى شایسته ، فساد نكنید، اگر آگاه باشید این روش براى شما بهتر است .) (هود 84)
و سپس ادامه داد:
وقتى نامه ام را خواندى آنچه در دست دارى آن را نگهدار، تا كسى را بفرستم و این مقام و اموال مردم را از تو بستاند.
اى معاویه ! على علیه السلام پس نوشتن این نامه آن را بدون آنكه مهر بزند یا بیاراید به من داد، آن را گرفتم و رفتم ، و آن را به حاكم دادم ، طولى نكشید، از طرف على او بركنار شد، و شخص دیگرى بجاى او نصب گردید.
معاویه با شنیدن این قصه آن هم از زبان پر شور و گرم و خالص سوده آنچنان تحت تاءثیر قرار گرفت كه به ناچار دستور داد در مورد سوده خوش رفتارى شود.
سوده كه تنها براى خود نزد معاویه نرفته بود، بلكه براى نجات مردم از چنگال استاندار ظالم به آنجا رفته بود به معاویه گفت : آیا این دستور تنها مربوط به من است یا اینكه عمومى است .
معاویه گفت : تنها مربوط به تو است .
سوده فریاد برآورد:
این دستور تنها براى من بسیار زشت و ننگ است ، یا باید همه مردم در این دستور با من شریك باشند و اینكه مرا نیز به حال اول واگذار.
آنگاه معاویه به ناچار دستور داد كه با همه خوشرفتارى شود و اموال آنها را و به آنها بازگردانند.(63)
دیگر سوده سخنى نگفت و از معاویه دور شد.
آرى این چنین سوده رسالت انسانى خود را با كمال شجاعت به پایان رساند و در همه صحنه ها حضور داشت و با حضور خود از على و مرام على حمایت نمود و پوزه دشمن را به خاك مالید.
درود بر دختران و بانوان قهرمانى همچون سوده ، كه یك دنیا افتخار آفرید، و روى دوستان را سفید كرد و روى دشمنان را سیاه نمود و روزگار طاغوت زمانش معاویه را تیره و تار ساخت و براى رهبر دادگر زمانش ‍ على علیه السلام آبرو و افتخار آفرید.
آرى هزاران آفرین و درود بر چنین بانویى نستوه و دلاور و آگاه كه منافع عموم را بر منافع خویش مقدم داشت .
و درود بر تمامى شیرزنان تاریخ اسلام و تشیع سرخ و انقلاب اسلامى ایران .

پهلوان متدین و پیروزمند

حدود هشتاد سال قبل در تهران پهلوان غیور و متدینى كه با نام حاج محمد صادق خوانده مى شد، او به عنوان پهلوان اول پایتخت شمرده مى شد، این پهلوان شغل بلور فروشى داشت ، لباسى نسبتا بلند مى پوشید و كلاه پوستى بر سر مى نهاد.
در آن زمان یك پهلوان ارمنى به تهران آمده بود، و مى خواست با پهلوان اول پایتخت كشتى بگیرد، حاج محمد صادق براى حفظ حیثیت خود قبول كرد، و چون مرد با ایمانى بود، به خداى بزرگ توكل نمود، و به منزل چند نفر از روحانیون محل رفت و به هر یك از آنها 10 ریال (یك تومان عصر) داد و به آنها گفت : امشب (شب جمعه ) از این پول غذا تهیه كرده و اهل خانه را جمع كنید و پس از صرف غذا، رو به قبله بنشینید و دعا كنید كه من بر آن پهلوان پیروز گردم . آنها هم درخواست او را اجابت كردند.
روز موعود فرا رسید، جمعیت ازدحام كردند، و پهلوان ارمنى به میدان حاج محمد صادق آمد، پهلوان ارمنى بدنش را چرب كرده بود تا حریف نتواند او را محكم بگیرد، حاج محمد صادق دستى به بدن او كشید و آن را چرب دید، به مردم گفت : این پهلوان بدنش را چرب كرده تا دست من به طور محكم به بدنش گیر نكند، اكنون مقدارى خاكستر بیاورید، خاكستر آوردند، او به بدن پهلوان ارمنى خاكستر مالید، آنگاه با او كشتى گرفت و طولى نكشید او را بلند كرد و بر زمین زد و بر او پیروز گردید.(64)

وجه نامگذارى محله سید خندان در تهران 

در تهران در یكى از محله ها و مراكز بزرگ در قسمت شمیران ، (سید خندان ) نام دارد، علت نامگذارى این محل به سید خندان ، به خاطر اخلاص و خوش اخلاقى یك نفر سیدى است كه سابقا در آنجا بوده و همین نام خاطره نام او را بزرگ كرد كه داستانش به ترتیب زیر است .
سابقا بین شمیران و تهران چند فرسخ فاصله بود، و مسافران آنجا چند ساعت در راه بودند تا به تهران برسند، در مسیر در وسط راه بین شمیران و تهران ، سیدى بود كه شال سبز بر سر مى بست و در محلى كه حوض و درختان تناورى داشت ، و به اصطلاح قهوه خانه میان راه بود، با روى گشاده و چهره اى خندان ، به الاغ سوارانى كه مى آمدند و تشنه بودند آب مى داد، گاهى یك شاهى یا سنار به او مى دادند، آن سید همیشه بشاش و خندان از مسافران استقبال مى كرد و به آنها آب مى داد و با لبخند این شعر را مى خواند:
كى میگیه بادمجون باد داره سید جان خوردنش هم بیداد داره سید جان
از این رو این محل به طور خود جوش و طبیعى به (سید خندان ) معروف شد، اكنون سالها است كه آن سید و آن مسافران مرده اند ولى آن محل به همین نام خوانده مى شود. تا یادآورى اخلاص و خوش ‍ برخوردى و سقایى آن سید صاف دل باشد.
تو نیكى مى كن و در دجله انداز
كه ایزد در بیابانت دهد باز

كمیل و شهادت جانسوز او

چند سال قبل از هجرت ، در خانواده (زیاد نخعى )، فرزندى متولد شد كه نام او را كمیل گذاشتند.
كمیل در خاندانى بود كه به خاندان نخع معروف بود و در یمن زندگى مى كردند، و از ارجمندترین خاندانها بودند.
خدمت این دودمان به اسلام درخشنده است .
افراد برجسته اى مانند مالك اشتر، هلال ، سوادة بن عام و... از این خاندان برخاستند.
بسیارى از افراد این دودمان ، پس از اسلام در كوفه سكونت نمودند.
كمیل را جز (تابعین ) شمرده اند؛ یعنى از افرادى كه از اصحاب پیامبر صلى اللّه علیه و آله نبوده و پس از پیامبر، جزء یاران على علیه السلام بوده است .
زندگى درخشان كمیل پس از پیامبر صلى اللّه علیه و آله آغاز مى شود، زیرا كمیل در زمان پیامبر هنوز به حد تكلیف نرسیده بود و یا هنوز، در آن سنى نبود كه از اصحاب پیامبر به شمار آید.
پس از پیامبر صلى اللّه علیه و آله در تاریخ دیده نشده كه كمیل با خلیفه اول و دوم و سوم ، محشور بوده باشد، تنها این مطلب آمده چنانكه خواهیم گفت ، حجاج او را به بهانه اینكه در قتل عثمان شركت كرده ، كشت .
به هر حال بروز زندگى درخشنده كمیل از زمان خلافت على علیه السلام به بعد شروع مى شود.
او را از یاران مخصوص و از بزرگترین حامیان ویژه على علیه السلام در دوران خلافت آن حضرت مى نامند.
كمیل آنقدر به على علیه السلام نزدیك بود كه حتى گاهى نیمه هاى شب ، با هم از خانه بیرون آمده و به گشت و گذار در كوچه ها و باغهاى تاریك مى پرداختند و زمانى به عبادت مشغول مى شدند.
على علیه السلام وقتى كه رهبریت مسلمانان را به دست گرفت ، استانداران و فرماندهان نالایق شهرها را عوض كرد و به جاى آنها افراد شایسته گذاشت .
كمیل از مردان شایسته و لایقى است كه على علیه السلام او را فرماندار شهر (هیت ) یكى از شهرهاى كنار فرات نمود، و از او خواست در آن نقطه حساس ، با كمال هوشیارى در برابر نفوذ معاویه ، ایستادگى كند و سنگر را رها نسازد.
او آنچنان مورد اطمینان على علیه السلام بود، كه روزى على علیه السلام به عبیداللّه بن ابى رافع كه منشى بیت المال بود، فرمود:
ده نفر از افراد مورد اطمینان من ، براى رسیدگى به بیت المال بر تو وارد مى شوند، عبیداللّه پرسید آن ده نفر چه نام دارند؟ على علیه السلام نام آنها را كه كمیل نیز جز آنها بود بر شمرد. و مدتى هم خود كمیل سرپرست بیت المال و رسیدگى و تقسیم عادلانه آن از طرف على علیه السلام بوده است .
كمیل در سطح بسیار عالى علم و دانش و معرفت بود، در عین حال مسلمانى متعهد، عابد و احتیاط كار به شمار مى آمد.
حضرت على علیه السلام او را در این جهات مرد پر جنبه و شایسته مى دید، از این رو، به سؤ الات علمى او با توجه مخصوصى ، پاسخ مى داد، و گاهى او را با عالیترین پندها، موعظه مى كرد.
آموختن دعاى كمیل ، به كمیل بهترین دلیل است كه كمیل در سطح عالى از معنویت بود، و لیاقت آن را داشت كه چنان دعاى بزرگ و پر معنایى به كمیل آموخته شود.
كمیل پاى منبر على علیه السلام زیاد مى نشست و گاهى مطالبى مى پرسید كه پاسخ آن براى شنوندگان بسیار سودمند بود.
در اینجا به عنوان نمونه : چند پند على علیه السلام را به كمیل ذكر مى كنیم :
روزى على علیه السلام دست كمیل را گرفت و به بیرون شهر كوفه برد؛ و همچون آن دردمندان پر رنج ، آه پر سوز كشید سپس فرمود: اى كمیل ! مردم سه دسته اند:
1 دانشمندى كه متعهد است و به دستورات عمل مى كند.
2 دانش آموزى كه در راه نجات قدم بر مى دارد.
3 مگسان كوچك و ناتوانى كه هر صدایى برخاست ، به دنبال آن صدا كوركورانه راه مى افتند؛ و با هر بادى كه وزید؛ همراهى مى كنند؛ آنها به نور دانش نرسیده اند و بر پایه محكمى تكیه نكرده اند.
اى كمیل ! دانش از مال بهتر است ، به جهت اینكه : دانش تو را نگهدارد؛ اما تو مال را نگه مى دارى .
دانش با بخشیدن زیاد مى شود ولى مال با بخشیدن كم مى شود.
اى كمیل ! شناخت علم ؛ همان دین است كه به وسیله آن انسان زندگى خداگونه مى یابد؛ و پس از مرگ از یاد خیر مردم فراموش نمى شود.
اى كمیل ! ثروت اندوزان هلاك مى شوند؛ ولى دانش پژوهان همچنان تا جهان باقى است زنده اند...
اى كمیل ! زمین از مردان خدا و شایسته و پارسا خالى نیست ، كه حجت مردمند، آنها براى تحصیل خشنودى خدا تمام رنجها را تحمل مى كنند؛ علاقه به دنیا آنها را نفریبد، علم و شناخت سراسر وجودشان را گرفته است ، چنین افرادى شایسته اند كه خلیفه و نماینده خدا در زمین باشند آه آه چقدر مشتاق دیدار چنین افراد برازنده هستم .
اى كمیل ! بستگان خود را بر آن بدار كه روزها براى به دست آوردن خصلتهاى نیك بروند، و شبها به رفع نیاز نیازمندان بپردازند.
سوگند به آن خدایى كه همه چیز را مى شنود، هیچ كس دلى را خوشحال نكرد مگر اینكه خداوند به خاطر آن ، به او لطف خاصى كند كه هرگاه اندوهى به او برسد، آن لطف خاص مثل آبى كه در سرازیرى جارى مى شود به سراغ او آمده و اندوه او را برطرف خواهد كرد.
اى كمیل ! دو دسته اند كه شبیه ترین موجودات به چهارپایان چراگاه هستند.
1 آنانكه پیرو هوا و هوسها و لذتهاى زودگذر مى باشند.
2 آنانكه حرص و ولع به ثروت اندوزى دارند.
اى كمیل ! هیچ تلاش و حركتى درست نیست مگر آنكه در انجام آن به دانش و شناخت نیازمندى !
روزى على علیه السلام بر شتر سوار بود، و كمیل هم در ردیف على علیه السلام بر همان شتر سوار بود و از سفر مى آمدند، كمیل از فرصت استفاده كرد و پرسید:
(حقیقت چیست ؟) على علیه السلام نخست به او فرمود، تو قدرت فهمیدن آن را ندارى ، او را اصرار كرد كه برایم شرح بده ، على علیه السلام مطالبى فرمود، او مكرر مى گفت شرح بیشتر بده . سرانجام على علیه السلام به او فرمود چراغ را خاموش كن كه صبح روشن شد، یعنى آنچه كه تو مى توانستى درك كنى گفتم . كمیل به قدرى به على علیه السلام نزدیك بود كه على علیه السلام در اواخر عمرش ، به خصوص به او وصیت كرد از جمله به او فرمود:
اى كمیل ! از منافقان و دورویان دورى كن ، با افراد خیانتكار همنشینى و دوستى نكن ، با ستمگران رفت و آمد نكن ، هرگز پیرو ستمگران مباش ، و در مجالس آنها شركت نكن ، تا مبادا خدایت تو را مورد غضب و خشم خود قرار دهد. در هر حال حق بگو، افراد پاك را دوست بدار، و از گنهكاران بپرهیز.
كمیل در محضر على علیه السلام همچون ستاره اى كنار ماه بود، كه عاشقانه شب و روز در محضر على علیه السلام بهره مند مى شد، حتى شبها در مسجد كوفه ، كنار على علیه السلام مى نشست و از آن حضرت استفاده علمى و معنوى مى كرد، و گاهى نشست آنها تا نیمه شب طول مى كشید.
در یكى از شبها كه پاسى از شب گذشته بود؛ كمیل همراه على از مسجد بیرون آمدند، در تاریكى شب از كوچه هاى كوفه عبور مى كردند، تا به در خانه اى رسیدند در آن خانه آنوقت شب ، صداى قرآن مى آمد، از این صدا معلوم مى شد كه مرد پارسایى از بستر برخاسته و با صدایى دلنشین و پر شور قرآن مى خواند، آن چنان كه گریه گلویش را گرفته بود، كمیل سخت تحت تاءثیر قرار گرفت ، او این آیه را مى خواند
امّن هو قانت اناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الاخرة و یرجوا رحمة ربّه قل هل یستوى الّذین یعلمون و الّذین لا یعلمون انّما یتذكروا الوالالباب ؛ آیا كسانى كه غرق در زیورهاى دنیا هستند بهترند یا آن كس كه در ساعت هاى شب به عبادت و سجده به سر مى برد، و از حساب و كتاب آخرت مى ترسد؛ و به رحمت خدایش امید دارد؛ بگو آیا كسانى كه دانا و متوجه هستند با كسانى كه نادان و غافلند یكسانند؟ تنها خردمندان مى دانند كه این دو دسته ؛ یكسان نیستند. (زمر: 9)
كمیل كه این آیه را با آن صداى پر سوز مى شنید، آنچنان در درون ، دگرگون شد كه با خود مى گفت اى كاش مویى در بدن این خواننده مى شدم و صداى قرآن او را مى شنیدم .
حضرت على علیه السلام از دگرگونى حال كمیل ، به خاطر آن صداى پر سوز و گداز آگاه شد به او فرمود:
صداى پر اندوه این خواننده تو را حیران و شگفت زده نكند، چرا كه او از دوزخیان است ، و بعد از مدتى راز این سخن را به تو خواهم گفت .
این سخن مولى على علیه السلام ؛ كمیل را از دو جهت متحیر و شگفت زده كرد؛ یكى اینكه على علیه السلام از دگرگونى درونى او خبر داد، دوم اینكه از دوزخى بودن آن خواننده محزون قرآن خبر داد؛ با اینكه صورت ظاهر، عكس آن را نشان مى داد.
مدتى گذشت تا جنگ نهروان پیش آمد، در این جنگ همانها كه با قرآن سر و كار داشتند، على علیه السلام را كافر خواندند و با او به جنگ پرداختند كمیل چون سربازى جانباز همراه على علیه السلام بود و على كه از شمشیرش خون این كوردلان مقدس مآب مى ریخت و آنها را به هلاكت رسانده بود متوجه كمیل شد و سپس سر شمشیرش را به سر یكى از هلاك شدگان گذارد و فرمود:
(اى كمیل ! آن كسى كه در آن شب آیه قرآن را با آن سوز و گداز مى خواند همین شخص بود.)
كمیل سخت تكان خورد و به اشتباه خود پى برد كه نباید گول ظاهر را بخورد، در حالى كه بسیار ناراحت شده بود خود را به روى پاهاى على انداخت و از خدا طلب آمرزش مى كرد.
آرى گاهى ممكن است افرادى بنام قرآن و اسلام ، شخصى چون كمیل را كه از یاران ویژه با معرفت على علیه السلام بود گول بزنند باید بسیار توجه داشت كه چه كسى عملا در خط امام است ، گفتار بدون عمل كافى نیست .
شركت كمیل در جنگها
كمیل تنها به نماز، دعا و عبادت اكتفا نكرده بود، بلكه در همه ابعاد اسلامى شركت فعال داشت ، و در جهاد در امور اجتماعى ؛ در میدانها در ردیف مسلمانان بزرگ اسلام ، نقش مهم داشت ، هرگز چون افراد بى تفاوت ، زندگى نكرد.
او در جنگهاى بزرگ صفین و نهروان ، همچو یك افسر فداكار حضرت على علیه السلام در ركاب آنحضرت مى جنگید.
یكى از جنگهاى كمیل ، جنگ او با سپاه معاویه براى حفظ زمینهاى جزیره بود كه شرح آن چنین است :
در سال 38 هجرى كه جنگ بین معاویه و على علیه السلام پس از جنگ صفین ، همچنان ادامه داشت ، معاویه لشكرى به فرماندهى عبدالرحمن بن اشتم براى تصرف زمینهاى جزیره (نزدیك دریاى مدیترانه ) و غارت اموال شیعیان آن جزیره اعزام نمود.
در این هنگام كمیل فرماندار (هیت ) (شهرى نزدیك فرات ) بود. (شبث ) كه فرماندار جزیره بود، و در شهر نصیبین سكونت داشت براى كمیل نامه نوشت و او را از حركت عبدالرحمان با لشكرش خبر داد.
در آن نامه یادآورى كرد كه كاملا هشیار باش و مردم را براى جلوگیرى از دشمن آماده كن .
پس از رسیدن نامه به دست كمیل ، كمیل در این باره فكر كرد، فكرش به اینجا رسید كه تا دشمن نرسیده باید در این باره فكر كرد، فكرش به اینجا رسید كه تا دشمن نرسیده باید به پیش رفت و نگذاشت دشمن وارد مرز شود و از مرز بگذرد.
در جواب نامه شبث نوشت ، چنین صلاح مى دانم كه با لشكر به سوى تو آیم ، و همراه لشكر تو به جبهه رفته و جلو دشمن را بگیریم و منتظر باش ‍ كه پشت سر نامه به تو خواهم رسید.
كمیل بیدرنگ چهار صد نفر از جنگجویان دلاور خود را بسیج كرد، و همراه آنها به سوى شهر نصیبین حركت كرد، و هنوز دشمن نرسیده بود كه به آنجا رسید و با لشكر شبث با هم سریع به سوى دشمن رهسپار شدند، و سر راه عبدالرحمن و لشكرش را گرفتند.
جنگ سختى در گرفت ، كمیل و شبث ، سپاه خود را مكرر به جنگ و حمله بر دشمن دعوت مى كردند، و خود در پیشاپیش لشكر مى جنگیدند، طولى نكشید كه لشكر دشمن درهم شكست ، و با دادن تلفات سنگین عقب نشینى كرد.
كمیل همراه لشكر خود تا (قرقیسا) (نزدیك شام ) سپاه دشمن را دنبال كردند و در راه بسیارى از افراد دشمن را به هلاكت رساندند، و همه نقاط آن سرزمین را از دشمن پاك نمودند.
پس از پاكسازى ، كمیل لشكر خود را به حضور طلبید و گفت حال دیگر لازم نیست در اینجا باشیم ، بهتر است كه به شهر (هیت ) مراجعت كنیم و شبث هم با لشكر خود به شهر نصیبین مراجعت نمود.
گرچه كمیل و شبث همراه لشكرشان ، مردانه جنگیدند، و سرزمین جزیره را از تجاوز دشمن حفظ كردند ولى لازم بود كه در همانجا بمانند تا دشمن بار دیگر به پیش نیاید و چون مراجعت كردند و این خبر به على علیه السلام رسید على علیه السلام مراجعت آنها را نپسندید، لذا براى كمیل و شبث نامه نوشت كه مراجعت شما درست نیست و شما مى بایست در همان محل باقى بمانید تا مرزها را حفظ كنید!
كمیل پس از شهادت على علیه السلام
كمیل پس از شهادت على علیه السلام جزء یاران وفادار امام حسن گردید، و در تشكیل حكومت و جنگهاى آن حضرت با دشمن نقش فعال داشت ؛ به طورى كه او را از یاران ویژه امام حسن دانسته اند.
پس از آنكه ماجراى امام حسن به صلح (آتش بس ) كشید، و سپس معاویه بر اوضاع مسلط گردید، كمیل همچون میثم تمار و قنبر و مختار، از مردان برجسته اى بودند، كه دستگاه معاویه آنها را سخت تحت نظر داشت ، و پس از معاویه كه سختگیرى بیشتر شد، این افراد را زندانى كرده و سخت زیر فشار قرار دادند.
زیرا مى دانستند اگر امام حسین علیه السلام قیام كند، این مردان بیدار دل دست از یارى حسین علیه السلام بر نمى دارند.
میثم تمار را ده روز قبل از ورود امام حسین به عراق كشتند، و مردانى مانند كمیل ، تحت نظر دستگاه ستمگر یزید بودند.
على علیه السلام خبر شهادت كمیل را به كمیل داده بود؛ و به او فرموده بود كه حجاج تو را به خاطر دوستى با ما اهلبیت به قتل مى رساند.
آرى دستگاه یزید از كمیل ، این پیرمرد باصفا و پاك و بى آلایش ‍ مى ترسید، چرا كه او، دست از على و دودمان پاك على علیه السلام نمى كشید؛ و حتى حاضر بود در این راه به شهادت برسد، و سخن على علیه السلام آویزه گوشش بود كه فرمود:
(اگر هزاران شمشیر متوجه من شود و من در راه خدا، قطعه قطعه شوم ، برایم آسانتر و بهتر است كه در بستر ناز بمیرم ).
كمیل در این مكتب بزرگ شده ، هرگز حاضر نبود كه زیر بار ذلت حكومت بنى امیه برود.
شهادت جانسوز كمیل به دستور حجاج
زمان سلطنت عبدالملك پنجمین خلیفه اموى فرا رسید، او وقتى كه حكومت را به دست گرفت براى جلوگیرى از مخالفان ، حجاج بن یوسف ثقفى را كه دژخیمى یاغى و ستمگرى خشن بود، فرمانرواى كوفه و اطراف آن كرد.
حجاج روحیه اى همچون چنگیز مغول داشت ، و از كشتن مخالفان ، و پرپر زدن آنها در برابرش هنگام مرگ لذت مى برد.
او آنقدر ناپاك و پست بود كه عمر بن عبدالعزیز خلیفه خوشنام اموى گوید: (اگر هر امتى در مسابقه افراد ناپاك ، كسى را معرفى كند، ما حجاج را به این عنوان نشان دهیم ، در این مسابقه برنده خواهیم شد.)
حجاج تشنه خون دوستان على ، به خصوص یاران نزدیكش بود، آنها را مى گرفت و مى گفت از على علیه السلام بیزارى بجویید.
آنها با كمال استقامت ایستادگى مى كردند و حاضر به اطاعت از امر حجاج نمى شدند، مانند قنبر و سعید بن جبیر كه به دست حجاج كشته شدند.
كمیل مى دانست كه اگر حجاج او را دستگیر كند، حتما خواهد كشت ، از این رو از دست این ستمگر خون آشام ، خود را پنهان مى كرد، با اینكه 90 سال از عمر كمیل مى گذشت ، اما مى دانست كه حجاج به صغیر و كبیر رحم نمى كند، و دوستان على را در هر وضعى كه باشند سر مى برد!
كمیل مخفیانه زندگى مى كرد، حجاج هر چه دنبال او گشت او را نیافت .
سرانجام دستور داد جیره و حقوق كسانى را كه از خویشان كمیل هستند، قطع كنند تا كمیل خود را معرفى كند.
وقتى كمیل از این دستور مطلع شد، با خود گفت از عمر به من چیزى نمانده ، سزاوار نیست كه عده اى به خاطر من ، گرفتار ظلم تو گردند و از حقوق خود محروم بمانند.
حجاج گفت : تو را خواهم كشت . چرا كه در قتل عثمان شركت داشتى !
كمیل گفت : امیرمؤمنان على علیه السلام به من خبر داد كه تو مرا به قتل مى رسانى !
حجاج دیگر به آن پیرمرد نود ساله باصفا مهلت نداد دستور داد جلادان بى رحم سرش را از بدنش جدا كردند.
او كه از نخست سرسپرده مولایش على علیه السلام بود سرانجام سرش ‍ را در راه على علیه السلام داد.
شهادت كمیل در سال 83 (و به نقلى 81) هجرى در كوفه واقع شد.
بدن مطهرش را در قبرستان وادى السلام نجف دفن كردند، هم اكنون مرقدش در ناحیه شرقى مسجد حنانه در كنار تل كوچكى بنام (ثویّه ) ظاهر و مشخص است ، و محل زیارت شیفتگان راه على علیه السلام مى باشد.
درود بر كمیل مرد كمال و معرفت كه عمرش را در راه خدمت به اسلام به پایان رسانید و سرانجام در راه اسلام شهید شد.

فلسفه وجود روحانى 

خطیب توانا حجة الاسلام و المسلمین جناب آقاى محمد تقى فلسفى این خاطره را كه در زندگى خودش رخ داد نقل كرد: اواخر اسفند ماه سال 1316 شمسى بود، یكى از بازرگانان تهران مرا دعوت كرد تا با هم به مشهد برویم و هنگام تحویل سال در آنجا باشیم ، با هم به گاراژ رفتیم ، آن زمان اتومبیل سوارى كم بود، دیدیم در گاراژ یك سوارى توقف كرده چهار مسافر دارد و منتظر مسافران دیگر است ، من و میزبانم به اتفاق یك مسافر دیگر سوار آن شدیم و حركت كرد تا از راه سمنان به مشهد برود، وقتى كه از تهران بیرون آمد، مردى كه در جلو نشسته بود به سمت چپ پیچید یكى یكى از شغل مسافران جویا شد، و بعد خودش را چنین معرفى كرد:
(من كاشانسكى نام دارم در مشهد تجارتخانه داشتم ، چند سال قبل تصمیم داشتم به اصفهان بروم و در آنجا مشغول تجارت شوم ، به اصفهان رفتم ولى منصرف شدم و اكنون به مشهد باز مى گردم ، او دو پاكت بزرگ پرتقال در جلو پایش گذاشته بود و مى گفت این پرتقالها را براى نوه هایم تحفه مى برم ، البته در آن زمان بر اثر مشكلات نقل و انتقال پرتقال كم بود، به هر حال نوبت من شد، كاشنسكى به من رو كرد و گفت : شغل شما چیست ؟ (مرا نمى شناخت )
گفتم : آشیخى . (با توجه به اینكه زمان سلطنت رضا خان بود)
گفت : آشیخى چیست ؟
گفتم : مسایل دینى را به مردم یاد مى دهیم ، از خدا و پیامبر، امامان علیهم السلام ، عبادات ، معاملات ، حلال و حرام سخن مى گوییم .
تا به اینجا رسیدم سخنم را قطع كرد و با فریاد گفت : (از این حرفها دست بردارید، مردم را معطل كرده اید، و عمر همه را هدر مى دهید.)
به این ترتیب گستاخى و بى ادبى كرد، میزبانم خواست جوابش را بدهد، گفتم ساكت باشد فعلا اول سفر است .
اتومبیل همچنان راه مى پیمود تا به رودخانه اى رسیدیم ، اواخر اسفند ماه در میان رودخانه آب جارى بود، اتومبیل مى بایست از كف رودخانه عبور كند، راننده ماشین را كنار زد و توقف كرد و گفت باید صبر كنیم تا اتومبیل بزرگ بیاید، اگر در داخل آب ماندیم ، ماشین را بیرون بكشد، طولى نكشید، تا یك كامیون سقف دار فرا رسید، در كف كامیون بار مسافران بود، و مسافران هم روى بارها پشت سر هم نشسته بودند، كامیون عبور كرد و در آن سوى آب ایستاد و مسافرانش كه مازندرانى و زوار مشهد بودند پیاده شدند، وقتى كه اتومبیل ما حركت كرد، در وسط آب بر اثر فشار زیاد آب ، خاموش شد، راننده گفت : درهاى اتومبیل را باز كنیم و پاها را بالا نگهداریم تا آب از كف اتومبیل نیز عبور كند.
در این هنگام كاشانسكى دید بر اثر عبور آب از كف ماشین پاكتها پاره شد و پرتقالها با حركت آب به رودخانه وارد شد.
وقتى كه چشم مسافران كامیون به پرتقالهاى شناور روى آب افتاد، شلوارهاى خود را بالا زدند، و براى گرفتن آنها به وسط آب مى رفتند، كاشانسكى به من رو كرد و گفت : به مردم بگو پرتقالها را بگیرند و جمع كنند، آنها را نخورند، من به مردم گفتم : (اى زایران مشهد مقدس ! مبادا این پرتقالها را بخورید، شما دارید به زیارت مى روید، پرتقالها مال این آقا است ، آنها را از آب بگیرید و تحویل صاحبش بدهید.)
آنها هم زحمت كشیدند پرتقالها را گرفتند و یك جا تحویل صاحبش ‍ دادند.
راننده كامیون هم با استفاده از سیم بوكسل اتومبیل ما را از آب بیرون كشید و حركت كردیم ، كاشانسكى از من تشكر كرد، من به او گفتم : (حالا فهمیدى آشیخى یعنى چه ؟)(65)
او به اشتباه خود پى برد و دریافت كه شغل روحانیت بسیار مهم است ، و موجب حفظ اموال و امنیت و ناموس و روابط نیك اجتماعى و آسایش ‍ زندگى خواهد شد.




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: عبرت،
[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

درباره وبلاگ

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

امارگیر حرفه ای سایت