تبلیغات
چشم انتظار

چشم انتظار
جزیره خضراء
نظر سنجی
لطفا نظربدید







چگونگى شهادت قنبر به دست حجاج  

وقتى كه عبدالملك ، پنجمین خلیفه اموى ، در سال 65 هجرى به خلافت نشست ، حجاج بن یوسف ثقفى را حاكم و فرماندار عراق كرد.
حجاج از افراد پلید و بسیار خون آشام روزگار است كه هركس مى خواهد براى طغیان و ظلم و خونخوارى و جنایت مثلى بزند، حجاج را مثال مى زند، حجاج از نظر خباثت و روحیه چون چنگیز مغول و هیتلر بود.
او بیست سال در عراق فرمانروایى كرد، در این مدت ستمگرى و خونریزى را از حد گذراند و به قدرى نسبت به على علیه السلام دشمن بود و در این مورد حساسیت داشت كه اسم شیعه بودن یا اندكى محبت به على داشتن كافى بود براى او كه مجوز قتل باشد، بسیارى از محبان و موالیان على را با سخت ترین وضع ، به قتل رساند.
پس از كشتن افرادى مانند كمیل بن زیاد، روزى به اطرافیانش گفت : (بسیار مایلم كه به یكى از دوستان على علیه السلام دست یابم و گردنش ‍ را بزنم )
اطرافیان گفتند: ما كسى جز قنبر را سراغ نداریم ، او همواره با على علیه السلام بود، و اكنون نیز در صف دوستان او است .
حجاج گروهى را براى دستگیرى قنبر فرستاد، آنها رفتند و قنبر را دستگیر كرده و نزد حجاج آوردند، او به قنبر گفت : تو قنبر هستى ؟ فرمود: آرى ، گفت : كنیه تو (ابوهمدان ) است ؟ فرمود: آرى گفت : تو بنده على هستى ؟! فرمود من بنده خدا هستم ولى علیه السلام ولى نعمت من است .
حجاج : اى قنبر از دین و مرام على بیزارى جوى تا در امان باشى !
قنبر: اگر دین على علیه السلام شایسته بیزارى است ، تو بهتر از دین على براى من پیدا كن تا از دین على علیه السلام بیزارى جویم .
حجاج : اینكه از دین على علیه السلام بیزارى نمى جویى ، قتل تو واجب است ، هر نوع كشتن را خودت اختیار مى كنى ، بگو تا آن رقم تو را بكشم .
قنبر: هر طور كه مرا به قتل برسانى ، همانطور، تو را به قتل خواهم رساند ولى مولاى من على علیه السلام به من خبر داده كه در راه محبت او، چون گوسفند مرا ذبح مى كنند.
حجاج : على علیه السلام براى تو نوع كشتن خوبى خبر داده است ، همانطور تو را خواهم كشت . جلادان به فرمان حجاج ، سر از گردن قنبر جدا كردند.
(83)
ماجراى ملاقات قنبر با حجاج را به گونه دیگرى نیز نقل كرده اند، و آن اینكه : پس از آنكه قنبر در برابر حجاج قرار گرفت : حجاج به او گفت : در خدمت على علیه السلام چه مى كردى ؟ فرمود: از خدماتم این بود كه آب وضوى على علیه السلام را حاضر مى كردم ، پرسید على علیه السلام پس ‍ از آنكه از وضو فارغ مى شد چه مى گفت ؟ فرمود: آن حضرت در این موقع این آیه را تلاوت مى فرمود:
(فلما نسوا ذكروا به فتحنا علیهم ابواب كل شى ء حتّى اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمدلله رب العالمین ؛ وقتى كه پیروان شیطان تمام تذكرات ما را فراموش ‍ مى كردند، درهاى هر چیزى را به روى آنان گشودیم ، چون به آنچه به آنها رسید شادمان شدند، ناگهان آنان را گرفتیم ، امیدشان قطع گردید، و دنباله ستم ستمگران بریده شد، حمد و سپاس مخصوص خداى جهانیان است .) (انعام : 44 و 45)
حجاج گفت گمان مى كنم این آیه را بر ما تاءویل مى كرد و منظورش از مظنون آیه ما بودیم .
قنبر با كمال صراحت و بردبارى گفت : آرى ، آرى
حجاج گفت : چه خواهى كرد اگر سر تو از بدن جدا سازم ؟!
قنبر در پاسخ گفت : (اذا اسعد و تشقى ؛ در این صورت من سعادتمند و تو بدبخت خواهى شد.)
من خاك درش به دیده خواهم رفت اى خصم بگوى هر چه خواهى گفتن
در این هنگام جلادان گردن قنبر را زدند و او را به شهادت رساندند
(84) او كه در حدود 65 سال از عمر پر افتخارش گذشته بود سرانجام چنین شهد شهادت نوشید.




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: چگونگى شهادت قنبر به دست حجاج،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

مكافات خیانت ناجوانمردانه  

وه چه مجلس خوبى . چه مجمع مفید، گروهى از دانش دوستان بصره با شورى خاص به گرد (انس بن مالك ) آمده و از محضر وى كه مدتها از محضر رسول خدا صلى اللّه علیه وآله معارف اسلامى را مى آموخته بودند؛ استفاده مى كردند.
او نیز با اشتیاق تمام احادیث را كه از پیامبر اسلام به یاد داشت براى شاگردان بازگو مى كرد.
ولى روزى برخلاف روزهاى دیگر، یكى از شاگردان برجسته او پرسشى عجیب كرد با اینكه (انس ) مایل نبود پاسخ این پرسش داده شود، ولى در شرایطى قرار گرفت كه ناگزیر از پاسخ آن بود.
پرسش این بود كه آن شاگرد با قیافه جدى در حضور شاگردان به انس رو كرد و گفت : (این لكه هاى سفیدى كه در صورت شماست از چیست ؟ گویا اینها نشانه بیمارى برص
(79) است با اینكه به گفته پدرم ، رسول خدا صلى اللّه علیه وآله فرمود: خداوند مؤمنان را به بیمارى برص و جذام (80) مبتلا نمى كند چه شد با اینكه شما از اصحاب رسول خدا صلى اللّه علیه وآله هستى ، مبتلا به این بیمارى مى باشى ؟!)
وقتى كه انس این سؤ ال را شنید، با كمال شرمندگى سر به زیر افكند و در خود فرو رفت ، اشك در چشمانش حلقه زد و گفت : (این بیمارى بر اثر دعاى بنده صالح خدا امیرالمؤمنین على علیه السلام است !)
شاگردان تا این سخن را از انس شنیدند نسبت به او بى علاقه شدند و آن ارادت سابق به عداوت و دشمنى تبدیل شده ، اطرافش را گرفتند و گفتند باید حتما ماجراى این دعا را بگویى وگرنه از تو دست برنمى داریم و به شدت باعث ناراحتى تو مى گردیم .
سلام اصحاب كهف
انس همواره طفره مى رفت ، بلكه اصل واقعه فاش نشود ولى در برابر ازدحام جمعیت و اصرار آنان راهى جز بیان آن نداشت از این رو شروع به سخن كرد و چنین گفت : روزى در محضر رسول خدا صلى اللّه علیه وآله بودم ، قطعه فرشى را گروهى از مؤمنین از راه دور نزد آن جناب به عنوان هدیه آوره بودند پیامبر صلى اللّه علیه وآله به من فرمود: تا ابوبكر، عمر، عثمان ، طلحه ، زبیر، سعد، سعید، و عبدالرحمن را به حضورش ‍ بیارم ، اطاعت كردم وقتى كه همه حاضر شدند، و روى فرش نامرده نشستیم ، حضرت على علیه السلام هم در آنجا بود، رسول خدا صلى اللّه علیه وآله به على علیه السلام فرمود: به باد فرمان بده تا سرنشینان این فرش را سیر دهد. حضرت على علیه السلام به باد فرمود: به اذن پروردگار ما را سیر بده ، ناگاه مشاهده كردیم كه همه ما در هوا سیر مى كنیم ، پس از پیمودن مسافتى در فضاى بسیار وسیع كه وصفش را جز خدا نمى داند، حضرت على علیه السلام به باد امر فرمود كه ما را فرود آورد، وقتى كه برزمین قرار گرفتیم ، آن حضرت فرمود: آیا مى دانید اینجا كجاست ؟ گفتیم : خدا و رسول او و وصى رسول او شما بهتر مى دانید.
فرمود: اینجا غار اصحاب كهف است اى اصحاب رسول خدا سلام بر اصحاب كهف كنید، به ترتیب اول ابوبكر بعد عمر، بعد طلحه و زبیر و... سلام كردند جوابى شنیده نشد، من و عبدالرحمن سلام كردیم و گفتم من انس نوكر در خانه رسول خدا صلى اللّه علیه وآله هستم ، جوابى نشنیدیم .
در آخر حضرت على علیه السلام بر آنان سلام كرد بیدرنگ ندایى شنیدیم كه جواب سلام آن حضرت را دادند. آن جناب فرمود: اى اصحاب كهف ! چرا جواب سلام اصحاب پیامبر صلى اللّه علیه وآله را ندادید؟ گفتند: (اى خلیفه رسول خدا! ما جوانى هستیم كه به خداى یكتا ایمان آورده ایم ، خداوند ما را هدایت فرموده است ، ما از ناحیه خداوند مجاز نیستیم جواب سلام كسى را بدهیم ، مگر آنكه پیامبر یا وصى او باشد و شما وصى پیامبر اسلام صلى اللّه علیه وآله هستید.)
حضرت على علیه السلام به ما رو كرد و فرمود: سخن اصحاب كهف را شنیدید؟ گفتیم : آرى ، فرمود: در جاى خود قرار بگیرید، روى فرش قرار گرفتیم ، به باد فرمان داد، در فضاى بیكران سیر كردیم ، هنگام غروب آفتاب به باد فرمود: ما را فرود بیاور، در زمینى كه زعفرانى رنگ بود فرود آمدیم كه در آنجا هیچگونه مخلوق و آب و گیاه نبود. گفتیم اى امیرمؤمنان هنگام نماز است ، براى وضو آب نیست ، آن جناب پاى مبارك خود را بر زمین زد، چشمه آبى پدید آمد و از آب آن چشمه وضو ساختیم ، فرمود: اگر شتاب نمى كردید آب بهشتى براى وضوى ما حاضر مى شد، سپس ‍ نماز را خواندیم و تا نصف شب در آنجا بودیم ، حضرت على علیه السلام همچنان مشغول نماز بود، پس از فراغت از نماز فرمود: در جاى خود قرار بگیرید، تا به نماز صبح پیامبر برسیم به باد فرمود حركت كن ، پس از حركت ناگاه دیدیم در مسجد پیامبر هستیم ، نماز را با پیامبر صلى اللّه علیه وآله خواندیم آن حضرت پس از نماز رو به من كرد و فرمود: (اى انس ماجراى شما را من بیان كنم یا شما بیان مى كنید) عرض كردم شما بفرمایید آن حضرت تمام ماجرا را از اول تا آخر بى كم و كاست بیان كرد، كه گویى همراه ما بوده است .
انس كه با این گفتار خود، شاگردان را غرق در حیرت كرده بود، و شاگردان سراسر گوش شده بودند و با تمام وجود داستان این حادثه عجیب را مى شنیدند، و فراز و نشیبهاى آن را در قیافه رنگ به رنگ انس مى دیدند، به اینجا كه رسید احساسات پرشور آنها هماهنگ تغییر قیافه انس آنان را در مرحله دیگرى قرار داد و یك درس بسیار سودمندى كه همیشه سودمند بود و مى توان گفت مغز و شاهكار درسها است كه از این ماجرا آموختند. انس گفت : (... شاگردان من ! پیامبر رو به من كرد و گفت اى انس روزى خواهد آمد كه علیه السلام (براى محكوم نمودن رقباى خود) از تو شهادت و گواهى مى خواهد آیا در آن وقت شهادت خواهى داد؟!)
گفتم : البته و صد البته !
این ماجرا در همین جا متوقف شد، خاطره عجیب و شگفت آورش ‍ همواره در یاد من بود، تا اینكه ماجراى جانسوز رحلت پیامبر صلى اللّه علیه وآله و خلافت ابوبكر پیش آمد، موضوع خلافت ابوبكر به دستیارى یارانش تحقق یافت تا روزى حضرت على علیه السلام مردم را به حضور ابوبكر آورد و درباره خلافت سخن به میان آمد، حضرت على در حضور ابوبكر و مردم رو به من كرد و گفت : (اى انس دیدنى هاى خود را راجع به آن فرش و سیر كردن و سلام اصحاب كهف و سفاش پیامبر صلى اللّه علیه وآله بگو.)
(اوضاع و احوال طورى بود كه اگر مشهودات خود را مى گفتم ، دنیاى من وخیم مى شد و به شخصیت ظاهریم لطمه مى خورد.)
گفتم : بر اثر پیرى ، حافظه ام را از دست داده ام و آن واقعه را فراموش ‍ كرده ام ، فرمود: مگر پیامبر از تو تعهد نگرفت كه هر وقت من از تو شهادت بخواهم كتمان نكنى ، چگونه وصیت پیامبر را از یاد برده اى ؟!
آنگاه (على علیه السلام كه مى دانست انس در این موقعیت حساس براى آباد كردن دنیاى خود این خیانت ناجوان مردانه را كرد و پا روى وجدان خرد خود گذاشت ، طاقتش طاق شد) با دلى پرسوز متوجه خداوند شده و عرض كرد: (خداوندا! علامت بیمارى برص را در چهره این شخص ‍ ظاهر كن ! (تا مارك خیانتش در چهره اش باشد) دیده گانش را نابینا كن ، و درد شكم بر او مسلط فرما.)
از آن مجلس كه بیرون آمدم تا حال به این سه بیمارى مبتلا هستم ، این بود قصه من و داستان برصى كه در من هست و شما از آن پرسیدید، گویند تا پایان عمر این سه بیمارى از وجود (انس ) برطرف نشد
(81).


نامه پدرى به پسرش  

ابوقحانه پدر ابوبكر در طائف سرگرم كارهاى شخصى خود بود، روزى قاصدى را دید كه نامه اى از سوى فرزندش ابوبكر برایش آوره ، نامه را باز كرد دید چنین نوشته است :
(از طرف خلیفه رسول خدا به سوى ابوقحافه ، امام بعد: مردم مرا به عنوان خلیفه رسول خدا صلى اللّه علیه وآله برگزیده اند و به این امر راضى شده اند امروز من جانشین پیامبر صلى اللّه علیه وآله هستم ، چنانچه نزد ما بیایى و مرا به این منصب بپذیرى ، نیكوكارى كرده اى .)
ابوقحافه كه فرزندش را به نیكویى مى شناخت و از طرفى از شخصیت و لیاقت حضرت على علیه السلام هم آشنایى كامل داشت ، به قاصد گفت : چه باعث شد كه على از این مقام بركنار گردید؟
قاصد: كمى سن على علیه السلام و سابقه كشتار او در قریش او را بر كنار ساخت .
ابوقحافه : اگر در امر خلافت افزایش سن و سال معتبر باشد، سال من از ابوبكر بیشتر است پس چرا مرا خلیفه نكردند؟ انصاف این است كه در حق على علیه السلام ظلم نمودند، چه آنكه بارها رسول خدا صلى اللّه علیه وآله ما را به بیعت با على علیه السلام ماءمور گردانید.
آرى مطلب به قدرى واضح و روشن است كه حتى ابوقحافه نمى تواند باور كند كه چرا حضرت على علیه السلام بركنار شد، مگر مى شود آفتاب عالمتاب را انكار كرد؟ مگر مى توان حق كشى هاى و ستمهاى بازیگران دنیا پرست را نادیده انگاشت ، باز هم شكرش باقى است كه پدرى بر ضد پسرش حق را بگوید. حالا پاسخ نامه پدر را به پسر خود خوب بخوانید و نیك در اطراف گفته هایش بیندیشید تا از این رهگذر نیز به پشت پرده هاى كتمان دست یابید:
ابوقحافه در پاسخ فرزندش ابوبكر چنین نوشت :
(نامه اى كه فرستاده بودى رسید، ولى نامه تو را بسان نامه كم عقلى یافتم ، چه آنكه بعضى از گفته هایت بر خلاف گفته هاى دیگر در آن نامه مى باشد، یكبار مى گویى من خلیفه رسول خدا صلى اللّه علیه وآله هستم ، بار دیگر مى گویى مرا مردم به خلافت پذیرفتند این مطلب جز غلط اندازى و اشتباهكارى چیزى نیست (زیرا خلیفه خدا را باید خدا و رسولش تعیین كنند نه مردم )
پسرم ! در امرى وارد مشو كه بیرون شدن از آن سخت و دشوار باشد، سرانجام اینكار بى فرجامى و پشیمانى است و تو را در روز حشر هدف ملامت و سرزنش قرار دهند، براى هر امرى ورود و خروج هست ، هر سرازیرى سربالایى دارد، تو به خوبى مى دانى كه لایق تر و شایسته تر از تو در خلافت كیست ؟ چنان باش كه گویا خدا را مى بینى ، مواظب باش ‍ نافرمانى از خداوند نكنى (و لا تدعن صاحبها فان تركها الیوم اخف علیك و اسلم لك ؛ صاحب خلافت را از حقش بركنار مكن ، امروز ترك این منصب براى و آسان و سالمتر است ، خود را به دشوارى و سیه روزى میفكن
(82).


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: مكافات خیانت ناجوانمردانه،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:03 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

شمه اى از فضایل امام حسن علیه السلام  

امام حسن علیه السلام هنگام نماز زیباترین لباسهاى خود را مى پوشید، شخصى پرسید: اى پسر رسول خدا! چرا زیباترین لباس خود را در نماز مى پوشى ؟ امام حسن علیه السلام در پاسخ فرمود: خداوند زیباست و زیبایى را دوست دارد، و در قرآن (آیه 31 اعراف ) مى فرماید: (خذوا زینتكم عند كل مسجد؛ زینت خود را هنگام رفتن به مسجد برگیرید.)
از این رو دوست دارم زیباترین لباسم را هنگام نماز بپوشم
(74).
امام حسن علیه السلام هرگاه به مسجد مى رفت ، در كنار درگاه ، سرش را به سوى آسمان بلند مى كرد، و با خشوع مخصوص عرض مى كرد: (مهمان تو به در خانه ات آمده است ، اى نیكو بخش ! گنهكارى به محضرت بار یافته ، پس به لطف و كرمت ، از گناهانم بگذر، اى خداى بزرگوار
(75).)
انس بن مالك مى گوید: یكى از كنیزان امام حسن علیه السلام شاخه گلى را به امام حسن اهدا كرد، امام حسن علیه السلام آن شاخه را گرفت و به او فرمود: (تو را در راه خدا آزاد ساختم .)
من به آن حضرت عرض كردم : (به راستى به خاطر اهداى یك شاخه گلى ناچیز، او را آزاد كردید؟)
امام در پاسخ فرمود: خداوند ما را در قرآنش چنین تربیت كرده آنجا كه مى فرماید:
(اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها او ردوها؛ هنگامى كه كسى به شما تحیت گوید؛ پاسخ او را به وجه بهتر، یا همان گونه بدهید. نساء- 83)
و پاسخ بهتر همان آزاد كردن او بود
(76).
روزى امام حسن علیه السلام كودكى را دید كه نان خشكى را در دست دارد، لقمه اى از آن مى خورد و لقمه دیگرى به سگى كه در آنجا بود، مى دهد، آن كودك فرزند یكى از بزرگان بود.
امام حسن علیه السلام از او پرسید: پسر جان ! چرا چنین مى كنى ؟
كودك جواب داد: (من از خداوند شرم دارم كه غذا بخورم و حیوانى گرسنه به من بنگرد و من به او غذا ندهم .)
امام حسن علیه السلام از روش و سخن زیباى آن كودك ، خرسند شد، دستور داد غذا و لباس فراوانى به آن كودك عطا كردند، سپس آن كودك را از اربابش خرید و آزاد نمود
(77).
به این ترتیب به یك كودك خوش رفتار و نیك سرشت ، جایزه داد و او را تشویق فرمود.
در جنگ جمل كه بین سپاه على علیه السلام با سپاه بیعت شكنان رخ داد، در یكى از ساعات سخت ، حضرت على علیه السلام یكى از فرزندانش به نام محمد حنیفه را طلبید، و نیزه خود را به او داد و فرمود: (با این نیزه به سپاه دشمن حمله كن .)
محمد، نیزه را گرفت و به دشمن حمله كرد، ولى با اینكه بسیار شجاع بود، در برابر گردان بنى ضبه ، باز ایستاد و نتوانست به پیش رود، از همانجا بازگشت ، و نزد پدر آمد، در این هنگام امام حسن علیه السلام نیزه را از دست او گرفت و چون شیر شرزه به دشمن حمله كرد و آن چنان جنگید كه نیزه اش را خون دشمن رنگین شد، و با این حال نزد پدر بازگشت وقتى كه محمد حنیفه حسن علیه السلام را آن چنان دید، بر اثر شرمندگى ، چهره اش سرخ شد و احساس شكست و سرافكندگى كرد، على علیه السلام وقتى كه شرمندگى او را دریافت به او فرمود: (خود را نگیر و در مقایسه با حسن خودخواهى نكن ، چرا كه حسن علیه السلام پسر پیامبر صلى اللّه علیه وآله است و تو پسر على هستى
(78).




طبقه بندی: کشکول،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:02 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

پیروزى در سایه پشتكار و مقاومت  

هنگامى كه سوره (الرحمن ) قرآن از طرف خدا نازل شد، پیامبر صلى اللّه علیه و آله به اصحاب اندك خود فرمود: چه كسى حاضر است ، برود و این آیات را در حضور كافران قریش بخواند، با توجه به اینكه در آن شرایط، خواندن قرآن مساوى با مرگ بود.
عبداللّه بن مسعود برخاست و گفت من مى روم .
پیامبر او را نشاند و بار دیگر این اعلام را كرد.
باز ابن مسعود برخاست و گفت من مى روم ، پیامبر براى بار سوم نیز اعلام كرد، ابن مسعود گفت من مى روم .
به هر حال به ابن مسعود اجازه داد، ابن مسعود كنار كعبه كه محل اجتماع كفار قریش بود رفت و با كمال قاطعیت به تلاوت آیات سوره الرحمن مشغول شد، هنوز آیات را به پایان نرسانده بود كه ابوجهل برخاست و آنچنان ابن مسعود را به باد كتك گرفت ، كه گوش ابن مسعود پاره شد و از بینى اش خون سرازیر گردید، ابن مسعود در حالى كه غرق در خون بود، و در چشمش اشك حلقه زده بود، به حضور پیامبر رسید.
پیامبر صلى اللّه علیه و آله تا این وضع را دید، افسرده خاطر شد، به حدى كه سرش را پایین افكند، ناگهان دید جبرئیل در حال خنده فرود آمده و مژده مى دهد. پیامبر صلى اللّه علیه و آله به جبرئیل فرمود: (تو را مى بینم مى خندى با اینكه ابن مسعود مى گرید؟)
جبرئیل گفت : بزودى راز خنده ام را در مى یابى .
سالها از این ماجرا گذشت تا جنگ بدر پیش آمد، وقتى كه مسلمانان در آن جنگ پیروز شدند، ابن مسعود به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله رسید و به عرض رساند من هم مى خواهم بهره اى از این جنگ داشته باشم .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله (به آن پیرمرد ناتوان كه به همین خاطر جهاد بر او واجب نبود) فرمود: نیزه خود را بردار و بین مجروحان گردش كن ، ببین هر كدام از كفار، رمقى دارند او را به قتل برسان و در این صورت به پاداش ‍ مجاهدان خواهى رسید.
ابن مسعود نیزه خود را برداشت و به گردش پرداخت ، ناگهان چشمش به ابوجهل افتاد كه در خون خود غوطه مى خورد، ابن مسعود ترسید كه مبادا ابوجهل هنوز قدرت برخاستن داشته باشد، با احتیاط به جلو رفت و نیزه خود را از دور بر گلوگاه ابوجهل گذاشت و فشار داد، فهمید كه ابوجهل قدرت برخاستن ندارد، به جلو رفت و بر سینه ابوجهل نشست ابوجهل تا او را دید شناخت ، گفت : (اى چوپان بر مكان بلند نشسته اى !) ابن مسعود گفت : (الاسلام یعلمو و لا یعلى علیه ؛ اسلام پیروز و سربلند است و هیچ چیز بر اسلام بزرگى نیابد.)
ابوجهل گفت : این شمشیرم را كه تیزتر و برنده تر است برگیر و سر مرا از پایین گلو ببر، تا وقتى سرم را نزد محمد صلى اللّه علیه و آله مى برند، بزرگ جلوه كند، ابن مسعود سر او را از تن جدا كرد، آنقدر ناتوان بود كه نمى توانست سر را حمل كند، گوش ابوجهل را سوراخ كرد و طنابى به آن گره زد و آن را در زمین كشانید تا به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله آورد، در این هنگام جبرئیل در حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله بود، خندید و گفت : این گوش پاره شده ابوجهل به جاى آن وقتى كه گوش ابن مسعود را همین ابوجهل درید، ولى در اینجا سر نیز همراه گوش بریده شده است .
به این ترتیب راز خنده قبلى جبرئیل كه حكایت از آینده درخشان مسلمانان مقاوم بر اثر پشتكار و استقامت مى كرد آشكار گردید.
وقتى كه ابن مسعود آخرین سخن ابوجهل را به عرض پیامبر صلى اللّه علیه و آله رسانید، پیامبر فرمود:
(فرعون من ، از فرعون موسى علیه السلام ، لجوجتر بود، زیرا فرعون موسى هنگامى كه نشانه هاى مرگ را دید، گفت : به موسى ایمان آوردم ، ولى این فرعون هنگام مرگ بر سركشى و طغیانش ‍ افزود
(67).)


شتر عجیب در برابر فیلها 

تاریخ گلزارى است كه همه نوع گلهاى خوشبو و رنگارنگ دارد، من روزى تاریخ درخشان اسلام را ورق مى زدم ، به این داستان كه مربوط به سال 14 هجرى است برخوردم ، وقتى خواندم به قدرى لذتبخش و حماسه آفرین بود كه دریغ نمودم شما از خواندن آن محروم شوید از این رو در دسترس شما نیز قرار دادم تا بخوانید و لذت ببرید و درس ‍ بیاموزید.
و آن داستان این است :
آیین نیرومند اسلام آنچنان به مسلمانان ، حركت و نیرو و بینش بخشیده بود، كه آنها با كمال قدرت و شجاعت مى خواستند كه پرچم اسلام را در همه جا به اهتزاز درآوردند تا همه مردم دنیا در سایه اسلام از زیر بار ذلت و بردگى و فساد بیرون آمده و به یك زندگى درخشان و پرافتخار نائل گردند.
این سعادت خیلى زود نصیب كشور عزیز ما ایران شد، كه اسلام در همان آغاز از دروازه هاى جزیرة العرب گذشت و ایران را فرا گرفت .
ایرانیان فهمیده و دلسوز جامعه ، از اسلام استقبال كردند، ولى مى دانید كه در هر جامعه اى ، كار شكن و مخالف اصلاح و عدالت هست ، هنگامى كه مسلمانان غیور و شجاع با سپاهى مجهز وارد ایران شدند، تا پرچم اسلام را در این سرزمین عزیز برافراشته كنند و ملت مستضعف ایران را از زیر یوغ طاغوتها و شاهان چپاولگر بیرون آورند، كارشكنان و ناپاكان و جاهلان كه منافع شخصى خود را در خطر مى دیدند سپاه بزرگى تشكیل داده و براى جنگ با مسلمانان به حركت درآمدند.
بین سپاه اسلام و سپاه تا دندان مسلح ایرانى ، نزدیك كوفه جنگ درگرفت .
سپاه فارس كاملا به آلات و اسباب جنگى مجهز بودند، حتى در این جنگ 33 فیل به همراه داشتند، بر آنها سوار شده بودند، و مى خواستند با این ساز و برگ جنگى و با خبر شدن مسلمانان كه فیل سواران جنگى به جنگ آنها مى روند، مسلمانان را بترسانند و روحیه آنها را تضعیف نمایند.
جالب اینكه فیل بزرگ و سفید رنگ خود را در قلب لشگر خود قرار داده بودند، تا اسبهاى مسلمانان با دیدن آن فیل و فیلهاى دیگر رم كنند، و همین موضوع باعث عقب نشینى اسبهاى مسلمانان و در نتیجه شكست آنها گردد، اتفاقا همین طور هم شد، اسبهاى مسلمانان با دیدن آن فیلها رم كرده و به جلو نمى رفتند.
مسلمانان ، هم شجاع بودند و هم هشیار و آگاه به رموز جنگى ، این نقشه مرموز دشمن هیچ گونه اثر بدى در میان مسلمانان نكرد، مسلمانان با این پیش آمد، بیدرنگ جلسه مشورت در بیابان تشكیل دادند و در این باره به گفتگو پرداختند.
یكى فریاد زد هر زودتر فكرهاى خود را به كار اندازید، چه باید كرد، اسبهاى ما با دیدن آن فیلهاى عجیب و غریب رم كردند، با ادامه این وضع حتما شكست مى خوریم ... تا دیر نشده فكرى كنید.
در این مجلس مشورت ، یكى پیشنهاد خوب و جالبى كرد كه مورد پسند همه واقع شد و همان را به مرحله اجرا درآوردند و آن این بود كه گفت :
شتر بزرگى انتخاب كنیم چند جل به پشت و گردن آن گذارده ، با پارچه هاى رنگارنگ آنها را به آن شتر ببندیم و خلاصه یك هیولاى عجیبى كه حتى هیچ فیلى در عمر طولانى خود آن را ندیده درست كنیم و با آن هیاهو آن را به میدان بفرستیم ، قطعا این بار فیلها رم كرده و در نتیجه بزرگترین ضربه شكست را بر دشمن وارد خواهیم ساخت .
این پیشنهاد بیدرنگ عملى شد، شتر بزرگى را به پیش آورده و به ترتیبى كه گفتیم از آن شترى عجیب درست كردند دور آن را گرفته با ساز و برگ نظامى آن را به میدان آوردند.
ناگهان فیلها هركدام با دیدن آن منظره رم كرده و به طرفى پا به فرار گذاردند، و سپاه عجم به این ترتیب از هم پاشیده شد و مسلمانان با استفاده از جلسه مشورت و به كار زدن این تدبیر و تاكتیك جنگى ، ضربه شكننده اى به دشمن وارد كرده و سپس بر آنها پیروز شدند
(68).


عذاب قانون شكنان و تماشاچیان  

یكى از داستانهاى جالب قرآن داستان اصحاب سبت است كه به طور فشرده در سوره اعراف در ضمن آیه 163 تا آیه 165 بیان شده است ، داستان آنانكه قانون را شكستند و آنانكه قانون شكنان را از این كار نهى نكردند و هر دو گروه به صورت بوزینه مسخ شدند، اصل ماجرا به فرموده امام سجاد چنین است : عصر پیامبرى حضرت داود علیه السلام بود، در این عصر گروهى در شهر (ایله ) كه در ساحل دریاى سرخ قرار داشت ، زندگى مى كردند، خداوند آنها را از سید ماهى در روز شنبه نهى كرده بود، و پیامبران این نهى خدا را به آنها گفته بودند، آن روز را ماهیان احساس ‍ امنیت مى كردند كنار دریا ظاهر مى شدند ولى روزهاى دیگر به قعر دریا مى رفتند.
دنیاپرستان بنى اسرائیل براى صید ماهى فراوان ، كلاه شرعى و نقشه عجیبى طرح كردند و آن نقشه این بود كه حوضچه ها و جدولهایى در كنار دریا درست كنند، به طورى كه ماهیها به آسانى وارد حوض شوند، و آنها روز شنبه در آن حوضها محبوس نمایند، و روز یكشنبه اقدام به صید آنها كنند و همین نقشه عملى شد.
از همین راه حیله آمیز ماهى زیادى نصیبشان مى گردید و ثروت سرشارى را از این راه به دست مى آوردند و مدتى زندگى را به این منوال پشت سر نهادند.
در آن شهر حدود هشتاد و چند هزار نفر جمعیت زندگى مى كردند، اینها مطابق روایاتى كه نقل شده سه دسته بودند: یك دسته از آنها (حدود هفتاد هزار نفر) به این حیله خشنود بودند و به آن دست زدند، و یك دسته از آنها، آنان را از مخالفت خداوند نهى مى كردند، دسته سوم ساكت بودند و به علاوه به نهى كنندگان مى گفتند: (لم تعظون قوما اللّه مهلكهم او معذّبهم عذابا شدیدا؛ چرا قومى را كه خدا هلاكشان مى كند یا عذاب بر آنها نازل مى كند، پند مى دهید؟) (اعراف : 164)
نهى كنندگان در پاسخ مى گفتند: ما این قوم را پند مى دهیم تا در پیشگاه خداوند معذور باشیم (یعنى اگر كسى نهى از فساد نكند، وظیفه اش را انجام نداده و معذور نیست ؟)
كوتاه سخن آنكه : گفتار این دسته كه مكرر نهى از منكر مى كردند، تاءثیر نكرد، وقتى كه در گفتار خود اثر ندیدند از آنها دورى كرده و در قریه دیگرى سكونت نمودند و با خود گفتند هیچ اطمینانى نیست كه ناگهان نیمه شبى عذاب نازل شود و ما در میان آنها باشیم .
پس از رفتن آنها، شبانگاهى خداوند تمام ساكنین شهر (ایله ) را به صورت بوزینه ها مسخ كرد، صبح كه شد كسى دروازه شهر را باز نكرد، نه كسى وارد مى شد و نه كسى از شهر بیرون مى آمد خبر این حادثه به روستاهاى اطراف رسید، مردم روستاهاى اطراف براى كسب اطلاع ، كنار آن قریه آمدند و از دیوار بالا رفتند، ناگاه دیدند ساكنان آنجا به طور كلى به صورت بوزینه ها مسخ شده اند، و همه آنها بعد از سه روز هلاك شدند
(69).
امام صادق علیه السلام مى فرماید: هم آنانكه این حیله را كردند و هم آنانكه در برابر این قانونشكنى ، سكوت نمودند، همه هلاك شدند، ولى آنانكه امر به معروف و نهى از منكر نمودند، نجات یافتند. آرى این است مجازات قانون شكنان و آنانكه ، مفاسد را مى بینند ولى تماشا كرده و بى تفاوت مى مانند.
نكته قابل توجه در این داستان اینكه : در میان حیوانات ، میمون و بوزینه به حیله گرى و بى ارادگى و تقلید كوركورانه و متابعت بدون قید و شرط، معروف است ، و هیچ ملتى استعمار زده و ذلیل و آلوده نشد مگر بر اثر نادرستى و بى ارادگى و تقلید بى قید و شرط، و در حقیقت آنچه كه اصحاب سبت و سكوت كنندگان را به این سیه ورزى كشاند، توطئه و ضعف اراده و سست عنصرى و میمون صفتى آنها بود، گروهى همچو میمون كه گاهى حیله مى كنند، از راه حیله وارد شدند، در صورتى كه قطعا مى دانستند قانون شكنى مى كنند و گروهى دیگر باز همچون میمون بر اثر ضعف اراده ، سكوت كردند. بالاخره خداوند باطنشان را بروز داد و به آنها فرمود:
(كونوا قردة خاسئین ؛ بشوید بوزینگان خوار شده .
(70)) همینطور هم شدند.


دكتر با وجدان و آزاده  

یك انسان هر قدر هم داراى دانش باشد وقتى براى جامعه اش مفید است كه با وجدان باشد و صفات اخلاقى و انسانى را بر همه چیز مقدم بدارد، شما فرزندان در هر رشته اى كه به تحصیل مى پردازید هم اكنون تصمیم بگیرید كه هرگز از داشتن اخلاق ، انسانیت و وجدان جدا نگردید كه در این صورت مى توانید به حال خود و جامعه خود مفید و خدمتگزار باشید، به این مناسبت در اینجا به داستان زیر كه از یك دكتر دانشمند و با وجدان است توجه كنید:
این دكتر نامش (حنین ) پسر اسحاق است كه در زمان ماءمون (هفتمین خلیفه عباسیان ) زندگى مى كرد، كه به بسیارى از علوم زمان خود آشنایى كامل داشت و در رشته پزشكى مخصوصا دارو سازى شناخت زیاد داشت .
و در فن نویسندگى و ترجمه مهارت آن چنانى داشت كه ماءمون وى را براى ترجمه كتابهاى علمى یونانى به عربى دعوت كرد و به او گفت : به هر اندازه كه از آنها ترجمه كردى هم وزن آن طلا بگیر، او هم پذیرفت و به این كار مدتها مشغول شد.
آوازه فضل و دانش و هنر او به همه جا رسیده بود، از این رو داراى مقام بزرگى نزد مردم شده بود، اما این مقام هرگز او را از خدمت به خلق و تواضع در برابر مردم باز نداشت .
اكنون به این فراز زندگیش توجه كنیم ، كه هركس آن را در تاریخ مى خواند بى اختیار شیفته اسلام خواهى و آزاد مردى او مى شود، و معنى راستین اسلام خواهى و آزادگى و مردانگى را درك خواهد كرد.
وقتى كه (متوكل ) دهمین خلیفه عباسیان روى كار آمد
(71) حنین را به حضور طلبید، احترام شایانى به او كرد، و جایزه و اموال فراوانى به او بخشید و پس از آن همه تجلیل و احترام ، متوكل انتظار داشت كه هر پیشنهادى به او كند دست به سینه مطیع فرمان ملوكانه است ، از این رو به او رو كرد و گفت :
(اى حنین اى دانشمند بزرگ زمان از تو تقاضایى دارم .)
- بفرمایید چیست ؟
- مى خواهم داروئى كشنده بسازى تا با آن دشمنان خود را به قتل رسانیم .
حنین كه یك دانشمند و دكتر با وجدان بود موى بدنش از این پیشنهاد سیخ شد، قاطعانه در پاسخ گفت :
(من دواهایى را كه براى جامعه استفاده داشته باشد مى سازم ، هرگز دواى زیان آور نمى سازم !)
متوكل اصرار كرد، اما دید اصرارش فایده ندارد، او را تهدید به زندان كرد، كه اگر این تقاضاى ما برآورده نشود جاى تو زندان خواهد بود.
حنین كه آزاد مرد مسلمان بود، با اشتیاق تمام زندان را بر ساختن داروى زیان آور ترجیح داد، به این ترتیب به فرمان مطیع متوكل او را زندانى كردند، این دانشمند یك سال تمام در زندان بود، ولى در همان زندان به مطالعه و نوشتن و ترجمه اشتغال داشت ، و خوشحال بود كه به خاطر ترك عمل ناجوانمردانه به زندان افتاده است ، از این رو با كمال میل ، رنجهاى زندان را بر خود هموار مى كرد.
پس از یك سال به فرمان خلیفه او را از زندان نزد متوكل احضار كردند، متوكل دستور داد اموال بسیارى حاضر كردند و در كنار آن یك شمشیر با فرش چرمى اى كه سابقا افراد را روى آن مى كشتند، گذاشتند.
متوكل به او رو كرد و گفت :
حتما باید داروى كشنده را بسازى یا آن را بشناسانى ، اگر این فرمان را انجام دادى ، آن امول زیاد از آن تو خواهد شد وگرنه با این شمشیر روى این فرش چرمى به حساب تو رسیدگى خواهد شد.
حنین با كمال شهادت گفت : (حرف من همان است كه نخست گفتم ، من داروى زیان آور نمى سازم .)
متوكل : در این صورت تو را مى كشم .
حنین : اگر امروز نتوانم حقم را بگیرم ، فراداى قیامت حقم را از تو خواهم گرفت ، اكنون اگر به خود ظلم مى كنى بكن !
متوكل كه دید كلوخش به سنگ مى خورد پس از مدتى فكر، از راه نرمش ‍ وارد شده و گفت : مى خواستم تو را آزمایش كنم ! مطمئن باش كارى به تو ندارم ، حال بگو بدانم علت این همه سماجت تو در درست نكردن چنین دارو چیست ؟
حنین كه دانش و اخلاق را با هم آموخته بود گفت : به دو علت :
1 من مسلمانم ، دین من مرا به كارهاى نیك دعوت مى كند و از كارهاى بد و خائنانه بر حذر مى دارد!
2 صنعت براى خدمت به بشر است ، و اگر من به ساختن داروى زیان آور كشنده تن در مى دادم ، به جهان صنعت خیانت كرده بودم
(72).


شیر مادر، و دوست نااهل  

یكى از همسالان شما روزى براى همشاگردیهاى خود چنین تعریف مى كرد، مى گفت :
بچه ها، در كلاس پنجم ابتدایى آموزگارى داشتیم بسیار فهمیده و دلسوز، گاهى كه فرصت به دست مى آمد، با حرفهاى پندآموز خود با ما صحبت مى كرد، و از ما مى خواست كه هر سؤ الى داریم از او بپرسیم .
من این درخواست آموزگار را به مادرم گفتم ، مادرم گفت از آموزگارت بپرس تا مقدارى درباره مسؤ ولیت مادر صحبت كند من حرف مادرم را گوش كردم ، سر كلاس وقتى كه فرصتى پیش آمد، بلند شدم و گفتم : استاد! امروز مقدارى درباره وظایف مادر سخن بگو.
آموزگار از پرسش من خوشحال شد مرا تشویق كرد و مطالب سودمندى در مورد مقام مادر به ما گفت ، یادم هست كه از جمله از سخانش این بود كه گفت : پیغمبر اسلام صلى اللّه علیه وآله فرمود: (بهشت زیر پاى مادران است ) یعنى هرچه در برابر مادر بیشتر تواضع كنى به بهشت نزدیكتر شده اى !
تا اینكه سخن به اینجا كشید، گفت : مسؤ لیت بزرگى كه مادران دارند، موضوع بچه دارى ، و تربیت فرزند است ، مادران باید از همان روز اول خشت اول زندگى بچه را كه مى گذارند امور اخلاقى و اسلامى را رعایت كنند، تا خشتهاى بعد هم راست گردد پس از حرفهاى بسیار در این مورد، براى اینكه همه ما خوب بفهمیم گفت : در اینجا داستان خوشمزه اى دارم گوش كنید بگویم تا خوب روشن شوید، بچه ها همه به گوش هوش ‍ نشستند تا ببینند آن داستان خوشمزه چیست ؟
آموزگار گفت :
بابا بزرگ من كه پیرمرد لاغر اندام قد كشیده و سیاه چهره اى بود، و حدود صد بهار از عمرش گذشته بود، روزى تعریف كرد:
یك الاغ و یك شتر كه لاغر و پیر شده بودند و دیگر به درد كار نمى خوردند و فایده نداشتند، از طرف صاحبشان رها شدند، این دو خود را به علف زارى رسانده ، و خیلى خوشحال بودند كه دیگر صاحبى ندارند، آزاد و بى عار، در آن چراگاه علفزار و آباد مى خوردند و مى خوابیدند، با هم رفیق شدند و داستان سرگذشت خود را براى همدیگر گفتند و تصمیم گرفتند كه با هم برادر وار زندگى كنند، و دیگر به جایى نروند، چند روز گذشت ، الاغ به شتر گفت : عجب جاى با صفا و علفزارى جسته ایم ، خوبست بدون سر و صدا باشیم كسى به حال ما متوجه نشود، تا مبادا كسى بار دیگر ما را تصاحب كند، و برده خود سازد، شتر گفت : بسیار پیشنهاد خوبى است ولى اگر شیر مادر بگذارد.
الاغ گفت : برو گمشو، شیر مادر چه دخالتى به تصمیم ما دارد؟
شتر گفت : جانم تو نمى فهمى بى دخالت نیست !
مدتى با هم با خوشى و خرمى بدون مزاحم ، در آن سرزمین آباد و پر از علف به سر بردند، بطورى كه هر دو فربه شده و نشاط و شادابى و قدرت از دست رفته را باز یافتند.
تا اینكه اتقاقا كاروانى كه الاغهاى بسیارى همراهشان بود، از كنار آن علف زار عبور مى كردند، همین كه صداى الاغها بلند شد، الاغ رفیق شتر كه مدت درازى كارش بخور و بخواب بود، هوس جنسى پیدا كرد و صدا را به عرعر بلند كرد شتر هرچه به او گفت : ساكت ، ساكت ، آرام باش ، مردم به حال ما مطلع شده مى آیند ما را مى گیرند و مى برند و زیر بار مى اندازند الاغ گوش نكرد و در جواب مى گفت :
(اقتضاى شیر مادر است .)
كاروانیان از صداى الاغ به سراغ صاحب صدا آمدند، الاغ و شتر را گرفته و با خود بردند، و خیلى اظهار خوشحالى مى كردند كه دو باركش چاق و چله اى به طورشان خورده است ، با توجه به اینكه دلشان براى آنها نسوخته بود، چون پول به آنها نداده بودند از این رو هرچه توانستند بار سنگین خود را بر گرده آنها گذاشتند.
شتر خود را نفرین مى كرد، كه چه رفیق بدى گرفتم و امروز به سزار انتخاب بدم رسیدم .
شتر و الاغ باهم زیر بار سنگین ، نیمه نیمه نفس مى كشیدند و به راه ادامه مى دادند و از زندگى مرفه علفزار كه از دستشان رفته بود، حسرت مى بردند و خود را تف و لعنت مى كردند تا به پاى كوه رسیدند.
الاغ تا دامنه بلند كوه را نگاه كرد، خود را شل نمود و به زمین انداخت ، و دیگر به راه ادامه نداد، كاروانیان هر كار كردند الاغ بر نخواست ، تصمیم گرفتند الاغ و بارش را بر پشت شتر بینوا بار كنند، این كار را كردند، شتر پیش خود به خود مى گفت : بچش این است سزاى همنشینى با رفیق بد... به هر حال با هزار زحمت به قله كوه رسید.
شتر بالاى كوه شروع به رقصیدن كرد، الاغ گفت رفیق صدیق چه مى كنى ؟ آرام باش وگرنه به زیر گردنه مى افتم و قطعه قطعه مى شوم .
شتر گفت : (برادر این اقتضاى شیر مادر است ) به رقص خود ادامه داد تا اینكه الاغ به پردگاه كوه افتاد و سقط شد.
بچه ها از شنیدن این داستان مدتى خندیدند، من از آموزگار تشكر كردم كه به سؤ ال من جواب مناسب داد، وقتى به خانه آمدم پس از سلام به مادرم ، ماجرا را از اول تا آخر براى مادرم تعریف كردم ، مادرم بسیار خوشش آمد و گفت :
آرى واقعا چنین است ، اگر مادران به آداب و روشهاى صحیح مادرى وارد نباشند و یا بى توجه باشند، در حقیقت خشت اول زندگى فرزند خود را كج نهاده اند، و خشت اول اگر كج شد، بعدا نگهدارى ساختمان وجود بچه ها نیاز به پایه هاى اضافى كه همان تربیتهاى دیگر باشد دارد وگرنه اثر سوء خود را مى بخشد! آن شتر هرچند در انتخاب رفیق اشتباه كرد ولى سخن خوبى گفت كه : (جانم ! شیر مادر بى دخالت نیست !)


شهادت تازه داماد و تازه عروس در كربلا 

معمولا كسانى كه بیابان گرد هستند و چوپان و دامدار بوده و در فصلهاى مختلف هجرتهاى گوناگون مى كنند فكر و دلى به صافى هواى آزاد و دشت و كوه دارند و قلبشان از غبار آلودگى هاى شهرى تیره و تار نشده است .
وهب از همین گونه افراد است ، كه به صحرانشینى و زندگى در بیابان و هجرت در چهار فصل سال و چادر نشینى عادت كرده است ، او جوانى است خوش قلب و پاك سرشت .
پدرش عبداللّه را از دست داده ، اما مادرى سالمند به نام (قمر) دارد كه از بانوان نمونه و با شهامت و فوق العاده تاریخ است ، آرى از چنین مادرانى انتظار آن است كه فرزندى و جوانى شجاع همچون وهب ، به جامعه تحویل داده شود.
ولى باید بدانیم كه وهب و مادرش پیرو آیین مسیح بودند، ماه ذیحجه سال 60 هجرى فرا رسید، وهب و مادرش همراه عده اى طبق معمول كه نقل مكان در فصلهاى مختلف مى نمودند، اینك عبورشان به صحراى ثعلبیه (نزدیك كربلا) افتاده ، فضاى باز و سرسبز آنجا را مناسب دیده و در آنجا خیمه زندند تا به كار خود ادامه دهند.
وهب جوانى است كه وقت ازدواجش فرارسیده ، و بیشتر در این فكر است كه تشكیل خانواده دهد.
مادرش قمر نیز این احساس را كرده و مدتى است كه در این باره با جوانش صحبت مى كند، سرانجام وهب و قمر این مادر و پسر تصمیم گرفتند كه از دختر با كمال و شجاعى به نام (هانیه ) خواستگارى كنند، این تصمیم اجرا شد، ازدواج هانیه با وهب با كمال سادگى صورت گرفت .
قمر بسیار خوشوقت است كه پسرش وهب داراى همسرى مهربان و دلیر شده و زندگى خوش را در آن صحراى باز با شبها و صبحها و روزهاى شیرینش مى گذرانند...
پیوستن وهب و مادر و همسرش به امام حسین علیه السلام
كاروان حسین علیه السلام كه منزل به منزل با شور انقلابى از مكه حركت كرده و بسوى كوفه مى آمدند به منزلگاه (ثعلبیه ) رسیدند، در بیابان خیمه ها را برپا كردند، تا مدتى براى استراحت و رفع خستگى در آنجا به سر برند، امام حسین علیه السلام هنگام عبور، چشمش به خیمه ساده اى كه در بیابان ثعلبیه زده بودند افتاد، به نزدیك آمد، دید زن سالخورده اى كنار خیمه است ، از او احوال پرسى كرد، سپس از صاحب خیمه و چگونگى زندگى آنها سؤ ال نمود.
این زن سالخورده كه مادر وهب بود، چنین عرض كرد:
(زندگى ما با چادر نشینى و صحرانوردى مى گذرد، صاحب این خیمه پسرم وهب است ، تازه چند روزى است كه ازدواج كرده ، فعلا به این حال هستیم تا ببینیم خدا چه مى خواهد؟ معلوم است كه نیازهاى ما در این صحرا بسیار است . بخصوص در مضیقه آب هستیم ، امیدواریم به بركت توجه اولیاء خدا وضعمان بهتر شود)
امام حسین علیه السلام كه همواره حامى مستضعفان بود، و اصولا هجرت و حركتش براى سركوب مستكبرین و به حكومت رساندن مستضعفان انجام مى شد، در مورد آب ، عنایتى كرد، در آن صحرا كنار خیمه جایى را جست ، با نیزه خود سنگى را برداشت ، خاك را كنار زد، چشمه از آب پدید آمد.
قمر مجذب لطف و بزرگوارى امام گردید و از او كمال تشكر را كرد.
امام با او خداحافظى كرد، هنگام خداحافظى به او فرمود اگر پسرت از صحرا برگشت ، ماجراى آمدن ما و هدف مسافرت ما را به او بگو و از او بخواه كه در این حركت ما را یارى كند و جزء یاران ما باشد.
تابش نور ایمان در قلب صاف وهب
وهب كه جوان بود و فكر جوان داشت ، و با آن فكر باز خود، رنج فقر و استضعاف را كرده بود و همه جنایات را زیر سر زمامداران مستكبر و خود بنى امیه و یزید مى دانست از صحرا به خیمه بازگشت ، تا نزدیك خیمه رسید آب گوارا و صافى مشاهده كرد، هیجان زده صدا زد:
(مادر مادر! این آب خوشگوار چگونه پدیدار شد؟)
قمر ماجراى ورود امام مهربان و ضعیف نواز و گفتگوى او را به پسرش ‍ خبر داد. وهب كمى در سكوت با معنى فرو رفت و سپس سربرداشت و گفت چنین مى یابم كه گمشده ما پیدا شده ، این همان رهبر مستضعفین و شكننده مستكبرین است ، این همان نجات دهنده است ، آرى این همان است ...
با اینكه پنج روز از عروسى اش نگذشته بود همراه مادر و همسرش به خدمت امام حسین علیه السلام رسیدند، پس از گفتگو و درك حقایق ، نور ایمان و اسلام در قلبشان تابید و به اسلام گرویدند.
وهب گفت : (اى امام بزرگوار پیام شما به من رسید، و هم اكنون در خدمات حاضرم ، ما سرباز توایم و گوش به فرمان مى باشیم )
امام حسین علیه السلام از استقبال گرم آنها تشكر كرده و برایشان دعا نمود.
وهب همراه مادر و همسر، خیمه خود را برچیدند و اثاثیه ساده و خیمه خود را برداشته و همراه كاروان حسین علیه السلام حركت كردند، دو روز پس از این پیوست ، به كربلا رسیدند، وهب كنار خیمه هاى بنى هاشم و یاران حسین علیه السلام خیمه خود را برافراشت . و همچون سرباز جانبازى آماده حمایت از رهبر مستضعفان شد.
وهب از خوشحالى در پوست نمى گنجید، براى او مایه بسى افتخار است كه خیمه خود او را كنار خیمه بزرگوارانى چون حسین و عباس و على اكبر علیه السلام مى بیند و در صفوف مجاهدان راه خدا مى نگرد.
قمر و هانیه نیز از این موقعیت خوشحالند و فدا شدن در راه امام را افتخار مى دانند.
گفتگوى وهب و مادر شیردلش
این روزهاى شیرین و رؤ یایى در كنار عزیزان خدا، یكى پس از دیگرى سپرى مى شود، هرچه به روز فداكارى (روز عاشورا) نزدیك مى شوند، شور و شوق آنها بیشتر مى گردد تا آن روز فرارسید.
قمر این مادر شجاع و فدایى امام ، پسرش وهب را به حضور طلبید و به او با سوز و گدازى ویژه مجاهدان راستین چنین گفت :
(پسرم وهب ! تو مى دانى كه خیلى دوستت دارم ، لحظه اى بى تو نمى توانم ادامه زندگى دهم ، ولى درست بیندیش كه امام حسین علیه السلام اكنون در شرایطى است كه احتیاج به یار و سرباز دارد.
نور چشمم آیا اكنون سخاوت و غیرت آن را دارى كه به عوض آن شیرهایى كه از شیره جانم به تو خورانده ام ، به قدر یك شربت از خون گلوى خود را به من ببخشى ، تا این خون سبب رو سفیدى دو سراى ما گردد.
روشنتر بگویم آرزو دارم كه جانت را بر طبق اخلاص بگذارى ، و به محضر این امام همام و بزرگ تقدیم نمایى ، شیرم حلالت باد با پاسخ درستت دل مادرت را شاد گردان .)
وهب كه از بیانات گرم و پرسوز مادر به هیجان در آمده بود و در خود آمادگى جانبازى مى دید گفت :
(مادرم ! خاطرت آسوده باشد، كه به نصیحتت گوش مى دهم ، و جانم را فداى این رهبر دلسوز خواهم كرد، و تو را در پیشگاه اسلام و پیامبر صلى اللّه علیه و آله و زهراى اطهر رو سفید خواهم نمود، نگران نباش كه من فرزند جسم و روح توام و موضع خود را در مورد حمایت امام یافته ام و به پیش خواهم رفت .
- ولى مادرم !
- ولى چى ؟
- همسرم هانیه را چه كنم ، كمتر از بیست روز از ازدواج من با او مى گذرد، او در ولایت غربت همسر من شده و به من امید و دل بسته است ، و هنوز در این باغ میوه نچیده ، این میوه و باغ خزان مى گردد، اجازه بده از او حلالیت بطلبم ، او را به مرگ خود دلدارى بدهم تا او نیز از من خشنود باشد.
قمر: نور چشمم ، پیشنهاد خوبى مى كنى ، قلب مهربان تو را درك مى كنم ، برو با همسرت نیز صحبت كن و او را در جریان كار بگذار... ولى هوشیار باش كه بعضى از زنان ممكن است وصل چند روزه دنیا را بر وصل سعادت ابدى ترجیح دهند او را از غفلت بیرون بیاور، با دلیل و منطق او را از اجراى هدف ، راضى كن ، باز بگویم كه جمال همیشگى را به جمال چند روزه مفروش .
وهب : (مادرم خاطرت آسوده باشد، من هرگز پیوند و محبت امام را كه در رگ و ریشه من جاى كرده به هیچ وجه نمى فروشم ، هیچ گونه مكر و حیله ، مرا از این راه باز نخواهد داشت ، این را بدان كه (بر صفحه دل من آنچنان وفاى دوست نقش بسته كه هرگز نمى توان آن نقش را پاك كرد.)
مادر از شور و شوق فرزندش در راه دوست ، اشك شوق مى ریخت ، و با آفرین آفرینهایش از شهامت وهب این یگانه حاصل زندگیش تشكر و سپاسگذارى مى كرد.
گفتگوى وهب با همسر
وهب از مادر جدا شد، به خیمه خود سراغ همسرش هانیه رفت ، دید همسرش در گوشه خیمه ، زانو را بغل گرفته و سر بر زانوى غم نهاده ، و قطرات اشك از گونه هایش سرازیر است ، ولى نه براى غربت خود و یا آینده همسرش وهب ، بلكه این شدت ناراحتى او براى رهبر بزرگ ، امام حسین علیه السلام است ، كه دشمنان در كمین او قرار گرفته اند و كمر قتل او را بسته اند.
هانیه با دیدن شوهرش وهب از جا برخاست ، از دیدار او، خرسند شد وهب دست او را گرفت و او را نوازش كرد و با هم به گفتگو نشستند، نخست وهب زبان به سخن گشود و چنین گفت :
(همسر مهربانم ! عزیز فاطمه اطهر امام حسین علیه السلام در این صحرا، با یاران كم ، در برابر سیل جمعیت دشمن ، قرار گرفته دلم مى خواهد جان ناقابل خود را فدایش كنم (سخن كه به اینجا رسید، گریه به وهب و همسرش امان نداد)...
هانیه در حالى كه آهى جانسوز از دل بركشید و گریه گلویش را گرفته بود فریاد زد
(هزار جان من و تو فداى حسین باد.)
اگر در آیین اسلام جهاد براى زنان جایز بود، من نخستین كسى بودم كه جان خود را فداى امام حسین علیه السلام مى نمودم و گیسوانم را به خون گلویم رنگین مى كردم .
ولى ، ولى در یك صورت از تو خشنود خواهم شد، و آن اینكه برویم خدمت امام ، در حضور امام با من تعهد كنى كه وقتى روز قیامت فرارسید، بدون من قدم به بهشت نگذارى .
وهب و هانیه در حضور امام حسین علیه السلام
وهب پیشنهاد همسرش را پذیرفت ، با هم برخاستند و حضور امام رسیدند، هانیه به امام عرض كرد:
(اى فرزند پیامبر خدا! این همسر من تصمیم جانبازى در راه مقدس تو را دارد، و من از او هیچ لذت زندگى نبرده ام ، ولى مى دانم كه اگر كسى امروز در راه تو شهید شود، خوشا به سعادت او كه حوریان بهشتى از او استقبال مى كنند، و همنشین ملكوتیان پاك خواهد شد، اكنون من دو خواسته دارم ، خواسته اول من این است من به دورى او و غربت و اسیرى تن در مى دهم ، ولى وقتى راضى و خوشحالم كه او متعهد شود كه بى من قدم به بهشت نگذارد، و خواسته دیگر اینكه مرا كه در این بیابان غریبم ، و هیچكسى ندارم ، به شما بسپارد و شما هم مرا به بانوى بزرگوار حضرت زینب كبرى علیه السلام بسپارى ، تا افتخار كنیزى آن بانو نصیبم گردد.)
وهب دنبال سخن همسرش را گرفت و به امام عرض كرد گواه باش كه من همسرم را به شما مى سپارم و شما او را به حضرت زینب كبرى علیه السلام بسپارید، و نیز متعهد مى شوم كه بدون همسرم قدم به بهشت نگذارم .
به راستى این دو همسر در ماه عسل خود چه شور و شوقى داشتند، همه شور آنها این بود كه فداى حسین علیه السلام گردند، و شوق آنها این بود كه با هم به بهشت بروند، چه فكر باز و روحیه عالى داشتند، وصال زودگذر دنیا را به وصال ابدى فروختند، و چنانكه بعدا مى خوانیم ، همسر وهب نیز با حماسه اى پرشور شهید شد و به شوهر پیوست ، و با خون سرخ خودشان ، ماه عسل خود را رنگین كردند، و با لاله هاى زیبا و سرخى كه از خونشان روییده شد، به تاریخ زینت بخشیدند.
نبرد قهرمانانه وهب :
وهب آن جوان هدفى و متعهد كه مرگ را بدوش مى كشید و جان بر كف براى شهادت لحظه شمارى مى كرد، روز عاشورا پس از اجازه از امامش ‍ حسین ، حماسه رجز به سر داد، و همچون شیرى پرخاشگر، مردانه به میدان كارزار شتافت ، شعار و فریادش هنگام نبرد این بود.
(من وهب پسر عبداللّه كلبى هستم ، هم اكنون ضربات كوبنده و جان نثارى مرا در راه امام مى یابید، من تا سرحد شهادت براى احقاق حق و طلب هدف خون شهیدان با شما بى صفتان مى جنگم ، و به حمایت از حریم پاك امام ، جانم را هدف تیرهاى ناجوانمردانه شما قرار مى دهم ، جهاد من یك جهاد جدى و واقعى است ، آن را به بازیچه نگیرید.)
با حمله هاى شرربار، گروهى از تبهكاران دشمن را به هلاكت رسانید... در حالى كه فطرت خون كثیف دشمنان از شمشیرش مى چكید، به یاد مادر افتاد و برگشت به سوى مادر، فریاد برآورد.
مادر، مادر آیا از من خوشنود شدى ؟
مادر شیردلش حماسه سر داد كه هان اى جوانم ، از تو خشنود نخواهم شد تا در پیشاپیش حسین علیه السلام كشته شوى .
وهب همچون عقاب تیز پرواز با حمله هاى قهرمانانه ، چند نفر از سواره و پیاده دشمن را از پاى در آورد.
دشمن كه خود را شكست خورده مى دید از راه توطئه وارد شد، توطئه این بود كه نخست دستهاى وهب را با كمین كردن ، قطع كند، تا بر او چیره شود، دست راست و سپس دست چپش را قطع كردند، تا آنكه وهب از پاى درآمد و به زمین افتاد.
فریادهاى هانیه و شهادت او
هانیه همسر وهب تا بدن به خون تپیده وهب را روى خاك افتاده دید، شور و شوق پیوستن به شوهر به سرش آمد، با عمودى كه به دست گرفته بود خود را به بالین وهب رسانید و پروانه وار به دور او گشت و دشمن را از او دور ساخت .
وهب اصرار مى كرد كه همسرش برگردد، اما او طاقت آن را نداشت كه برگردد، و بدن به خون غلطیده شوهر را به دست دشمن بدهد.
هانیه مى گفت هیهات از اینكه تو را كه مونس من بودى اكنون تنها بگذارم ، وهب دوست نداشت ، كه همسرش را با دستش برگرداند، با دندان لباس ‍ همسر را گرفت و او را به طرف خیمه برگرداند.
وقتى امام حسین علیه السلام از این حادثه آگاه شد، فرمود: (درود باد بر تو اى زن ، خداوند پاداش فراوان به شما كه اینگونه در حمایت خاندان پیامبر مى كوشید، عنایت كند، برگرد به طرف بانوان .)
هانیه از فرمان امام اطاعت كرد، برگشت و خود را به حضور مادر وهب رساند، اما دلش مى تپید، و هر لحظه حسرت آن را داشت كه به همسرش ‍ بپیوندد.
وهب هنوز جان داشت ، دشمنان بدن به خون غلطیده او را كشان كشان به طرف فرمانده كل قواى دشمن (عمرسعد) بردند، عمرسعد بعد از ناسزا گویى و فحاشى گفت : (ما اشد: صولتك ؛ چقدر حمله تو سخت و شدید بود؟) سپس دستور داد سر آن جوان رشید را از بدن جدا ساختند، و آن سر را به طرف سپاه امام حسین علیه السلام پرتاب كردند.
هانیه در حالى كه هرچه فریاد داشت بر سر دشمن مى كشید، بى تابانه خود را بر بالین پیكر بى دست و سر وهب رسانید آنچنان با سوز و گداز حماسه انگیز سخن مى گفت و اشك مى ریخت كه دشمن را متزلزل كرد و به وهب گفت : (هینا لك الجنة ؛ بهشت بر تو گوارا باد.)
شمر آن دژخیم بى رحم ، نتوانست این منظره را ببیند، در این هنگام در حالى كه سر هانیه روى سینه وهب بود، رستم غلام شمر، به فرمان شمر آنچنان با عمودى بر فرقش زد، كه آن بانوى دلاور به همسرش پیوست و به افتخار این آرزو و حسرت كه براى آن لحظه شمارى مى كرد نائل آمد.
آرى این دو همسر تازه مسلمان این چنین در ماه عسل خود حماسه آفریدند، و تاریخ بشریت را زینت بخشیدند، آیا یك چنین تفریحى در ماه عسل زن و شوهر سراغ دارید؟
هدیه براى مادر وهب
تحریكات و دلاوریهاى مادر وهب بر ضد دشمن ، پوزه دشمن را به خاك مالیده بود، دشمن كه سخت از این جهت خشمگین شده بود، پیش خود مى خواست از این بانوى شیردل انتقام بكشد، سر وهب را به طرف مادر انداختند و این در واقع هدیه اى بود كه به مادر وهب مى دادند.
مادر، سر جوانش را برداشت و بوسید و آنگاه با كمال شهامت گفت : (سپاس خداوندى را كه با شهادت تو در ركاب حسین علیه السلام مرا رو سفید كرد.)
سپس فریاد بر دشمن زد و گفت : فرمان ، فرمان خداست ، و شما اى زشت سیرتان ، آنقدر زشتید كه مسیحیان و مجوس بر شما برترى دارند.
آنگاه براى اینكه باز پوزه دشمن را به خاك بمالد، سر وهب را به سوى آنها پرت كرد و گفت : (اى بى حیا مردم ، سرى را كه براى دوست داده ایم ، دیگر بر نمى گردانیم .)
سپس به سوى خیمه خود آمد، آن را واژگون كرد و ستون آن را به دست گرفت و براى سركوبى آن دژخیم بى رحم به میدان شتافت ، و دو تن از دشمنان را از پاى در آورد.
امام حسین علیه السلام فریاد برآورد كه هان اى زن برگرد كه جهاد بر زن نیست ، مژده به تو كه تو و فرزندت در بهشت ، همنشین جدم محمد صلى اللّه علیه وآله هستید.
مادر برگشت و گفت : خداوندا این امید بهشت را از من نگیر.
امام حسین علیه السلام در حق او دعا كرد، و از خدا خواست ، كه او به این آرزو برسد
(73).




برچسب ها: پیروزى در سایه پشتكار و مقاومت،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:02 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

مستضعف نوازى على علیه السلام  

مردى مستمند كه تهیدستى و بدهكارى او را از پاى درآورده بود و دستش ‍ از همه جا بریده به كنار كعبه آمد و پرده كعبه را گرفته و پناه به خدا آورده بود و با حالت جانسوز راز و نیاز مى كرد.
حضرت على علیه السلام براى عبادت كنار كعبه آمد، لحظه اى توقف كرد، شنید مردى در حال گریه و زارى مى گوید:
(خدایا! به چهار هزار درهم پول احتیاج دارم ، این پول را به من برسان !)
على علیه السلام حامى مستضعفان پیش از او رفت تا ببیند اگر امكان دارد از او حمایت كند، به او فرمود: (برادر عرب نیازت چیست ؟)
عرب گفت : من به چهار هزار درهم نیازمندم تا با هزار درهم آن بدهكارى خود را بپردازم و با هزار درهم آن خانه بخرم ، و با هزار درهم آن ازدواج كنم و هزار درهم آن را صرف معاش زندگى نمایم !
امام فرمود: در تقاضاى خود رعایت انصاف كردى ، آنچه مى خواهى حق است ، بیا به مدینه ، در مدینه جویاى من ، على پسر ابوطالب شو، به خانه ام بیا تا این نیازت را برطرف سازم .
عرب خوشحال شد، بار سفر را بست و عازم مدینه شد، در مدینه سراغ خانه على علیه السلام را گرفت ، در مسیر راه با حسین علیه السلام برخورد كرد و با هم به خانه على علیه السلام رهسپار شدند، وقتى به خانه رسیدند، عرب به حسین علیه السلام گفت به پدرت على علیه السلام بگو، عربى كه چند روز قبل در مكه به او ضمانت رفع نیازهایش كردى ، پشت در، منتظر اجازه است .
حسین علیه السلام خدمت پدر آمد و ماجرا را به عرض رساند، على بیدرنگ اجازه ورود داد، عرب به حضور على علیه السلام مشرف گردید، على علیه السلام با استقبال گرمى از عرب پذیرایى نمود و سپس ‍ كسى را سراغ سلمان فرستاد، سلمان به حضور آن حضرت رسید.
على علیه السلام به سلمان فرمود: (آن باغچه اى را كه از زمان رسول خدا صلى اللّه علیه و آله براى ما به یادگار مانده در معرض فروش قرار بده به پولش احتیاج داریم .) سلمان بازرگانان را خبر كرد آنها آمدند، پس از گفتگو باغ را به دوازده هزار درهم به یكى از آنها فروخت و پولش را به على علیه السلام داد.
على علیه السلام چهار هزار و چهل درهم آن را به عرب داد. چهار هزار درهم بارى قولى كه به عرب داده بود و چهل درهم هم مخارج سفر عرب از مكه به مدینه ، و از مدینه به مكه ، سپس مستمندان مدینه را اطلاع دادند همه آمدند، حضرت على بقیه پول را بین آنها تقسیم نمود، به طورى كه وقتى به خانه برگشت دیگرى چیزى از پول نمانده بود، با توجه به اینكه اهل خانه اش نیاز شدید به هزینه زندگى داشتند، جالب اینكه پس آنكه همسر بزرگوار على علیه السلام فاطمه علیهما السلام از جریان باخبر شد، براى شوهرش دعاى خیر كرد، و مردانگى و حمایت ایثارگرانه او از مستمندان را ستود.
(66)




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: مستضعف نوازى على علیه السلام،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:15 ق.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


فلسفه وجود روحانى  

خطیب توانا حجة الاسلام و المسلمین جناب آقاى محمد تقى فلسفى این خاطره را كه در زندگى خودش رخ داد نقل كرد: اواخر اسفند ماه سال 1316 شمسى بود، یكى از بازرگانان تهران مرا دعوت كرد تا با هم به مشهد برویم و هنگام تحویل سال در آنجا باشیم ، با هم به گاراژ رفتیم ، آن زمان اتومبیل سوارى كم بود، دیدیم در گاراژ یك سوارى توقف كرده چهار مسافر دارد و منتظر مسافران دیگر است ، من و میزبانم به اتفاق یك مسافر دیگر سوار آن شدیم و حركت كرد تا از راه سمنان به مشهد برود، وقتى كه از تهران بیرون آمد، مردى كه در جلو نشسته بود به سمت چپ پیچید یكى یكى از شغل مسافران جویا شد، و بعد خودش را چنین معرفى كرد:
(من كاشانسكى نام دارم در مشهد تجارتخانه داشتم ، چند سال قبل تصمیم داشتم به اصفهان بروم و در آنجا مشغول تجارت شوم ، به اصفهان رفتم ولى منصرف شدم و اكنون به مشهد باز مى گردم ، او دو پاكت بزرگ پرتقال در جلو پایش گذاشته بود و مى گفت این پرتقالها را براى نوه هایم تحفه مى برم ، البته در آن زمان بر اثر مشكلات نقل و انتقال پرتقال كم بود، به هر حال نوبت من شد، كاشنسكى به من رو كرد و گفت : شغل شما چیست ؟ (مرا نمى شناخت )
گفتم : آشیخى . (با توجه به اینكه زمان سلطنت رضا خان بود)
گفت : آشیخى چیست ؟
گفتم : مسایل دینى را به مردم یاد مى دهیم ، از خدا و پیامبر، امامان علیهم السلام ، عبادات ، معاملات ، حلال و حرام سخن مى گوییم .
تا به اینجا رسیدم سخنم را قطع كرد و با فریاد گفت : (از این حرفها دست بردارید، مردم را معطل كرده اید، و عمر همه را هدر مى دهید.)
به این ترتیب گستاخى و بى ادبى كرد، میزبانم خواست جوابش را بدهد، گفتم ساكت باشد فعلا اول سفر است .
اتومبیل همچنان راه مى پیمود تا به رودخانه اى رسیدیم ، اواخر اسفند ماه در میان رودخانه آب جارى بود، اتومبیل مى بایست از كف رودخانه عبور كند، راننده ماشین را كنار زد و توقف كرد و گفت باید صبر كنیم تا اتومبیل بزرگ بیاید، اگر در داخل آب ماندیم ، ماشین را بیرون بكشد، طولى نكشید، تا یك كامیون سقف دار فرا رسید، در كف كامیون بار مسافران بود، و مسافران هم روى بارها پشت سر هم نشسته بودند، كامیون عبور كرد و در آن سوى آب ایستاد و مسافرانش كه مازندرانى و زوار مشهد بودند پیاده شدند، وقتى كه اتومبیل ما حركت كرد، در وسط آب بر اثر فشار زیاد آب ، خاموش شد، راننده گفت : درهاى اتومبیل را باز كنیم و پاها را بالا نگهداریم تا آب از كف اتومبیل نیز عبور كند.
در این هنگام كاشانسكى دید بر اثر عبور آب از كف ماشین پاكتها پاره شد و پرتقالها با حركت آب به رودخانه وارد شد.
وقتى كه چشم مسافران كامیون به پرتقالهاى شناور روى آب افتاد، شلوارهاى خود را بالا زدند، و براى گرفتن آنها به وسط آب مى رفتند، كاشانسكى به من رو كرد و گفت : به مردم بگو پرتقالها را بگیرند و جمع كنند، آنها را نخورند، من به مردم گفتم : (اى زایران مشهد مقدس ! مبادا این پرتقالها را بخورید، شما دارید به زیارت مى روید، پرتقالها مال این آقا است ، آنها را از آب بگیرید و تحویل صاحبش بدهید.)
آنها هم زحمت كشیدند پرتقالها را گرفتند و یك جا تحویل صاحبش ‍ دادند.
راننده كامیون هم با استفاده از سیم بوكسل اتومبیل ما را از آب بیرون كشید و حركت كردیم ، كاشانسكى از من تشكر كرد، من به او گفتم : (حالا فهمیدى آشیخى یعنى چه ؟)(65)
او به اشتباه خود پى برد و دریافت كه شغل روحانیت بسیار مهم است ، و موجب حفظ اموال و امنیت و ناموس و روابط نیك اجتماعى و آسایش ‍ زندگى خواهد شد.




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: فلسفه وجود روحانى،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:14 ق.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

جانسوزترین مصیبت جانكاه حضرت عبّاس علیه السلام  

یكى از دانشمندان از فرزند مرحوم علّامه سید محمّد كاظم قزوینى صاحب كتاب هاى : (علىّ من المهد الى اللّحد) (المهدى من المهد الى الظّهور) و... نقل كرد، مرحوم آیة اللّه سید محمّد ابراهیم قزوینى (وفات یافته سال 1360 ه.ق ) امام جماعت صحن مطهر حضرت عبّاس ‍ علیه السلام بود، مرحوم حجّة الاسلام شیخ محمّد على خراسانى كه از وعّاظ برجسته بود، بعد از نماز ایشان در صحن كربلا به منبر مى رفت ، یك شب واعظ نامبرده مصیبت حضرت عبّاس علیه السلام را خواند و از اصابت تیر به چشمش سخن به میان آورد. مرحوم آیة اللّه قزوینى ، سخت گریه كرد و بعد به او گفت : (چنین مصیبت هاى سخت را كه چندان سند قوى هم ندارد چرا مى خوانید؟) شب در عالم رؤ یا به محضر حضرت عبّاس مشرّف شد و عبّاس علیه السلام به او فرمود: (سید ابراهیم قزوینى ! آیا تو در كربلا بودى كه بدانى روز عاشورا چه مصیبت هایى بر من وارد شد؟ پس از آنكه دست هایم را قطع نمودند، مرا تیر باران كردند، در این میان تیرى به چشم من خورد هرچه سرم را تكان دادم كه تیر بیرون آید تیر بیرون نیامد عمّامه ام از سوم افتاد، زانوها را بالا آوردم و خم شدم كه به وسیله دو زانو، تیر را از چشمم بیرون بكشم ،در همین هنگام دشمن با عمود آهنین بر سرم زد.(60))


لطف خاص خداوند به بنده شاكر 

امام صادق علیه السلام فرمود: هرگاه بنده اى بعد از نماز به سجده شكر بیفتد، خداوند حجابهاى بین او و فرشتگان را بر مى دارد، و به فرشتگان خطاب مى كند كه هان اى فرشتگان ! به بنده ام كه واجب مرا انجام داد و عهدش با مرا كامل نمود، سپس به خاطر نعمتى كه به او داده ام سجده شكر بجاى آورد، اى فرشتگانم چه پاداشى شایسته او است ؟ فرشتگان مى گویند: پروردگارا! رحمت تو شایسته او است .
خداوند مى فرماید: سپس چه پاداشى ؟
فرشتگان مى گویند: پروردگارا! بهشت تو شایسته او است .
خداوند مى فرماید: سپس چه پاداشى ؟
فرشتگاه گویند: پروردگارا! كفایت مهمّات او (یعنى تاءمین نیازهاى او) شایسته او است .
خداوند مى فرماید: سپس چه پاداشى ؟
فرشتگاه آنچه رانیك است براى آن بنده مى طلبند، باز خداوند مى فرماید:
سپس چه پاداشى به آن بنده شاكر بدهم ؟
فرشتگان مى گویند: پروردگارا! ما به آن پاداش عظیم آگاهى نداریم .
خداوند مى فرماید:
لا شكرنه كما شكرنى ، و اقبل علیه بفضلى ، و اریه رحمتى ؛ قطعا همانگونه كه او مرا سپاسگزارى كند، از او سپاسگزارى مى كنم ، و با فضل و كرم با او روبرو مى شوم ، و رحمتم را به او ارائه مى دهم .
(61)


تیشه ورى به جاى پیشه ورى ! 

خطیب توانا آقاى فلسفى مى نویسد: در اوایل تابستان 1326 شمسى یكى از بستگان احمد قوام السلطنه (نخست وزیر، در آن عصر) از دنیا رفت ، در مسجد مجد تهران مجلس ترحیم براى او گرفتند و مرا براى منبر دعوت كردند، چندین هزار نفر در آن مجلس شركت نموده بود، خود قوام السلطنه نیز شركت نمود. آن روزها آذربایجان (كه به رهبرى پیشه ورى كمونیست از ایران جدا شده بود و یك سال در اشغال بیگانه بود) تازه به دست دلیر مردان ایرانى آزاد شده بود، و چون در عصر نخست وزیرى قوام السلطنه این حادثه رخ داده بود. از این رو قوام السلطنه نزد مردم محبوبیت پیدا كرده بود.
بالاى منبر رفتم یادم هست كه سید ضیاءالدین طباطبایى (یكى از سیاستمداران بزرگ آن روز) در مقابل منبر نشسته بود، و قوام السلطنه نیز در نزدیك او بود، خطاب به قوام السلطنه گفتم : (این همه تجلیل و احترام براى شما از براى چیست ؟) براى روشن شدن مطلب باید دانست كه چرا قضیه پیشه ورى پیش آمد؟ براى اینكه در گذشته از طرف دستگاه حاكمه و توسط حكام و ماءمورین ، به مردم ظلم شده ، و مردم آذربایجان ناراضى و عصبانى بودند، دستگاه سیاسى شوروى توسط مردى به نام پیشه ورى از این فرصت استفاده كرد و یك سال آذربایجان را از ایران جدا نمود... حالا شما آمدید و این گره را باز كردید و پیشه ورى رفت و آذربایجان آزاد شد، من مى خواهم عرض كنم آقاى قوام ! اگر پیشه ورى رفت دلیل بر حل مشكل كل مملكت نیست ، شما بعد از این موفقیت بكوشید عدل و داد و انصاف و فضیلت را در تمام مملكت اجرا كنید، و بخصوص در آذربایجان كه از دست پیشه ورى ، رنج كشیده است ، اگر به این امور توجه نمودید، آذربایجان به عزت و احترام مى ماند، و خودش مدافع خود مى شود، و گرنه پیشه مى رود، تیشه ورى مى آید، تیشه ورى مى رود، ریشه ورى مى آید!! اینها یكى پس از دیگرى مى روند و مى آیند، ظلم كه آمد منتظر تیشه ورى ها باشید...
بعد از منبر پایین آمدم ، كنار در مسجد سید ضیاء جلو آمد و گفت : (خیلى عالى صحبت كردید، به خاطر این موهاى سفیدى كه در صورت شما روییده ، حرفهایى كه امروز به قوام السلطنه زدید، مورد پذیرش ‍ بیشتر مستمعین واقع شد، مبادا موهاى سفید خود را رنگ كنید كه از تاءثیر كلام شما كاسته خواهد شد!) این را گفت و رفت .
(62)


سوده ؛ شیر زن نستوه و فریادگر پر صلابت  

سخنان حركت آور و استوار حضرت على علیه السلام و آموزش و پرورش آن یگانه ابرمرد تاریخ ، نه تنها از مردان و جوانان ، قهرمانانى دلاور همچون مالك اشترها، هاشم مرقالها و عمار یاسرها ساخته ، بلكه زنانى پر صلابت و دلاور نیز ساخته است .
از جمله آنها (سوده ) دختر عماره است ، وى از مكتب قهرمان پرور على علیه السلام چون شیرى غران و صاعقه اى شرر بار بر ضد دشمن برخاست و در سخت ترین شرایط، از حریم امامت و رهبرى على علیه السلام دفاع كرد، و به این ترتیب خط فاطمه و زینب علیهما السلام را الگوى خود قرار داد، و زن بودن او مانع از آن نشد كه در صحنه ، حضور نداشته باشد،
بلكه دوش به دوش مردان دلاور، در صف حق بر ضد باطل مى جنگید، و با فریادهاى رعد آسایش ، پوزه دشمن یاغى ، معاویه را به خاك مى مالید.
اینك به فرازهایى از زندگى این بانوى دلاور توجه كنید:
جنگ صفین كه حدود 18 ماه طول كشید و از بزرگترین جنگهاى حق و باطل بود، در یك طرف صف حق یعنى على علیه السلام و یارانش ، و در طرف دیگر صف باطل یعنى معاویه و طرفدارانش قرار داشتند.
سوده براى خود ننگ مى دانست كه در خانه بنشیند، و رزمندگان اسلام همراه امیرمؤمنان در صحنه جنگ باشند، با خود مى گفت به هر عنوانى كه از دستم ساخته است باید به جبهه بروم و از حریم رهبرى واقعى اسلام دفاع كنم .
به دنبال این عقیده مقدس ، در صحنه جنگ حاضر شد و آنچه را كه در مورد حمایت از رزمندگان اسلام لازم بود، و از دستش بر مى آمد، مانند مداواى مجروحین ، پانسمان كردن زخم آنها، آماده كردن غذا براى آنها سر دادن شعارهاى كوبنده بر ضد دشمن ، و تحریك احساسات سربازان اسلام به مقاومت و دلاورى بر ضد دشمن و حتى گاهى خود مستقیما به حمایت جنگجویان بر مى خاست .
تحریكات و شعارهاى كوبنده این بانوى دلاور، طوفانى در دل رزمندگان اسلام بر ضد كفر ایجاد مى كرد، و به عكس پوزه دشمنان را به خاك مى سایید و روحیه آنها ناتوان مى ساخت ، شعارها و شعرها و هشدارهاى او آنچنان كوبنده بود، كه آوازه او به گوش معاویه رسید، و روزگار معاویه را سیاه كرد، آن چنان كه به نویسندگانش گفت : (اسم این زن را بنویسید، تا روزى كه پیروز شدیم به حساب او برسیم ، او دل ما را خون كرد و پوزه ما را به خاك مالید، حتما او را تحت نظر بگیرید تا از او انتقام سختى بكشیم .)
از شعارهاى كوبنده سوده در جبهه مقدم جنگ كه به صورت شعر خطاب به برادرزاده اش نموده ، اشعار زیر است :
(برادرم ! اى پسر عماره اكنون كه درگیرى صف حق و باطل شروع شده ، همچون پدرت دامن همت بر كمر زن و قهرمانانه ایستادگى كن ، و از حریم على و حسن و حسین علیهما السلام و یارانشان حمایت كن ، و با دلاوریهاى خود پوزه هند و پسرش (معاویه ) را به خاك سیاه مذلت بمال !
و از على علیه السلام آن رهبرى كه برادر پیامبر صلى اللّه علیه و آله است و پرچمدار هدایت و الگوى ایمان است دفاع و یارى كن .
در پیشاپیش پرچم او، به دل لشكر دشمن بزن و با شمشیر برنده و نیزه كوبنده خود آنها را در هم بریز.)
شكایت از استاندار جنایتكار
سالها از این جریان گذشت ، تا على علیه السلام به شهادت رسید، معاویه این زمامدار خودسر و سركش بر تخت سلطنت نشست ، او گویا مى خواست از مردم انتقام بكشد، استانداران ستمگر و فرمانداران متجاوز را بر شهرها و استانها گماشته بود، یكى از آنها فرد ستمگر و متجاوزى است بنام (بسر) پسر ارطاة ، كه در ظلم و ستم و مردم آزارى هیچ فرو گذار نكرد تا آنجا كه مى نویسند: او حدود سى هزار نفر از شیعیان على علیه السلام را كشت .
بسر این مردم خون آشام آنچنان خفقان ایجاد كرده بود كه هر كسى بر ضد او لب مى گشود، خونش ریخته مى شد.
سوده این زن دلاور وقتى كار را این چنین دید، برخاست یك تنه به عنوان شكایت نزد معاویه رفت .
به معاویه خبر دادند كه سوده ، همان بانوى معروفى كه نامش در لیست تحریك كنندگان لشكر على علیه السلام بر ضد لشگر تو نوشته شده ، اكنون كنار كاخ اجازه ورود مى خواهد گویا حاجتى دارد.
معاویه اجازه ورود داد، وقتى سوده نزد معاویه آمد، او با كمال تكبر بر مسند سلطنت تكیه داده بود و مغرورانه سر تكان مى داد و سپس گفت : (تو همان هستى كه در جنگ صفین لشگر على علیه السلام را بر ضد ما مى شوراندى ، اینك با پاى خود با اینجا آمده اى ؟!
آن شعارهاى كوبنده و آن شعرهاى تحریك آمیز تو هنوز در گوشها طنین انداز است ، بگو بدانم گوینده این شعرها كیست ؟!)
سوده با كمال شجاعت گفت :
گوینده آن شعرها من هستم ، مثل من نباید از حق دور گردد و سخن به عذر و چاپلوسى بگشاید، اقرار مى كنم كه آن شعرها و شعارها از من است و من كتمان نمى كنم .
معاویه گفت : چرا آن شعرها و شعارها را گفتى ؟
سوده : دوستى با على و پیروى از حق مرا بر آن داشت كه آن شعرها و شعارها را سر دهم .
پس از گفتگوها و سخنان دیگر، سوده گفت : اكنون از گذشته سخن نگو، به داد شكایت من برس ، كه من به خاطر آن به اینجا آمده ام .
معاویه : شكایتت چیست ؟
سوده : شكایتم این است : اكنون كه تو بر تخت سلطنت تكیه زده اى و بر ما فرمانروایى مى كنى ، هر چه بر ما بگذرد فرداى قیامت از تو سؤ ال مى كنند، و تو را به محاكمه مى كشند، در مورد كسانى را كه استاندار و فرماندار قرار داده اى تو را بازخواست خواهند كرد، آیا هیچ توجه دارى كه فرماندارى بنام بسر بن ارطاة را بر ما گماشته اى كه ما را مانند دانه هاى اسپند زیر چكمه خود خرد مى كند، و افراد ما را مى كشد، و زیر گل و خاك مى كند، و اموال ما را به غارت مى برد، اگر ما هم اكنون در بند اسارت تو نبودیم ، به خوارى تن نمى دادیم ، به هر حال آمده ام به تو بگویم یا او را بر كنار كن تا از تو تشكر كنیم و گرنه بندها را پاره كرده و بر ضد او بر مى خیزیم .
معاویه كه هیچگاه تصور نمى كرد، بانویى این چنین در برابرش ، سخن بگوید، سخت خشمگین شد، به جاى دادرسى ، سوده را تهدید كرد و با سخنان تندش فریاد كشید و گفت : مرا به فامیل و داد و فریاد خود مى ترسانى ، بر آن فكرم كه تو را نزد بسره ارطاة همان كسى كه از او شكایت مى كنى بفرستم تا هر چه خواست با تو رفتار نماید.
سوده از دست جلاد روزگار، بسر بن ارطاة به ستوه آمده بود و از طرفى معاویه به جاى دادرسى ، او را تهدید كرد، به یاد عدالت و مهر و وفاى دادگر روزگار حضرت على علیه السلام افتاد، بى اختیار اشك در چشمانش حلقه زد و از اینكه دیگر على علیه السلام در میانشان نیست ، سخت دلش سوخت ، با آن دل سوزان و روح سرشار از عشق به على علیه السلام كه داشت نزد دشمن سرسخت على یعنى معاویه دو شعر ذیل را با كمال شیوایى ، و شمرده شمرده در مدح على علیه السلام خواند:
صلى الا له على جسم تضمنّه قبر فاصبح فیه العدل مدفونا
قد حالف الحقّ لا یبقى به بدلا فصار بالحق و الایمان مقرونا
درود و رحمت خدا بر آن پیكرى كه اكنون قبر او را در برگرفته است و در نتیجه او كه در قبر مدفون شد، عدالت نیز با او مدفون گردید.
او سوگند خورده بود كه از حق جدا نگردد و به جاى آن چیز دیگرى نگذارد، او با حق و ایمان با هم بود و از هم جدا نبودند.
معاویه پرسید: منظور تو از این شخص كیست ؟
سوده : او امیرمؤمنان على علیه السلام بود.
معاویه : مگر على علیه السلام چه كرده است ؟
سوده : درست گوش كن تا بگویم او با من چه كرد!
شخصى از طرف او ماءمور جمع آورى زكات اموال مردم گردید، این شخص در گرفتن زكات ، كمى سخت گیرى و ستم مى كرد.
من به عنوان شكایت از دست آن ماءمور، به حضور على علیه السلام شتافتم ، وقتى به خدمتش رسیدم دیدم ایستاده و مى خواهد نماز بخواند، تا مرا دید نماز را رها كرد و به من گفت : فرمایشى دارى ؟
گفتم : آرى ، عرضى دارم ، عرضم این است كه از دست ماءمور گیرنده زكات شكایت دارم ، او سخت گیرى و ستم مى كند.
تا این سخن را از من شنید، سخت پریشان شد، به طورى كه اشك در چشمانش حلقه زد و متوجه خدا شد و گفت :
خداوندا! تو بر من و این ماءموران و فرمانداران گواه باش ، كه من آنها را به ظلم و ستم و ترك حق وادار نكردام .
آنگاه بیدرنگ از جیب خود پاره پوستى درآورد و نامه اى براى آن ماءمور نوشت ، در آن پس از نام خدا، آیه اى از قرآن را نگاشت كه معنایش این است :
(اى مردم ! از طرف خدا عذر و حجت بر شما تمام شد، پیمانه و ترازو را تمام گیرید، و از حق مردم چیزى نكاهید و در روى زمین به جاى كارهاى شایسته ، فساد نكنید، اگر آگاه باشید این روش براى شما بهتر است .) (هود 84)
و سپس ادامه داد:
وقتى نامه ام را خواندى آنچه در دست دارى آن را نگهدار، تا كسى را بفرستم و این مقام و اموال مردم را از تو بستاند.
اى معاویه ! على علیه السلام پس نوشتن این نامه آن را بدون آنكه مهر بزند یا بیاراید به من داد، آن را گرفتم و رفتم ، و آن را به حاكم دادم ، طولى نكشید، از طرف على او بركنار شد، و شخص دیگرى بجاى او نصب گردید.
معاویه با شنیدن این قصه آن هم از زبان پر شور و گرم و خالص سوده آنچنان تحت تاءثیر قرار گرفت كه به ناچار دستور داد در مورد سوده خوش رفتارى شود.
سوده كه تنها براى خود نزد معاویه نرفته بود، بلكه براى نجات مردم از چنگال استاندار ظالم به آنجا رفته بود به معاویه گفت : آیا این دستور تنها مربوط به من است یا اینكه عمومى است .
معاویه گفت : تنها مربوط به تو است .
سوده فریاد برآورد:
این دستور تنها براى من بسیار زشت و ننگ است ، یا باید همه مردم در این دستور با من شریك باشند و اینكه مرا نیز به حال اول واگذار.
آنگاه معاویه به ناچار دستور داد كه با همه خوشرفتارى شود و اموال آنها را و به آنها بازگردانند.
(63)
دیگر سوده سخنى نگفت و از معاویه دور شد.
آرى این چنین سوده رسالت انسانى خود را با كمال شجاعت به پایان رساند و در همه صحنه ها حضور داشت و با حضور خود از على و مرام على حمایت نمود و پوزه دشمن را به خاك مالید.
درود بر دختران و بانوان قهرمانى همچون سوده ، كه یك دنیا افتخار آفرید، و روى دوستان را سفید كرد و روى دشمنان را سیاه نمود و روزگار طاغوت زمانش معاویه را تیره و تار ساخت و براى رهبر دادگر زمانش ‍ على علیه السلام آبرو و افتخار آفرید.
آرى هزاران آفرین و درود بر چنین بانویى نستوه و دلاور و آگاه كه منافع عموم را بر منافع خویش مقدم داشت .
و درود بر تمامى شیرزنان تاریخ اسلام و تشیع سرخ و انقلاب اسلامى ایران .


پهلوان متدین و پیروزمند 

حدود هشتاد سال قبل در تهران پهلوان غیور و متدینى كه با نام حاج محمد صادق خوانده مى شد، او به عنوان پهلوان اول پایتخت شمرده مى شد، این پهلوان شغل بلور فروشى داشت ، لباسى نسبتا بلند مى پوشید و كلاه پوستى بر سر مى نهاد.
در آن زمان یك پهلوان ارمنى به تهران آمده بود، و مى خواست با پهلوان اول پایتخت كشتى بگیرد، حاج محمد صادق براى حفظ حیثیت خود قبول كرد، و چون مرد با ایمانى بود، به خداى بزرگ توكل نمود، و به منزل چند نفر از روحانیون محل رفت و به هر یك از آنها 10 ریال (یك تومان عصر) داد و به آنها گفت : امشب (شب جمعه ) از این پول غذا تهیه كرده و اهل خانه را جمع كنید و پس از صرف غذا، رو به قبله بنشینید و دعا كنید كه من بر آن پهلوان پیروز گردم . آنها هم درخواست او را اجابت كردند.
روز موعود فرا رسید، جمعیت ازدحام كردند، و پهلوان ارمنى به میدان حاج محمد صادق آمد، پهلوان ارمنى بدنش را چرب كرده بود تا حریف نتواند او را محكم بگیرد، حاج محمد صادق دستى به بدن او كشید و آن را چرب دید، به مردم گفت : این پهلوان بدنش را چرب كرده تا دست من به طور محكم به بدنش گیر نكند، اكنون مقدارى خاكستر بیاورید، خاكستر آوردند، او به بدن پهلوان ارمنى خاكستر مالید، آنگاه با او كشتى گرفت و طولى نكشید او را بلند كرد و بر زمین زد و بر او پیروز گردید.
(64)


وجه نامگذارى محله سید خندان در تهران  

در تهران در یكى از محله ها و مراكز بزرگ در قسمت شمیران ، (سید خندان ) نام دارد، علت نامگذارى این محل به سید خندان ، به خاطر اخلاص و خوش اخلاقى یك نفر سیدى است كه سابقا در آنجا بوده و همین نام خاطره نام او را بزرگ كرد كه داستانش به ترتیب زیر است .
سابقا بین شمیران و تهران چند فرسخ فاصله بود، و مسافران آنجا چند ساعت در راه بودند تا به تهران برسند، در مسیر در وسط راه بین شمیران و تهران ، سیدى بود كه شال سبز بر سر مى بست و در محلى كه حوض و درختان تناورى داشت ، و به اصطلاح قهوه خانه میان راه بود، با روى گشاده و چهره اى خندان ، به الاغ سوارانى كه مى آمدند و تشنه بودند آب مى داد، گاهى یك شاهى یا سنار به او مى دادند، آن سید همیشه بشاش و خندان از مسافران استقبال مى كرد و به آنها آب مى داد و با لبخند این شعر را مى خواند:
كى میگیه بادمجون باد داره سید جان خوردنش هم بیداد داره سید جان
از این رو این محل به طور خود جوش و طبیعى به (سید خندان ) معروف شد، اكنون سالها است كه آن سید و آن مسافران مرده اند ولى آن محل به همین نام خوانده مى شود. تا یادآورى اخلاص و خوش ‍ برخوردى و سقایى آن سید صاف دل باشد.
تو نیكى مى كن و در دجله انداز
كه ایزد در بیابانت دهد باز


كمیل و شهادت جانسوز او 

چند سال قبل از هجرت ، در خانواده (زیاد نخعى )، فرزندى متولد شد كه نام او را كمیل گذاشتند.
كمیل در خاندانى بود كه به خاندان نخع معروف بود و در یمن زندگى مى كردند، و از ارجمندترین خاندانها بودند.
خدمت این دودمان به اسلام درخشنده است .
افراد برجسته اى مانند مالك اشتر، هلال ، سوادة بن عام و... از این خاندان برخاستند.
بسیارى از افراد این دودمان ، پس از اسلام در كوفه سكونت نمودند.
كمیل را جز (تابعین ) شمرده اند؛ یعنى از افرادى كه از اصحاب پیامبر صلى اللّه علیه و آله نبوده و پس از پیامبر، جزء یاران على علیه السلام بوده است .
زندگى درخشان كمیل پس از پیامبر صلى اللّه علیه و آله آغاز مى شود، زیرا كمیل در زمان پیامبر هنوز به حد تكلیف نرسیده بود و یا هنوز، در آن سنى نبود كه از اصحاب پیامبر به شمار آید.
پس از پیامبر صلى اللّه علیه و آله در تاریخ دیده نشده كه كمیل با خلیفه اول و دوم و سوم ، محشور بوده باشد، تنها این مطلب آمده چنانكه خواهیم گفت ، حجاج او را به بهانه اینكه در قتل عثمان شركت كرده ، كشت .
به هر حال بروز زندگى درخشنده كمیل از زمان خلافت على علیه السلام به بعد شروع مى شود.
او را از یاران مخصوص و از بزرگترین حامیان ویژه على علیه السلام در دوران خلافت آن حضرت مى نامند.
كمیل آنقدر به على علیه السلام نزدیك بود كه حتى گاهى نیمه هاى شب ، با هم از خانه بیرون آمده و به گشت و گذار در كوچه ها و باغهاى تاریك مى پرداختند و زمانى به عبادت مشغول مى شدند.
على علیه السلام وقتى كه رهبریت مسلمانان را به دست گرفت ، استانداران و فرماندهان نالایق شهرها را عوض كرد و به جاى آنها افراد شایسته گذاشت .
كمیل از مردان شایسته و لایقى است كه على علیه السلام او را فرماندار شهر (هیت ) یكى از شهرهاى كنار فرات نمود، و از او خواست در آن نقطه حساس ، با كمال هوشیارى در برابر نفوذ معاویه ، ایستادگى كند و سنگر را رها نسازد.
او آنچنان مورد اطمینان على علیه السلام بود، كه روزى على علیه السلام به عبیداللّه بن ابى رافع كه منشى بیت المال بود، فرمود:
ده نفر از افراد مورد اطمینان من ، براى رسیدگى به بیت المال بر تو وارد مى شوند، عبیداللّه پرسید آن ده نفر چه نام دارند؟ على علیه السلام نام آنها را كه كمیل نیز جز آنها بود بر شمرد. و مدتى هم خود كمیل سرپرست بیت المال و رسیدگى و تقسیم عادلانه آن از طرف على علیه السلام بوده است .
كمیل در سطح بسیار عالى علم و دانش و معرفت بود، در عین حال مسلمانى متعهد، عابد و احتیاط كار به شمار مى آمد.
حضرت على علیه السلام او را در این جهات مرد پر جنبه و شایسته مى دید، از این رو، به سؤ الات علمى او با توجه مخصوصى ، پاسخ مى داد، و گاهى او را با عالیترین پندها، موعظه مى كرد.
آموختن دعاى كمیل ، به كمیل بهترین دلیل است كه كمیل در سطح عالى از معنویت بود، و لیاقت آن را داشت كه چنان دعاى بزرگ و پر معنایى به كمیل آموخته شود.
كمیل پاى منبر على علیه السلام زیاد مى نشست و گاهى مطالبى مى پرسید كه پاسخ آن براى شنوندگان بسیار سودمند بود.
در اینجا به عنوان نمونه : چند پند على علیه السلام را به كمیل ذكر مى كنیم :
روزى على علیه السلام دست كمیل را گرفت و به بیرون شهر كوفه برد؛ و همچون آن دردمندان پر رنج ، آه پر سوز كشید سپس فرمود: اى كمیل ! مردم سه دسته اند:
1 دانشمندى كه متعهد است و به دستورات عمل مى كند.
2 دانش آموزى كه در راه نجات قدم بر مى دارد.
3 مگسان كوچك و ناتوانى كه هر صدایى برخاست ، به دنبال آن صدا كوركورانه راه مى افتند؛ و با هر بادى كه وزید؛ همراهى مى كنند؛ آنها به نور دانش نرسیده اند و بر پایه محكمى تكیه نكرده اند.
اى كمیل ! دانش از مال بهتر است ، به جهت اینكه : دانش تو را نگهدارد؛ اما تو مال را نگه مى دارى .
دانش با بخشیدن زیاد مى شود ولى مال با بخشیدن كم مى شود.
اى كمیل ! شناخت علم ؛ همان دین است كه به وسیله آن انسان زندگى خداگونه مى یابد؛ و پس از مرگ از یاد خیر مردم فراموش نمى شود.
اى كمیل ! ثروت اندوزان هلاك مى شوند؛ ولى دانش پژوهان همچنان تا جهان باقى است زنده اند...
اى كمیل ! زمین از مردان خدا و شایسته و پارسا خالى نیست ، كه حجت مردمند، آنها براى تحصیل خشنودى خدا تمام رنجها را تحمل مى كنند؛ علاقه به دنیا آنها را نفریبد، علم و شناخت سراسر وجودشان را گرفته است ، چنین افرادى شایسته اند كه خلیفه و نماینده خدا در زمین باشند آه آه چقدر مشتاق دیدار چنین افراد برازنده هستم .
اى كمیل ! بستگان خود را بر آن بدار كه روزها براى به دست آوردن خصلتهاى نیك بروند، و شبها به رفع نیاز نیازمندان بپردازند.
سوگند به آن خدایى كه همه چیز را مى شنود، هیچ كس دلى را خوشحال نكرد مگر اینكه خداوند به خاطر آن ، به او لطف خاصى كند كه هرگاه اندوهى به او برسد، آن لطف خاص مثل آبى كه در سرازیرى جارى مى شود به سراغ او آمده و اندوه او را برطرف خواهد كرد.
اى كمیل ! دو دسته اند كه شبیه ترین موجودات به چهارپایان چراگاه هستند.
1 آنانكه پیرو هوا و هوسها و لذتهاى زودگذر مى باشند.
2 آنانكه حرص و ولع به ثروت اندوزى دارند.
اى كمیل ! هیچ تلاش و حركتى درست نیست مگر آنكه در انجام آن به دانش و شناخت نیازمندى !
روزى على علیه السلام بر شتر سوار بود، و كمیل هم در ردیف على علیه السلام بر همان شتر سوار بود و از سفر مى آمدند، كمیل از فرصت استفاده كرد و پرسید:
(حقیقت چیست ؟) على علیه السلام نخست به او فرمود، تو قدرت فهمیدن آن را ندارى ، او را اصرار كرد كه برایم شرح بده ، على علیه السلام مطالبى فرمود، او مكرر مى گفت شرح بیشتر بده . سرانجام على علیه السلام به او فرمود چراغ را خاموش كن كه صبح روشن شد، یعنى آنچه كه تو مى توانستى درك كنى گفتم . كمیل به قدرى به على علیه السلام نزدیك بود كه على علیه السلام در اواخر عمرش ، به خصوص به او وصیت كرد از جمله به او فرمود:
اى كمیل ! از منافقان و دورویان دورى كن ، با افراد خیانتكار همنشینى و دوستى نكن ، با ستمگران رفت و آمد نكن ، هرگز پیرو ستمگران مباش ، و در مجالس آنها شركت نكن ، تا مبادا خدایت تو را مورد غضب و خشم خود قرار دهد. در هر حال حق بگو، افراد پاك را دوست بدار، و از گنهكاران بپرهیز.
كمیل در محضر على علیه السلام همچون ستاره اى كنار ماه بود، كه عاشقانه شب و روز در محضر على علیه السلام بهره مند مى شد، حتى شبها در مسجد كوفه ، كنار على علیه السلام مى نشست و از آن حضرت استفاده علمى و معنوى مى كرد، و گاهى نشست آنها تا نیمه شب طول مى كشید.
در یكى از شبها كه پاسى از شب گذشته بود؛ كمیل همراه على از مسجد بیرون آمدند، در تاریكى شب از كوچه هاى كوفه عبور مى كردند، تا به در خانه اى رسیدند در آن خانه آنوقت شب ، صداى قرآن مى آمد، از این صدا معلوم مى شد كه مرد پارسایى از بستر برخاسته و با صدایى دلنشین و پر شور قرآن مى خواند، آن چنان كه گریه گلویش را گرفته بود، كمیل سخت تحت تاءثیر قرار گرفت ، او این آیه را مى خواند
امّن هو قانت اناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الاخرة و یرجوا رحمة ربّه قل هل یستوى الّذین یعلمون و الّذین لا یعلمون انّما یتذكروا الوالالباب ؛ آیا كسانى كه غرق در زیورهاى دنیا هستند بهترند یا آن كس كه در ساعت هاى شب به عبادت و سجده به سر مى برد، و از حساب و كتاب آخرت مى ترسد؛ و به رحمت خدایش امید دارد؛ بگو آیا كسانى كه دانا و متوجه هستند با كسانى كه نادان و غافلند یكسانند؟ تنها خردمندان مى دانند كه این دو دسته ؛ یكسان نیستند. (زمر: 9)
كمیل كه این آیه را با آن صداى پر سوز مى شنید، آنچنان در درون ، دگرگون شد كه با خود مى گفت اى كاش مویى در بدن این خواننده مى شدم و صداى قرآن او را مى شنیدم .
حضرت على علیه السلام از دگرگونى حال كمیل ، به خاطر آن صداى پر سوز و گداز آگاه شد به او فرمود:
صداى پر اندوه این خواننده تو را حیران و شگفت زده نكند، چرا كه او از دوزخیان است ، و بعد از مدتى راز این سخن را به تو خواهم گفت .
این سخن مولى على علیه السلام ؛ كمیل را از دو جهت متحیر و شگفت زده كرد؛ یكى اینكه على علیه السلام از دگرگونى درونى او خبر داد، دوم اینكه از دوزخى بودن آن خواننده محزون قرآن خبر داد؛ با اینكه صورت ظاهر، عكس آن را نشان مى داد.
مدتى گذشت تا جنگ نهروان پیش آمد، در این جنگ همانها كه با قرآن سر و كار داشتند، على علیه السلام را كافر خواندند و با او به جنگ پرداختند كمیل چون سربازى جانباز همراه على علیه السلام بود و على كه از شمشیرش خون این كوردلان مقدس مآب مى ریخت و آنها را به هلاكت رسانده بود متوجه كمیل شد و سپس سر شمشیرش را به سر یكى از هلاك شدگان گذارد و فرمود:
(اى كمیل ! آن كسى كه در آن شب آیه قرآن را با آن سوز و گداز مى خواند همین شخص بود.)
كمیل سخت تكان خورد و به اشتباه خود پى برد كه نباید گول ظاهر را بخورد، در حالى كه بسیار ناراحت شده بود خود را به روى پاهاى على انداخت و از خدا طلب آمرزش مى كرد.
آرى گاهى ممكن است افرادى بنام قرآن و اسلام ، شخصى چون كمیل را كه از یاران ویژه با معرفت على علیه السلام بود گول بزنند باید بسیار توجه داشت كه چه كسى عملا در خط امام است ، گفتار بدون عمل كافى نیست .
شركت كمیل در جنگها
كمیل تنها به نماز، دعا و عبادت اكتفا نكرده بود، بلكه در همه ابعاد اسلامى شركت فعال داشت ، و در جهاد در امور اجتماعى ؛ در میدانها در ردیف مسلمانان بزرگ اسلام ، نقش مهم داشت ، هرگز چون افراد بى تفاوت ، زندگى نكرد.
او در جنگهاى بزرگ صفین و نهروان ، همچو یك افسر فداكار حضرت على علیه السلام در ركاب آنحضرت مى جنگید.
یكى از جنگهاى كمیل ، جنگ او با سپاه معاویه براى حفظ زمینهاى جزیره بود كه شرح آن چنین است :
در سال 38 هجرى كه جنگ بین معاویه و على علیه السلام پس از جنگ صفین ، همچنان ادامه داشت ، معاویه لشكرى به فرماندهى عبدالرحمن بن اشتم براى تصرف زمینهاى جزیره (نزدیك دریاى مدیترانه ) و غارت اموال شیعیان آن جزیره اعزام نمود.
در این هنگام كمیل فرماندار (هیت ) (شهرى نزدیك فرات ) بود. (شبث ) كه فرماندار جزیره بود، و در شهر نصیبین سكونت داشت براى كمیل نامه نوشت و او را از حركت عبدالرحمان با لشكرش خبر داد.
در آن نامه یادآورى كرد كه كاملا هشیار باش و مردم را براى جلوگیرى از دشمن آماده كن .
پس از رسیدن نامه به دست كمیل ، كمیل در این باره فكر كرد، فكرش به اینجا رسید كه تا دشمن نرسیده باید در این باره فكر كرد، فكرش به اینجا رسید كه تا دشمن نرسیده باید به پیش رفت و نگذاشت دشمن وارد مرز شود و از مرز بگذرد.
در جواب نامه شبث نوشت ، چنین صلاح مى دانم كه با لشكر به سوى تو آیم ، و همراه لشكر تو به جبهه رفته و جلو دشمن را بگیریم و منتظر باش ‍ كه پشت سر نامه به تو خواهم رسید.
كمیل بیدرنگ چهار صد نفر از جنگجویان دلاور خود را بسیج كرد، و همراه آنها به سوى شهر نصیبین حركت كرد، و هنوز دشمن نرسیده بود كه به آنجا رسید و با لشكر شبث با هم سریع به سوى دشمن رهسپار شدند، و سر راه عبدالرحمن و لشكرش را گرفتند.
جنگ سختى در گرفت ، كمیل و شبث ، سپاه خود را مكرر به جنگ و حمله بر دشمن دعوت مى كردند، و خود در پیشاپیش لشكر مى جنگیدند، طولى نكشید كه لشكر دشمن درهم شكست ، و با دادن تلفات سنگین عقب نشینى كرد.
كمیل همراه لشكر خود تا (قرقیسا) (نزدیك شام ) سپاه دشمن را دنبال كردند و در راه بسیارى از افراد دشمن را به هلاكت رساندند، و همه نقاط آن سرزمین را از دشمن پاك نمودند.
پس از پاكسازى ، كمیل لشكر خود را به حضور طلبید و گفت حال دیگر لازم نیست در اینجا باشیم ، بهتر است كه به شهر (هیت ) مراجعت كنیم و شبث هم با لشكر خود به شهر نصیبین مراجعت نمود.
گرچه كمیل و شبث همراه لشكرشان ، مردانه جنگیدند، و سرزمین جزیره را از تجاوز دشمن حفظ كردند ولى لازم بود كه در همانجا بمانند تا دشمن بار دیگر به پیش نیاید و چون مراجعت كردند و این خبر به على علیه السلام رسید على علیه السلام مراجعت آنها را نپسندید، لذا براى كمیل و شبث نامه نوشت كه مراجعت شما درست نیست و شما مى بایست در همان محل باقى بمانید تا مرزها را حفظ كنید!
كمیل پس از شهادت على علیه السلام
كمیل پس از شهادت على علیه السلام جزء یاران وفادار امام حسن گردید، و در تشكیل حكومت و جنگهاى آن حضرت با دشمن نقش فعال داشت ؛ به طورى كه او را از یاران ویژه امام حسن دانسته اند.
پس از آنكه ماجراى امام حسن به صلح (آتش بس ) كشید، و سپس معاویه بر اوضاع مسلط گردید، كمیل همچون میثم تمار و قنبر و مختار، از مردان برجسته اى بودند، كه دستگاه معاویه آنها را سخت تحت نظر داشت ، و پس از معاویه كه سختگیرى بیشتر شد، این افراد را زندانى كرده و سخت زیر فشار قرار دادند.
زیرا مى دانستند اگر امام حسین علیه السلام قیام كند، این مردان بیدار دل دست از یارى حسین علیه السلام بر نمى دارند.
میثم تمار را ده روز قبل از ورود امام حسین به عراق كشتند، و مردانى مانند كمیل ، تحت نظر دستگاه ستمگر یزید بودند.
على علیه السلام خبر شهادت كمیل را به كمیل داده بود؛ و به او فرموده بود كه حجاج تو را به خاطر دوستى با ما اهلبیت به قتل مى رساند.
آرى دستگاه یزید از كمیل ، این پیرمرد باصفا و پاك و بى آلایش ‍ مى ترسید، چرا كه او، دست از على و دودمان پاك على علیه السلام نمى كشید؛ و حتى حاضر بود در این راه به شهادت برسد، و سخن على علیه السلام آویزه گوشش بود كه فرمود:
(اگر هزاران شمشیر متوجه من شود و من در راه خدا، قطعه قطعه شوم ، برایم آسانتر و بهتر است كه در بستر ناز بمیرم ).
كمیل در این مكتب بزرگ شده ، هرگز حاضر نبود كه زیر بار ذلت حكومت بنى امیه برود.
شهادت جانسوز كمیل به دستور حجاج
زمان سلطنت عبدالملك پنجمین خلیفه اموى فرا رسید، او وقتى كه حكومت را به دست گرفت براى جلوگیرى از مخالفان ، حجاج بن یوسف ثقفى را كه دژخیمى یاغى و ستمگرى خشن بود، فرمانرواى كوفه و اطراف آن كرد.
حجاج روحیه اى همچون چنگیز مغول داشت ، و از كشتن مخالفان ، و پرپر زدن آنها در برابرش هنگام مرگ لذت مى برد.
او آنقدر ناپاك و پست بود كه عمر بن عبدالعزیز خلیفه خوشنام اموى گوید: (اگر هر امتى در مسابقه افراد ناپاك ، كسى را معرفى كند، ما حجاج را به این عنوان نشان دهیم ، در این مسابقه برنده خواهیم شد.)
حجاج تشنه خون دوستان على ، به خصوص یاران نزدیكش بود، آنها را مى گرفت و مى گفت از على علیه السلام بیزارى بجویید.
آنها با كمال استقامت ایستادگى مى كردند و حاضر به اطاعت از امر حجاج نمى شدند، مانند قنبر و سعید بن جبیر كه به دست حجاج كشته شدند.
كمیل مى دانست كه اگر حجاج او را دستگیر كند، حتما خواهد كشت ، از این رو از دست این ستمگر خون آشام ، خود را پنهان مى كرد، با اینكه 90 سال از عمر كمیل مى گذشت ، اما مى دانست كه حجاج به صغیر و كبیر رحم نمى كند، و دوستان على را در هر وضعى كه باشند سر مى برد!
كمیل مخفیانه زندگى مى كرد، حجاج هر چه دنبال او گشت او را نیافت .
سرانجام دستور داد جیره و حقوق كسانى را كه از خویشان كمیل هستند، قطع كنند تا كمیل خود را معرفى كند.
وقتى كمیل از این دستور مطلع شد، با خود گفت از عمر به من چیزى نمانده ، سزاوار نیست كه عده اى به خاطر من ، گرفتار ظلم تو گردند و از حقوق خود محروم بمانند.
حجاج گفت : تو را خواهم كشت . چرا كه در قتل عثمان شركت داشتى !
كمیل گفت : امیرمؤمنان على علیه السلام به من خبر داد كه تو مرا به قتل مى رسانى !
حجاج دیگر به آن پیرمرد نود ساله باصفا مهلت نداد دستور داد جلادان بى رحم سرش را از بدنش جدا كردند.
او كه از نخست سرسپرده مولایش على علیه السلام بود سرانجام سرش ‍ را در راه على علیه السلام داد.
شهادت كمیل در سال 83 (و به نقلى 81) هجرى در كوفه واقع شد.
بدن مطهرش را در قبرستان وادى السلام نجف دفن كردند، هم اكنون مرقدش در ناحیه شرقى مسجد حنانه در كنار تل كوچكى بنام (ثویّه ) ظاهر و مشخص است ، و محل زیارت شیفتگان راه على علیه السلام مى باشد.
درود بر كمیل مرد كمال و معرفت كه عمرش را در راه خدمت به اسلام به پایان رسانید و سرانجام در راه اسلام شهید شد.


 




برچسب ها: جانسوزترین مصیبت جانكاه حضرت عبّاس علیه السلام،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:13 ق.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

سخن معاویه در شاءن شجاعت على علیه السلام  

روزى حضرت على علیه السلام سوار اسب به میدان تاخت و بین دو صف ایستاد و چند بار فریاد زد: (هان اى معاویه !)
معاویه به همراهان گفت : (ببینید چرا على علیه السلام مرا صد مى زند؟)
آنها پس از بررسى ، به معاویه گفتند: (على علیه السلام دوست دارد به تو نزدیك شود و سخنى به تو بگوید.)
معاویه همراه عمروعاص به میدان آمدند. وقتى كه نزدیك شدند، على علیه السلام به معاویه فرمود: (واى بر تو براى چه مردم بین من و تو كشته شوند و همدیگر را بكشند، خودت به میدان من بیا و با هم بجنگیم ، هر كدام كشته شدیم ، حكومت در اختیار شخص پیروز قرار گیرد.)
معاویه به عمروعاص رو كرد و گفت : (نظر تو چیست ؟)
عمروعاص : (این مرد (على علیه السلام ) از روى انصاف با تو سخن گفت ، این را بدان كه اگر جواب منفى به على بدهى (و نبرد با او نپردازى ) چنین كارى براى تو عار و ننگ است و چنین ننگى همیشه تا یك نفر عرب در زمین وجود دارد، براى تو باقى مى ماند.)
معاویه (آیا مثل من فریب و گول حرفهاى تو را مى خورد؟)
(و خود را به كشتارگاه نبرد با على علیه السلام مى افكند؟!) سپس ‍ گفت :
واللّه ما بارز ابن ابى طالب شجاعا قطّ و سقى الارض بدمه ؛
سوگند به خدا، على پسر ابوطالب با مرد شجاعى هرگز نبرد نكرد مگر اینكه على علیه السلام زمین را به خون او سیراب نمود.
سپس معاویه همراه عمروعاص برگشتند و على علیه السلام وقتى چنین دید در حالى كه خنده بر لب داشت به پایگاه خود مراجعت نمود.
(59)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: سخن معاویه در شاءن شجاعت على علیه السلام،
[ جمعه 5 آبان 1391 ] [ 08:10 ق.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

عظمت مقام ارجمند یك غلام از دوستان على علیه السلام درعالم برزخ  

او غلام سیاه به نام (رباح ) مسلمان تیز هوش و روشن بین بود، همواره در كنار پیامبر صلى اللّه علیه و آله مى زیست ، و درسهاى بزرگ اسلام را از محضر آن حضرت مى آموخت ، رباح در میان اصحاب پیامبر صلى اللّه علیه و آله به حضرت على علیه السلام علاقه فراوان داشت ، چرا كه اسلام ناب را به معنى صحیح و وسیع كلمه در سیماى على مشاهد مى كرد، عاشق و شیفته على علیه السلام بود، و همواره محبت خود را به آن بزرگوار آشكار مى ساخت .
رباح غلام یكى از اربابان سنگدل و خدانشناس بود، ارباب و اطرافیان او، رباح را به خاطر پذیرش اسلام ، رنج مى دادند، و به جهت دوستى با على علیه السلام مى آزردند. سختگیرى آنها نسبت به این غلام باصفا به جایى رسید كه او را تحت فشار سخت قرار داده و سرانجام با لب تشنه جان سپرد.
یك روز پیامبر صلى اللّه علیه و آله در مدینه كنار اصحاب حضور داشتند، ناگهان چشمشان به جنازه اى افتاد، كه چند نفر آن را بر دوش گرفته و سوى قبرستان براى دفن مى بردند.
پیامبر صلى اللّه علیه و آله از صاحب جنازه اطلاع یافت ، صدا زد: (جنازه را به طرف من بیاورید.)
تشییع كنندگان جنازه را به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله آوردند، حضرت على علیه السلام به پیامبر صلى اللّه علیه و آله عرض كرد:
هذا رباح عبد بنى النجار، ما رانى قط الا قال : یا على انى احبك ؛ این جنازه رباح غلام طایفه بنى نجار است ، همیشه هرگاه مرا مى دید مى گفت : اى على ! من تو را دوست دارم .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله دستور داد، پیكر آن غلام را غسل دادند، و با پیراهنى از پیراهن هاى خودش (پیراهن مخصوص پیامبر) او را كفن كردند، سپس جنازه را تشییع نمودند، ناگاه مسلمان تشییع كننده ، صیحه مرموز و اسرارآمیزى از آسمان شنیدند، علت آن را از پیامبر صلى اللّه علیه و آله پرسیدند، آن حضرت در پاسخ فرمود:
این صیحه صداى فرشتگان تشییع كننده است ، كه آنها هفتاد هزار دسته اند، و هر دسته آنها را هفتاد هزار دیگر تشكیل مى دهد، همه آنها آمده اند و جنازه را تشییع مى كنند.
(57)
جنازه را آوردند تا اینكه در كنار قبر نهادند، پیامر صلى اللّه علیه وآله به درون قبر رفت ، در میان لحد قبر خوابیده ، سپس از میان قبر بیرون آمد و جنازه را در میان قبر نهاد، و سپس قبر را با خشتها پوشانید.
در آن هنگام كه پیامبر صلى اللّه علیه وآله ، رباح را در میان قبر نهاد، به ناحیه سر رباح رفت و اندكى توقف كرد، و سپس به ناحیه پا آمد و پشت به قبر نمود.
حاضران از علت آن همه احترام و بزرگداشت پیامبر صلى اللّه علیه وآله نسبت به رباح پرسیدند، و آن حضرت به همه سؤ الها جواب داد از جمله پرسیدند: (چرا شما كه در كنار سرش بودى ،به كنار پایش آمدى و پشت به قبر كرد؟)
پیامبر صلى اللّه علیه وآله فرمود: در كنار سرش حوریان بهشتى ، همسران آن غلام را دیدم كه با ظرف هاى پر از آب ، نزد رباح آمدند، چون او تشنه از دنیا رفت ، آنها آب آوردند تا به او بنوشانند، و من دیدم او مرد غیور بود، و ناموس هاى او نزدش آمده اند، پشت به آنها كردم ، كه به ناموس هاى او نگاه نكرده باشم .
از همه جالبتر اینكه پیامبر صلى اللّه علیه وآله به حضرت على رود كرد و فرمود:
واللّه ما نال ذلك الّا بحبّك یا علىّ؛ سوگند به خدا، این غلام به این همه مقامات نرسید، مگر به خاطر درستى و محبتى كه به تو داشت اى على !.
(58)


 




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: عظمت مقام ارجمند یك غلام از دوستان على علیه السلام درعالم برزخ،
[ پنجشنبه 4 آبان 1391 ] [ 07:18 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

صیاد هوشمند 

این رسم در هر دوره و زمانى بوده است : طبقات مختلف مردم ، هدایاى نفیس تقدیم بزرگ قبیله خود مى نمودند و به این وسیله تقرب و محبوبیتى نزد او به دست مى آوردند.
و گاهى از این هدیه ، سوء استفاده مى كردند و براى اینكه به هدف مادى خویش برسند گرچه ظلم به دیگران شود دل رییس مربوطه را به دست مى آوردند و از نفوذ و قدرت او به نفع خود استفاده مى كردند.
ما كار نداریم كه چقدر از جنایتهاى نابخشودنى به خاطر (رشوه ) كه به صورتهاى هدیه و به ظاهر فریبنده در مى آورند و به آن چهره حق مى دهند، رخ مى دهد از این رو مردان خدا هرگونه هدیه را نمى پذیرند.
وه ! چه ماهى بزرگى امروز به تور ما خورده ! ما كه در عمر خود با اینكه همیشه صیاد بودیم چنین ماهى بزرگى را صید نكرده بودیم خوب است این ماهى را به عنوان (هدیه ) پیش سرور و پادشاه خود اسكندر برده بلكه به این وسیله ثروت كلانى نصیب ما شد.
نه ، حتما باید این كار را بكنم ! ساعت مقرر كه اسكندر و همسرش پیش ‍ هم نشستند، و ملاقات عمومى دارند، نزدیك است این ماهى هم بسیار سنگین است ، چاره اى نیست ، هر چند زحمت دارد باید ببرم !
به این ترتیب ، صیاد، ماهى را پیش اسكندر آورد و به عنوان بهترین هدیه با تقدیم احترام اهداء نمود.
اسكندر، صیاد را فوق العاده تحسین كرد و بسیار از صیاد تشكر نمود، سپس دستور داد پول هنگفتى در حدود چهار هزار سكه طلا به او بخشیدند.
صیاد، خیلى خوشحال شد و كمال تشكر را از پادشاه نموده و از نزد او دور شد.
گفتار همسر اسكندر!
اى پادشاه مردم ! اى همسر گرامى ام بذل و بخشش چهار هزار سكه طلا، به خاطر هدیه یك ماهى كار شایسته اى نبود، به علت اینكه از این به بعد اگر این اندازه پول را به یكى از دهقانان خویش بدهى آن را اندك مى شمارد و مى گوید بین من و صیاد فرقى نگذاشت به من نیز به انداره صیاد بذل كرد، از این رو خوب است این پول گزاف را از صیاد پس ‍ بگیرى !
شاه : سخن تو را تصدیق مى كنم ، حرف بجایى مى زنى اما شایسته نیست كه اگر پادشاهى چیزى را به كسى بخشید، از او پس بگیرد.
زن : من با تدبیر و سیاست راهى به تو نشان مى دهم كه با به كار انداختن آن ، پس گرفتن پول ، نامناسب نبوده و بر خلاف شاءن پادشاه نباشد.
- آن راه و تدبیر چیست ؟
- صیاد را به حضور مى طلبیم و به او مى گوییم : این ماهى نر است یا ماده ؟ اگر گفت نر است مى گوییم ما ماهى ماده مى خواستیم و اگر گفت ماده است مى گوییم ما ماهى نر مى خواستیم . با این ترتیب ، بهانه اى به دست ما آمده و پولها را از او مى گیریم .
شاه : خوب راهى نشان دادى ، بسیار خوب ، همین كار را مى كنیم . اسكندر دستور داد، صیاد را به حضور آوردند، به او گفت : این ماهى نر است یا ماده ؟!
صیاد كه مردى زیرك و اندیشمند و هوشیار بود، بى آنكه در جواب فرو ماند، گفت : قربان نه نر است نه ماده بلكه (خنثى ) است . اسكندر از جواب صیاد بسیار شاد شد و قاه قاه خندید دستور داد چهار هزار سكه طلا نیز به او بخشیدند.
صیاد با سرور و شادى از نزد اسكندر رفت و تمام قطعات طلاها را در میان كیسه بزرگى ریخت ، آن را به پشت گرفت تا به سوى خانه اش ‍ رهسپار گردد، در این هنگام یك سكه از آن طلاها به زمین افتاد، خم شده ، آن را از زمین برداشت و سپس عازم خانه شد.
زن : اى همسر گرامیم اى شوهر ارجمندم آیا فهمیدى كه این صیاد چقدر طمعكار و بخیل است ؟ با اینكه داراى آن همه پول شد، از یك قطعه طلا كه به زمین افتاد، گذشت نكرد تا مبادا بعضى از خدمتكاران شما (!) آن را بردارد.
این گفتار اسكندر را به خشم آورد، صیاد را به حضور طلبید و به او گفت : اى بى فضیلت تو آن قدر شخصیت نداشتى كه چشم طمع از یك طلا بپوشى ، این همه بخل ، این همه طمعكارى !
صیاد: خدا سلطنت شاهنشاه را پایدار گرداند. طمعكارى و حرص مرا به برداشتن سكه و طلا وادار نكرد بلكه این پول نزد من محترم است به خاطر آنكه در یك طرف پول اسم پادشاه و در طرف دیگرش عكس آن سرور، رسم شده است ، با خود گفتم ممكن است رهگذرى بى آنكه توجهى داشته باشد از اینجا گذر كند و آن سكه طلا را زیر پا بگذارد آنگاه به اسكندر بزرگ ما توهین و بى احترامى شود.
اسكندر از این پاسخ متین و مستدل نیز خوشحال شد، دستور داد چهار هزار طلا نیز به او بخشیدند
(56) این داستان را به عنوان نكوهش پذیرش ‍ مشورت با بعضى از زنان آورده اند.




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: صیاد هوشمند،
[ پنجشنبه 4 آبان 1391 ] [ 07:13 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

پیامبر مهربان  

آنانكه فریفته زرق و برق این جهان ناپایدار هستند، آنان كه دلباخته این دنیاى فانى مى باشند. آنانكه به مظاهر بى صفاى چند روزه دلبسته اند و عقلشان در میان دیدگانان هست ، به انسانیت و فضایل انسانى به دیده احترام نمى نگرند، آنها هستند كه تنها محور فكر و اندیشه و آرزویشان ، كیف و عیش خود و نور چشمیهاى خویش مى باشد.
آنها به تنها به درماندگان و بى پناهان به نظر مهر و عاطفه نمى نگرند، بلكه آنان را بدبختهاى روزگار دانسته ، و گاهى با گفتار غلط مانند، خشم طبیعت آنها را گرفته ، آنها انگلهاى اجتماع هستند، باید وجود آنها از صفحه روزگار برافكنده شود و.... دهان كجى مى كنند. اما مردان خدا، مردان با فضیلت ، مردان پاك ، همواره حامى و پناه دهنده زیردستان و ناتوانان هستند و نوازش و رسیدگى به بى پناهان جزو برنامه ضرورى زندگى آنهاست .
او كه سر سلسله مردان خدا و پیامبران بود او كه آخرین فرستاده و بزرگترین سفیر خالق زمین و آسمان بود، از سراسر وجود او مهر و محبت آشكار بود او آسایش خود را وقف رفاه و آسایش درماندگان و بى سرپرستان كرده بود و پیروان خود را با دستورهاى اكید و طرفدارى و حمایت از ناتوانان دعوت مى كرد.
عموى بزرگوار او پدر با ایمان و با كمال على علیه السلام (ابوطالب ) درباره چهره فروزان و تابناك او، بسیار نیكو گفت :
و ابیض یستسقى الغمام بوجهه
ثمال الیتامى عصمة للارامل ؛

وه ! چه سیماى نورانى و درخشندهاى ! كه به بركت آن از خداوند باران رحمت مى طلبند. (و چه مهربان و عطوفى ) كه فریاد رس یتیمان و نگهدارنده بیچارگان و زنان بى سرپرست است .(53)
مهربانى پیامبر صلى اللّه علیه و آله به یتیمان
اصحاب و مسلمانان در محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله اجتماع كرده بودند و از بیانات ارزشمند او استفاده مى كردند. در این میان نظرها به پسرى خردسال دوخته شد، او كه پیامبر صلى اللّه علیه و آله را چون پدر مهربان مى نگریست و از قیافه اش تاءثر و درماندگى آشكار بود به رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله چنین گفت :
(اى پیامبر! من پسرى بى پدر هستم ، خواهرى نیز بى پدر و بى سرپرست دارم ، مادرم بیوه شده است ، از آنچه كه خداوند به شما عنایت كرده به ما لطف فرما و براى ما غذایى فراهم كن .)
پیامبر: اى بلال ! برو به خانه هاى ما گردش كن ، هر چه از غذا پیدا كردى بیاور!
بلال به خانه اى رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله كه در چند حجره ساده خلاصه مى شد، رفت و پس از گردش ، 21 عدد خرما یافت ، و به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله آورد.
پیامبر: این فرزندم ! این خرماها را از من بپذیر، هفت عدد از این ها مال تو هفت عدد دیگر مال خواهرت و هفت عدد دیگر مال مادرت است .
در این هنگام معاذبن جبل یكى از اصحاب پیامبر صلى اللّه علیه و آله دست نوازش به سر آن تیم كشید و گفت : (خداوند تو را از یتیمى بیرون آورده و جانشین پدرت گرداند.)
پیامبر: اى معاذ! نوازش و مهر تو را نسبت به یتیم دیدم همین قدر بدان هركسى یتیمى را سرپرستى كند و دست نوازش بر سر او بكشد، خداوند به هر مویى كه زیر دست او مى گذرد پاداش شایسته اى به او مى دهد و گناهى او را محو مى نماید و مقام او را بالا مى برد.
(54)
نزدیك وقت نماز عید است ، مسلمانان در مسجد جمع شده بودند و انتظار پیامبر صلى اللّه علیه و آله دقیقه شمارى مى كردند.
پیامبر صلى اللّه علیه و آله عازم نماز شد از خانه بیرون آمد و به سوى مسجد رهسپار گشت . در مسیر راه دید كودكى مى گرید.
آه ! این بچه چرا گریه مى كند؟ همه بچه ها با همدیگر بازى مى كنند خوشحال و شاداب هستند، پس چرا این بچه كه لباس كهنه و پاره پاره پوشیده گریه مى كند؟
پیامبر: بچه جان ! چرا گریه مى كنى ؟ چرا از بچه ها فاصله گرفته اى ؟ چرا با آنها بازى نمى كنى ؟....
بچه خردسال مشاهده كرد مردى با سخنان مهرآمیز پدرانه او را نوازش ‍ مى دهد، نشناخت كه او پیامبر مهربان است ، در جواب چنین گفت : (پدرم در یكى از جنگلهاى اسلام كشته شد، مادرم با مردى ازدواج كرد، آنچه كه داشتم همه را خوردند و مرا از خانه بیرون كردند، نه لباس دارم و نه غذا، خانه اى هم ندارم كه به آن پناه ببرم ، بچه ها هم سن و سال خود را مى بینم . همه خانه و كاشانه اى دارند و با كمال شادمانى با همدیگر بازى مى كنند. بغض مرا گرفته و به یاد بى پدرى و بى سرپرستى خود افتادم ، از این رو بى اختیار گریه مى كنم .)
پیامبر: این بچه جان ! ناراحت نباش ! بیا با هم به خانه ما برویم آیا دوست ندارى من پدر تو باشم . فاطمه علیه السلام برادران تو باشند؟!
كودك : قطعا راضى هستم ، چه افتخارى بالاتر از اینكه پدرى چون تو، خواهرى چون فاطمه علیه السلام عمویى چون على علیه السلام و برادرانى مانند حسن و حسین علیه السلام داشته باشم ! زهى سعادت زهى افتخار.
پیامبر: اینجا خانه ما است ، لباسهاى خود را بیرون بیاور و این لباسهاى پاكیزه و نو را بپوش ! از این غذاها بخور، هیچ ناراحت نباش این خانه ، خانه تو است .
كودك بى نهایت خوشحال شد و یتیمى خود را فراموش كرد، شادان و كامران از خانه بیرون آمد، به سوى بچه ها دوید و با آنها مشغول بازى شد.
كودكان : تو هم اكنون گریه مى كردى ؟ چطور شد اینكه مسرور و خندان هستى ؟
- من گرسنه بودم سیر شدم ، برهنه بودم لباس نو پوشیدم ، بى پدر و یتیم بودم پدرى چون رسول خدا صلى اللّه علیه و آله ، خواهرى چون فاطمه زهرا علیه السلام عمویى مانند على علیه السلام و برادرانى مانند حسن و حسین علیه السلام پیدا كردم !
كودكان : كاش پدران ما همه در این جنگ كشته مى شدند و چنین افتخار و سعادتى كه نصیب تو شده ، نصیب ما مى شد.
آن كودك یتیم در سایه لطف و مهر پیامبر صلى اللّه علیه و آله زندگانى كرد تا اینكه خبر رحلت و وفات رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله به او رسید، گویا آسمان به روى او خراب گردید، ناله اش بلند شد، آه آه خاك بر سرم اینك من یتیم شدم .... اینكه غریب و بچاره شدم . بعضى از اصحاب سرپرستى او را بر عهده گرفتند.
(55)




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

برخورد شدید اسلام با گرانفروش  

مگر نه این است كه تجارت و داد و ستدها یكى از مهمترین پایه هاى اقتصاد و كسب امكانات مادى است ، مگر از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله نشنیده ایم كه اگر بركت را به ده قسم كنیم ، نه قسمت آن در تجارت است و در پرتو تجارت ، از اندوخته هاى مردم بى نیاز خواهیم شد و چشم طمع به این و آن نمى دوزیم (51) و....
از این رو باید اجناس خود را در معرض تجارت و داد و ستد قرار داد، پولها و كالاها را نباید احتكار و گنج كرد باید، براى تحصیل آسایش ‍ اقتصادى ، سفرها كرد و از وطن دور شد و راههاى درازى را پشت سرگذاشت .
پیشواى راستین حضرت امام صادق علیه السلام نان خور بسیارى داشت او نمى توانست به آنان بى توجه باشد و نیازمندیهاى آنان را نادیده انگارد:
قافله بازرگانان اجناس خود را آماده كرده عازم حركت به سوى (مصر) بودند، چه خوبست (مصادف ) (یكى از غلامان امام صادق علیه السلام ) نیز به همراه كاروانیان حركت كند و همانند آنان تجارت نموده ، تا از سود آن بهره مند شویم .
امام صادق : اى مصادف ! این هزار دینار را بگیر و كمال آمادگى را داشته باش ! و به همراه كاروان بازرگانان به سوى مصر برو و با این پول تجارت كن !
مصادف : من غلام تو هستم ، آنچه دستور بفرمایى با كمال میل انجام مى دهم .
مصادف با آن هزار دینار، اجناسى خریده و به همراه قافله تجار، به سوى مصر رهسپار شد.
راه بین مدینه و مصر، طولانى است ، چه مى شود كرد، باید تجارت نمود، سختى و رنج راه ، به خاطر تجارت است ، شاید در این تجارت ، سود فراوانى ببریم و پیمودن آن همه راه خسته كننده ، بى نتیجه نماند.
دیوارهاى مصر و درختان آن از دور پیداست ، هر لحظه كاروانیان كه خسته و كوفته شده اند، منتظرند به مصر برسند، و رفع خستگى كنند، سپس كالاى تجارتى خود را به بازار آورده ، در معرض فروش قرار دهند.
هنوز از دروازه شهر وارد نشده بودند كه به وسیله گروهى ، خبر خوشى به گوش آنان خورد.
- اى مردمى كه در مصر بودید و از اوضاع بازار و تجارت شهر اطلاع دارید، و گویا شما نیز بازرگان بودید، اجناس خود را در این شهر فروخته اید و هم اكنون بیرون مى روید، بازار در چه وضع هست ؟!
- مژده ....مژده .... كالاهاى شما در این شهر مرغوب و كمیاب است ، مشتریان و خواهان بسیار دارد، خاطر جمع باشید، سود خوبى نصیب شما مى شود.
- وه ... وه ! چه خبر خوشى و چه مژده خوبى ! بنابراین بسیار شایسته است ، با هم تصمیم بگیریم و اجناس خود را از قرار هر دینارى به كمتر از یك دینار سود ندهیم . نه ، نه ! تنها تصمیم كافى نیست ، باید همه افراد ما سوگند یاد كنند كه جنس خود را به هر دینارى ، یكدینار استفاده بفروشند، نه كمتر! (همه با هم سوگند یاد كردند).
بازار آشفته !
مگر امروز چه خبر است ؟! بازار عوض شده ، آشفتگى عجیبى رخ داده ، فلان جنسها گران شده است ما كه در عمر خود چنین (بازار سیاهى ) ندیدیم . ولى چه مى شود كرد، ما نیاز لازم به آن اجناس داریم ، باید به هر قیمت هست خرید. باید شتاب كرد، مشترى هاى بسیار، دور كالاها را گرفته اند، راستى این اجناس چقدر گران شد؟ بله ، مردم به این جنسها نیازمندند، و كمیاب هم هست .
به این ترتیب (مصادف ) با هزار دینار خود، هزار دینار استفاده برد، و به همراه كاروان با كمال خردسندى به مدینه بازگشت .
او با خود مى اندیشید، كه در تجارت خود موفق شده و مولاى او حضرت صادق علیه السلام قطعا او را تحسین خواهد كرد و به او آفرین مى گوید:
هر كدام از هزار دینار را در كیسه اى قرار داد و با شكوه خاصى خود را نزد امام صادق علیه السلام رسانید، و آن دو كیسه را در حضور حضرت نهاد.
- قربانت گردم ! این كیسته اصل سرمایه است و این دیگرى سود تجارتى آن !
امام صادق : وه ! این سود، بسیار است ، راستى بگو ببینم ، ماجرا از چه قرار بوده ؟ و با آن كالا چه كردید و چگونه چنین نفع كلانى را به دست آورده اید؟!
مصادف : جنس ما در مصر، هم خواهان بسیارى داشت و هم كمیاب بود، ما با هم ، سوگند یاد كردیم كه از هر دینارى ، یك دینار منفعت بگیریم .
امام صادق : آه ...آه ... شما با همدیگر، هم سوگند شدید كه آنقدر سود از مسلمانان بگیرید! نه ، نه ، من فقط سرمایه خودم را بر مى دارم ، كیسه سود را بردار. من احتیاجى به آن ندارم . (یا مصادف ! مجادلة السیوف اهون من طلب الحلال ؛ این مصادف ! جنگیدن با شمشیرها، آسانتر از به دست آوردن مال حال است )
(52)
به این ترتیب ، پیشواى ششم ما امام صادق علیه السلام اعلان تنفر از مسلمانانى كه به خاطر استفاده بسیار، (بازار سیاه ) به وجود مى آوردند، كرد، و به این وسیله یكى از دستورات اجتماعى فروزان اسلام را به جهانیان آموخت كه باید مال طیب و پاكیزه را تحصیل كنند.


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

چهره پرشكوه جعفر طیار در كشور بیگانه  

سال پنجم بعثت بود. مسلمانان در فشار بسیار سخت قرار گرفتند، گروهى تصمیم گرفتند همراه جعفر طیار به كشور حبشه پناهنده شوند. جعفر با گروهى از مسلمانان به حبشه مهاجرت كرد و در آنجا به انجام برنامه هاى مذهبى و تبلیغ اسلام پرداختند.
كفار قریش در مكه به دست و پا افتادند، و به گرد هم نشستند و تصمیم گرفتند دو نفر از افراد چابك و ورزیده خود را یه همراه هدایاى گرانقیمت نزد نجاشى امپراطور حبشه بفرستند، و از او بخواهند كه جعفر و همراهانش را از كشور حبشه اخراج نماید.
این دو نفر به نام عمرو عاص و عماره ، انتخاب شده و همراه هدایاى نفیس سوار كشتى شده و خود را به حبشه رساندند.
نخست سراغ اطرافیان شاه حبشه رفته ، و به هر یك هدیه اى دادند و قصه خود را گفتند و از آنها خواستند كه در رسیدن به هدف ، در حضور شاه ، ما را كمك كنید.
ساعات ملاقات با پادشاه حبشه نزدیك شد، عمرو عاص و عماره ، هدایاى نفیس خود را برداشته وارد قصر شدند، به محض اینكه به حضور نجاشى رسیدند، در فاصله چند قدمى ، به سجده افتاده و همچون غلامان دربار با كمال ادب دست به سینه در برابر حریم شاه ایستادند، و سپس ‍ هدایاى خود را تقدیم كردند و با اجازه اعلیحضرت ، خواسته خود را گفتند، و اطرافیان نیز به كمك آنها شتافته و آنها را تاءیید مى كردند.
نجاشى كه مرد با تجربه و فهمیده بود، فریب ظاهر آنها را نخورد و گفت : من نمى توانم تنها به قاضى بروم ، و بدون بودن طرف شكایت شما، داورى كنم ، باید نماینده مسلمان هم باشد و حرفش را بزند تا قضاوت كنم .
نجاشى براى مسلمانان پیام فرستاد، كه ساعت معینى حضور یابند تا به شكایت آن دو نفر رسیدگى شود.
جعفر طیار، به مسلمانان همراهش گفت : (وقتى به حضور شاه رفتیم هیچكس سخن نگوید، مرا نماینده خود كنید، من به جاى شما سخن مى گویم ) مسلمانان این پیشنهاد را پذیرفتند.
ساعت ملاقات فرا رسید نمایندگان كفار قریش ، با پارتى بازى اطرافیان شاه ، كنار مسند قرار داشتند، شاه نیز در مسند نشسته بود، اجازه ورود داده شد ناگهان دیدند مسلمانان با جعفر طیار به طور عادى و معمول وارد شدند.
برخلاف انتظار شاه و اطرافیان ، سجده و خم شدن از مسلمانان دیده نشد، بلكه با كمال وقار و شكوه خاص حاضران را به خود جلب كردند.
نمایندگان قریش كه پى بهانه مى گشتند، همین بى اعتنایى مسلمانان را بهانه قرار دادند، و خطاب به شاه چنین اظهار داشتند: (اعلیحضرتا! حال ثابت شد كه حق با ما است ، دیدى كه اینها به مقام سلطنت جسارت كرده و این چنین بر خلاف ادب رفتار نمودند.)
جعفر بى آنكه خود را ببازد، دهان گشود و گفت : (ما طبق وظائف مذهبى خود براى غیر خدا را ببازد، دهان گشود و گفت : (ما طبق وظائف مذهبى خود براى غیر خدا سجده نمى كنیم .) سپس مطالبى از اصول اسلام و اهداف پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله را با زیان بسیار شیوا بیان كرد.
آن چنان سخنان جعفر و شیوه ملاقات عزتمند او و همراهانش ، جالب بود كه همه اهل مجلس و شخص شاه ، مرعوب واقع شده و شاه شخصا با جعفر به گفتگو و سؤ ال و جواب پرداخت ، در پایان به آنها گفت : (آفرین به شما و كسى كه از پیش او آمده اید، شما در این كشور آزادید، و دستور مى دهم كه همه امكانات را در اختیار شما بگذارند.)
عمر و عاص همین كه لب به اعتراض گشود، نجاشى چنان سیلى به صورتش زد كه دست به صورت گرفت و از مجلس خارج گردید. جعفر و همراهان پانزده سال در حبشه ماندند و بذر اسلام خواهى را در قلب نجاشى قلوب مردم حبشه پاشیدند و سپس به مدینه بازگشتند.
(50




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

پاسخ ‌هاى دندانشكن اسیر مسلمان به امپراطور روم  

در یكى از جنگهاى مسلمانان با كشور پهناور و قدرتمند روم ، عبداللّه بن حذافه با هشتاد نفر مسلمان ، به دست رومیان اسیر شدند.
این گروه را به حضور (هرقل ) امپراطور روم بردند، در این ملاقات ، امپراطور روم به عبداللّه چنین گفت :
(بیا و آیین ما مسیحیت را بپذیر تا تو را آزاد كنم .)
عبداللّه : نه ، هرگز من از آیین محمد صلى اللّه علیه و آله دست نمى كشم .
امپراطور: اگر آیین مرا بپذیرى ، مقام ارجمندى را به تو خواهم داد.
و آن گونه كه مى نگرم شخص شایسته هستى ، در این صورت تو را در حكومت و زمامدارى شریك خود مى سازم .
عبداللّه : نه ، غیر ممكن است كه من از اسلام خارج گردم ، اگر همه آنچه را كه در قلمرو حكومت تو است به من بدهى به اندازه یك چشم بهم زدن ، از اسلام بیرون نمى روم .
امپراطور روم از راه تهدید وارد شد، دستور داد، عبداللّه را به دار آویزان كردند، و به ظاهر گفت تیربارانش كنید اما حاضران دیدند كه اصلا چهره عبداللّه عوض نشده ، و او همچنان مقاومت مى كند.
به فرمان امپراطور، او را از دار به پایین آوردند دستور داد دیگ بزرگى آوردند و روغن زیتون در آن ریخته و آن دیگ را روى آتش گذاشتند، همین كه جوش آمد، یكى از اسیران مسلمان را در آن روغن گداخته افكندند، بیدرنگ گوشتهاى او از استخوان جدا گردید، و استخوانهاى بدنش روى دیگ قرار گرفت .
امپراطور به عبداللّه گفت : اگر آیین مسیحیت را نپذیرى ، تو را نیز این چنین در میان روغن زیتون دیگ مى سوازنم .
عبداللّه باز پیشنهاد قیصر را رد كرد.
به فرمان امپراطور، عبداللّه را نزدیك دیگ آوردند تا او را میان دیگ بیفكنند، وقتى كه عبداللّه نزدیك دیگ رسید گریه كرد، قیصر دستور داد او را برگرداندند، به او گفت چرا گریه مى كنى ؟
عبداللّه گفت : گریه ام از ترس مرگ نیست ، بلكه گریه ام از این رو است كه كاش به تعداد موهاى بدنم ، جان مى داشتم ، و همه را در راه بزرگداشت اسلام فدا مى كردم .
فرمانفرماى روم ، از خلوص و شهامت و دلاورى عبداللّه حیران و مبهوت شد، و آنچنان عبداللّه به نظرش بزرگ جلوه كرد كه به او گفت : (اگر آیین مسیحیت را بپذیرى ، دخترم را همسر تو كرده و نصف كشورم را به تو واگذار مى نمایم )
عبداللّه : نه هرگز، اسلام عزیز را رها نمى كنم .
امپراطور: حال كه مطلب به اینجا كشید، بیا و سرم را ببوس تا تو را آزاد كنم .
عبداللّه : نه این كار را هم نمى كنم ، سر یك فرد سركش و طاغوت را نمى بوسم .
امپراطور: اگر سر مرا ببوسى ، تو و همه اسیران مسلمان را آزاد خواهم كرد.
عبداللّه : حال كه آزادى دیگران در پیش است ، حاضرم سرت را به یك شرط ببوسم .
امپراطور: هر طور كه خودت مى خواهى ببوس .
عبداللّه آستین خود را به پیشانى امپراطور روم گذاشت و سر او را به نیت بوسیدن آستینش بوسید، و در نتیجه امپراطورى روم ، او و همراهانش را آزاد ساخت .
وقتى كه عبداللّه با همراهان به مدینه بازگشت و قصه خود با قیصر روم را بیان نمود، مسلمانان شهامت ؛ غیرت و مردانگى او را ستودند، و در مسجد همه مسلمین از عبداللّه احترام و تجلیل كرده و سر او را بوسیدند.
امپراطور روم آنچنان فریفته شهامت و جوانمردى عبداللّه شده بود كه در ضمن نامه اى كه براى حاكم مسلمین نوشت ، از عبداللّه یادى كرد و گفت : (اگر این مرد پیرو آیین ما بود، او را تاسرحد پرستش ، مى ستودیم .)
آرى این بود زندگى مردانه و شكوهمند یكى از دست پروردگان و فرهیختگان مكتب پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله كه تا این حد، با سرافرازى و سربلندى زیست و استقلال و عزت و آبروى خود و مسلمانان را در كشور دیگر، حفظ كرد.
(49)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:31 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

نامه رسان غیور و شجاع  

پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله در سال ششم هجرت ، تصمیم گرفت براى پادشاها و رؤ ساى جمهور و زمامداران كشورها نامه بنویسد و آنها را به اسلام دعوت كند.
در آن زمان هر چند كشورهاى متعدد وجود داشت ، اما كشورهاى ایران و كشور روم ، دو كشور بزرگ و قدرتمند آن زمان بودند و به عنوان دو ابرقدرت جهان به شمار مى آمدند.
در میان پادشاهان و زمامداران كشورها، آوازه (خسرو پرویز) طاغوت گردنكش ایران به دنیا پیچیده بود، او را شاهنشاه و خدایگان و اعیلحضرت قدر قدرت همایونى مى خواندند، او آنچنان در كبر و غرور فرو رفته بود كه كسى جرئت عرض اندام با او را نداشت .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله نامه اى براى او به عنوان دعوت او به اسلام نوشت ، و آن نامه را به یكى از یاران شجاع و با شهامت خود به نام عبداللّه پسر حذافه داد، تا آن را به دربار خسرو پرویز كه در مدائن بود برده و شخصا نامه را به دست خسرو پرویز بدهد.
سفیر پیامبر صلى اللّه علیه و آله نامه را گرفت و سوار به شتر شده از مدینه به سوى مدائن حركت كرد، و پس از پیمودن این راه طولانى ، خود را به كاخ آسمان خراش شاهنشاه ایران رساند، و با اینكه خطراتى او را تهدید به قتل مى كرد، به انجام این وظیفه مهم همت گماشت .
دربانان جلو او را گرفتند، او گفت : من سفیر پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله هستم ، نامه اى از طرف او براى خسرو پرویز آورده ام و ماءمورم كه خود نامه را به دست خسرو بدهم .
دربانان مطلب را به شاه گزارش دادند، خسرو پرویز اجازه ورود داد، و قبل از ورود سفیر، دستور داد كاخ را به زیور و زینت آراستند تا زرق و برق كاخ ، چشم سفیر را خیره كرده و دل او را برباید.
عبداللّه بى آنكه تحت تاءثیر تشریفات و زرق و برق كاخ قرار گیرد با كمال عادى ، بى آنكه خم شود و یا خاك زمین را به احترام اعلیحضرت ببوسد، وارد كاخ شد و در برابر شاه ایستاد.
خسرو به یكى از درباریان گفت : (نامه را از سفیر پیامبر بگیر و به من بده .)
عبد اللّه : خیر، من نامه را به كسى نمى دهم ، ماءموران آن را فقط به دست تو بدهم .
خسرو پرویز ناچار دست دراز كرد و نامه را از عبداللّه گرفت ، آن را به دست ترجمه كننده داد تا به فارسى ترجمه كند، ترجمه كننده اولین فراز را چنین ترجمه كرد:
(از جانب محمد فرستاده خدا به سوى كسرى ، بزرگ فارس ...) ترجمه كننده تا به اینجا رسید، خسرو پرویز دگرگون شد و فریاد كشید كه واعجبا، فرستنده نامه كیست كه چنین جرئت كرده و نام خود را بر نام من مقدم داشته است ، دیگر نگذاشت بقیه نامه را ترجمه كند، نامه را گرفت و قطعه قطعه كرد و جیغ مى كشید كه آیا محمد باید چنین نامه اى براى من بنویسد او از رعیت ها و بردگان من است ، و سپس فریاد زد، این نامه رسان جسور را بیرون كنید.
عبداللّه بى آنكه از این بادها و توپهاى خالى بلرزد، از مجلس بیرون آمد و سوار بر شترش شده و به طرف مدینه حركت كرد، خوشحال بود كه ماءموریت خود را انجام داده است ، پس از آنكه به مدینه رسید یك راست خدمت پیامبر صلى اللّه علیه و آله رفته و گزارش سفر خود را به عرض ‍ رساند.
پیامبر صلى اللّه علیه و آله نه تنها از این خبر ناگوار نلرزید و خود را نباخت ، بلكه با كمال بردبارى فرمود: فال نیك بزنید، او نامه را پاره پاره كرد، خداوند ملك و سلطنتش را از هم متلاشى خواهد كرد، و این خاكى را هم كه داده در حقیقت خاك كشور ایران را با دست خود در اختیار ما گذاشته ، بزودى ایران به دست مسلمانان خواهد افتاد.
خسرو پرویز كه از اسب غرور پایین نیامده بود، نامه تهدیدآمیزى براى بازان پادشاه یمن فرستاد، یمن در آن روز تحت الحمایه ایران بود.
در آن نامه نوشت وقتى كه نامه من رسید دو مرد چابكى به سوى مدینه نزد محمد بفرست تا او را دستگیر كرده و به دربار من تحویل دهند.
وقتى كه این فرمان به دست بازان رسید، بازان كه نمى توانست از فرمان همایونى اعلیحضرت سرپیچى كند، بیدرنگ دو نفر از افراد ورزیده و شجاع از میان ارتش خود برگزید و آنها را همراه نامه اى به پیامبر صلى اللّه علیه و آله ، به ضمیمه فرمان شاهنشاه ایران به سوى مدینه فرستاد. این دو نفر به نام (بابویه ) و (خرخسره ) كه اصلا ایرانى بودند، طبق مد آن روز ایران ، بند زرین به كمر بسته و بازو بند طلا و دست داشتند، با سبیلهاى بلند و ریشهاى تراشیده به حضور رسول اكرم صلى اللّه علیه و آله رسیدند، و گزارش خود را دادند.
پیامبر صلى اللّه علیه و آله تا هیاءت و شكل آنها را دید فرمود: (چه كسى به شما دستور داده كه به این صورت در آیید؟)
گفتند: صاحب ما خسرو پرویز چنین فرمان داده .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: اما پروردگار من فرموده : سبیل را بچینم و موى صورت را بگذارم ، خوب حالا بنشینید.
آنگه پیامبر صلى اللّه علیه و آله آنها را دعوت به اسلام كرد و آیاتى از قرآن را براى آنها خواند، آنها نپذیرفتند و اصرار كردند كه جواب ما را بده ، تا اینكه پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: فردا صبح نزد من آیید تا پاسخ شما را بدهم . آن دو نفر صبح به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله رفتند، پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: شب گذشته فلان ساعت ، خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه كشته شد، برگردید یمن و جریان را به بازان بگویید، اگر بازان به اسلام گروید كه حكومتش ادامه مى یابد و گرنه به سرنوشت خسرو پرویز خواهد رسید.
این دو نفر به یمن برگشتند و گزارش خود را به باذان دادند، از طرف ایران نیز نامه اى به دست بازان رسید، در آن نامه شیرویه نوشته بود، من پدرم را كشتم ، از مردم یمن براى من بیعت بگیر و به آن مردى كه در حجاز، دعوت به پیامبرى خود مى كند، كارى نداشته باش .
باذان با تطبیق نامه شیرویه و خبردادن پیامبر صلى اللّه علیه و آله در مورد قتل خسرو پرویز، فهمید كه به راستى محمد صلى اللّه علیه و آله پیامبر خدا است ، به او وحى مى رسد، قلبا به او ایمان آورد و عده زیادى از مردم ایران كه در یمن بودند به اسلام گرویدند.
(48)
به این ترتیب ، خسرو پرویز به نتیجه تكبر و غرور خود رسید، و عبداللّه سفیر پیامبر صلى اللّه علیه و آله با كمال عزت و شكوه ، ماءموریت خود را انجام داد.


 




طبقه بندی: احادیث،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

دكتر ایادى بهایى ، سلطان بى تخت و تاج  

در عصر رژیم منحط محمدرضاپهلوى ، بهایى ها آن چنان در همه جا حتى در سطح وزارت نفوذ كرده بودند، كه مى خواستند ایران را اسرائیل دوم كنند، هویدا بهایى حدود سیزده سال نخست وزیر این مملكت بود، در همه جا اعمال نفوذ آنها دیده مى شد، از این رو آیة اللّه العظمى بروجردى (ره ) نسبت به این مسئله ، فوق العاده حساس بود و اقدامات مهم براى قلع و قمع آنها نمود، كه یكى از آنها سخنرانیهاى خطیب توانا حجة الاسلام محمد تقى فلسفى به نمایندگى از آقاى بروجردى ، در مسجد شاه سابق تهران بود كه مستقیم ، در ماه رمضان سال 1334 شمسى در رادیو پخش مى شد، و در همین سال ضربات سنگینى بر بهائیان وارد گردید.
حتى دكتر ایادى طبیب مخصوص شاه ، بهایى بود.
آقاى فلسفى مى نویسد: در یكى از سخنرانیهاى ماه رمضان سال 1334 شمسى كه در رادیو هم پخش مى شد، خطاب به شاه ، به طور صریح گفتم :
مملكت ما این همه طبیب متخصص مسلمان دارد، مردم ناراحت هستند از اینكه دكتر ایادى بهایى طبیب مخصوص شما است ، او را عوض ‍ كنید.
ولى شاه او را عوض نكرد، حتى یك نفر به من گفت شاه ناراحت شده و گفته است : اینها به طبیب من چه كار دارند؟
وقتى كه بعد از انقلاب كتاب ارتشبد حسین فردوست به نام (ظهور و سقوط سلطنت پهلوى ) (كه در دو جلد چاپ شده ) را خواندم معلوم شد كه شاه هرگز نمى توانست دكتر ایادى را عوض كند، فردوست مى نویسد:
من كه در دریا بودم ، نمى دانستم كه آیا شاه بر ایران سلطنت مى كند یا دكتر ایادى ؟ زیرا دكتر ایادى بهایى ها را در همه جا گمارده و بر مردم مسلط كرده بود.
سپس مى نویسد: در زمانى كه فلسفى در رادیو درباره بهائیان صحبت مى كرد، شاه به ایادى گفت : (دیگر مقتضى نیست در ایران بمانى ، مدتى به خارج از ایران برو.)
فردوست مى نویسد: من یكبار مشاغل او را كنترل كردم ، به 80 شغل رسید، محمد رضا در حضور من از او ایراد گرفت كه 80 شغل را براى چه مى خواهید؟ ایادى با شوخى جواب داد و گفت : (مى خواهم مشاغلم را به صد برسانم !)
این خود نمونه كوچكى است از شیوه حكومت محمدرضا. در زمان هویدا (نخست وزیر شاه ) دكتر ایادى تا توانست وزیر بهایى وارد كابینه كرد، و این وزراء بدون اجازه او حق هیچگونه كارى نداشتند.... و بر همین اساس مى توان كتاب نوشت كه آیا ایادى بهایى در ایران سلطنت مى كرد یا محمد رضا؟
(46)
آقاى فلسفى در نتیجه گیرى مى نویسد:
چیزى كه من از نظر سیاسى دریافتم این بود كه انگلیس فلسطین را به دست یهود مركز صهیونیست ها كرد، و آمریكا مى خواست ایران را به دست افرادى نظیر دكتر ایادى مركز بهائى ها كند، و در خاورمیانه دو پایگاه داشته باشد.
(47)





طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: بهایی،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:29 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

توجه به روز حسرت قیامت  

یكى از نامهاى قیامت (یوم الحسرة ) (روز حسرت ) است چنانكه این مطلب در آیه 39 سوره مریم تصریح شده است .
آیة اللّه العظمى بروجردى مرجع كل ، در وعظ و نصیحت خود، به طور مكرر از این جمله یاد مى كرد، خطیب توانا آقاى فلسفى مى نویسد: روزى من تنها در محضر ایشان در اطاق اندرونى نشسته بودیم ، به یك مناسبت فرمود:
روز قیامت یوم الحسرة (روز افسوس خوردن ) است ، كه افراد به گذشته دنیاى خود و غفلت هایى كه داشته اند افسوس مى خوردند، در این وقت دیدم چنان پرده اى از اشك روى چشمشان آمد كه گویى هم اكنون قیامت است و آن یوم الحسرة براى ایشان مجسم مى باشد.
(45)
آرى آقاى بروجردى این گونه به معاد مى اندیشیدند، و به یاد حسرت و افسوس آن روز، دگرگون مى شدند. كه قرآن مى فرماید:
حتى اذا جائتهم الساعة بغتة قالوا یا حسرتنا على ما فرطنا فیها و هم یحملون اوزارهم على ظورهم ؛ اى افسوس بر ما كه در مورد (اندوختن ذخیره براى ) قیامت كوتاهى كردیم ، و آنها بار سنگین گناهایشان را بر دوش مى كشند. (انعام :31)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

فکر می کنی آدم کوچکی هستی؟ در حالی که دنیای یزرگی در درون توست.(علی (ع))

"اگر ذهن شاد باشد، نه‌ تنها بدن بلکه کل جهان شاد خواهد بود. بنابراین باید بفهمید که چطور باید خود را شاد نگه دارید. اینکه خواهید بدون پیدا کردن خودِ واقعیتان دنیا را اصلاح کنید مثل این می‌ماند که کل دنیا را با یک چرم بپوشانید تا از درد راه رفتن روی سنگ‌ و خار جلوگیری کنید. این خیلی راحت‌تر از کفش پوشیدن است."ب

--- رومانا ماهارشی (Romana Maharshi)


"امید آن حسی است که می‌گوید حسی که الان دارید دائمی نیست."

-- جین کِر (Jean Kerr)


"وقتی برای محبوبیت و پیروی دیگران چیزهای زیادی را قربانی کنید، شخصیتتان گم خواهد شد."

-- ناشناس


“زندگی اولین هدیه است، عشق دومی و درک سومین."

-- مارج پیرسی (Marge Piercy)


"درد را بپذیرید، لذات را گرامی بدارید و پشیمانی‌ها را حل‌وفصل کنید؛ بعد این بهترین دعایی است که می‌توانید بکنید: اگر دوباره متولد می‌شدم، باز همینگونه زندگی می‌کردم."

-- جوان مکینتاش (Joan McIntosh)

 

"آنها که می‌دانند چیزی نمی‌گویند؛ آنها که می‌گویند، چیزی نمی‌دانند.

وقتی استاد وارد شد، از او پرسیدند که این جمله یعنی چه. استاد گفت، کدامیک از شما بوی گل رز را می‌شناسید؟

همه آنها می‌دانستند. سپس گفت، آنها را با کلمات بیان کنید. همه آنها ساکت بودند."

-- آنتونی دو مِلو (Anthony de Mello)

 

"کمتر بترسید؛ بیشتر امیدوار باشید. کمتر بخورید، بیشتر بجوید. کمتر آه بکشید، بیشتر نفس بکشید. کمتر متنفر باشید، بیشتر عشق بورزید. و بعد خواهید دید که همه چیزهای خوب از آنِ شما خواهد شد."

-- ضرب‌المثل سوئدی

 

"هر فردی که بداند چگونه بخواند، قدرت دارد که خود را بزرگتر جلوه دهد، راه‌های وجود خود را بیشتر کند، زندگی خود را تکمیل‌تر، مهم‌تر و جالب‌تر سازد."

-- آلدوس هاکسلی (Aldous Huxley)

 

" وقتی فهمیدید که چیزی برایتان مضر و ناسالم است، آن را ترک کنید. و وقتی فهمیدید که چیزی برایتان مفید و خوب است، آن را انجام دهید."

-- بودا (The Buddha)

 

"خداوندا، آنچه را که بیش از آنچه قدرت انجامش را داشته باشم، آرزویش را دارم، به من عطا کن."

--میکلانژ (Michelangelo)

 

"معیار واقعی ثروت ما این است که اگر پولمان را گم کنیم، چقدر می ارزیم."

-- ناشناس

 

" اگر در ابتدای یک سفر دراز همه مشکلات مشخص باشد، هیچوقت به آن سفر نخواهیم رفت."

-- دان راتر به همراه پیتر وایدِن (Dan Rather with Peter Wyden)

 

"انسان نباید هیچوقت از اینکه در اشتباه بوده است، خجل و شرمسار باشد، هر چه که باشد، امروز عاقل‌تر از گذشته شده است."

-- جاناتان سویفت (Jonathan Swift)

 

"تجربه فقط اتفاقاتی نیست که برای ما می‌افتد. این است که دربرابر اتفاقاتی که برایمان می‌افتد، ما چه می‌کنیم."

-- آلدوس هاکسلی (Aldous Huxley)

 

"برای خوشبخت شدن، مهم نیست که چقدر داشته باشیم، مهم این است که چقدر لذت ببریم."

-- چارلز هادون اسپارجیون (Charles Haddon Spurgeon)

 

"ناآگاهی ریشه شر است."aa

-- یک راهب ناشناس مصری

 

"هیچگاه علم را با خرد اشتباه نگیرید. علم به شما کمک می‌کند زندگی را بگذرانید، خرد کمکتان می‌کند زندگیتان را بسازید."

-- ساندرا کاری (Sandra Carey)




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: سخن بزرگان،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]
چهل حدیث

1- چه بسا شخص حریص بر امری از امور دنیا ، که بدان دست یافته و باعث نافرجامی و بدبختی او گردیده است ، و چه بسا کسی که برای امری از امور آخرت کراهت داشته و بدان رسیده ، ولی به وسیله آن سعادتمند گردیده است . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (166)

--------------------------------------------------------------------------------

2- تو را به پنج چیز سفارش می کنم : اگر مورد ستم واقع شدی ستم مکن ، اگر به تو خیانت کردند خیانت مکن ، اگر تکذیبت کردند خشمگین مشو ، اگر مدحت کنند شاد مشو ، و اگر نکوهشت کنند ، بیتابی مکن .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (167)

--------------------------------------------------------------------------------

3- سخن نیک را از هر کسی ، هر چند به آن عمل نکند ، فرا گیرید .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (170)

--------------------------------------------------------------------------------

4- چیزی با چیزی نیامیخته است که بهتر از حلم با علم باشد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص(172)

--------------------------------------------------------------------------------

5- نهایت کمال ، فهم در دین و صبر بر مصیبت ، و اندازه گیری در خرج زندگانی است .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص(172)

--------------------------------------------------------------------------------

6- سه چیز از خصلتهای نیک دنیا و آخرت است : از کسی که به تو ستم کرده است گذشت کنی ، به کسی که از تو بریده است بپیوندی ، و هنگامی که با تو به ندانی رفتار شود ، بردباری کنی .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (173)

--------------------------------------------------------------------------------

7- خداوند دوست ندارد که مردم در خواهش از یکدیگر اصرار ورزند ، ولی اصرار در خواهش از خودش را دوست دارد . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (173)

--------------------------------------------------------------------------------

8- دانشمندی که از علمش سود برند ، از هفتاد هزار عابد بهتر است .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (173)

--------------------------------------------------------------------------------

9- هیچ بنده ای عالم نیست ، مگر اینکه نسبت به بالا دست خود ، حسادت نورزد ، و زیردست خود را خوار نشمارد . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (173)

--------------------------------------------------------------------------------

10- هر که خوش نیت باشد ، روزی اش افزایش می یابد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (175)

--------------------------------------------------------------------------------

11- هر کس با خانواده اش خوشرفتار باشد ، بر عمرش افزوده می گردد . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (175)

--------------------------------------------------------------------------------

12- از سستی و بی قراری بپرهیز ، که این دو ، کلید هر بدی می باشند ، کسی که سستی کند ، حقی را ادا نکند ، و کسی که بی قرار شود ، بر حق صبر نکند . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (175)

--------------------------------------------------------------------------------

13- پیوند با خویشان ، عملها را پاکیزه می نماید ، اموال را افزایش می دهد ، بلا را دور می کند ، حسا آخرت را آسان می نماید ، و مرگ را به تاخیر می اندازد . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 71، ص (111)

--------------------------------------------------------------------------------

14- بهترین چیزی را که دوست دارید درباره شما بگویند ، درباره مردم بگویید .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 65، ص (152)

--------------------------------------------------------------------------------

15- خداوند بنده مؤمنش را با بلا مورد لطف قرار می دهد ، چنانکه سفر کرده ای برای خانواده خود هدیه می فرستد ، و او را از دنیا پرهیز می دهد ، چنانکه طبیب مریض را پرهیز می دهد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (180)

--------------------------------------------------------------------------------

16- بر شما باد به پرهیزکاری و کوشش و راستگویی ، و پرداخت امانت به کسی که شما را بر آن امین دانسته است ، چه آن شخص ، نیک باشد یا بد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (179)

--------------------------------------------------------------------------------

17- غیبت آن است که درباره برادرت چیزی را بگویی که خداوند بر او پوشیده و مستور داشته است . و بهتان آن است که عیبی را که در برادرت نیست ، به او ببندی .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (178)

--------------------------------------------------------------------------------

18- خداوند ، دشنام گوی بی آبرو را دشمن دارد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (176)

--------------------------------------------------------------------------------

19- تواضع ، راضی بودن به نشستن در جایی است که کمتر از شانش باشد ، و اینکه به هر کس رسیدی سلام کنی ، و جدال را هر چند حق با تو باشد ، ترک کنی .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (176)

--------------------------------------------------------------------------------

20- برترین عبادت ، پاکی شکم و پاکدامنی است .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (176)

--------------------------------------------------------------------------------

21- خداوند در روز قیامت در حساب بندگانش ، به اندازه عقلی که در دنیا به آنها داده است ، دقت و باریک بینی می کند . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 7 ، ص (267)

--------------------------------------------------------------------------------

22- آن که از شما به دیگری علم بیاموزد ، پاداش او ( نزد خدای تعالی ) به مقدار پاداش دانشجوست ، و از او هم بیشتر می باشد . کافی ، ج 1 ، ص (35)

--------------------------------------------------------------------------------

23- هر که علم و دانش را جوید برای آنکه به علما فخر فروشی کند ، یا با نابخردان بستیزد ، و یا مردم را متوجه خود نماید ، باید آتش را جای نشستن خود گیرد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، 2 ، ص (38)

--------------------------------------------------------------------------------

24- خداوند عزوجل کسی را که در میان جمع ، بدون ناسزاگویی شوخی کند ، دوست دارد .

کافی ، ج 2 ، ص (663)

--------------------------------------------------------------------------------

25- سه خصلت است که دارنده اش نمی میرد تا عاقبت شوم آن را ببیند : ستمکاری ، ازخویشان بریدن ، و قسم دروغ که نبرد با خداست .

کافی ، ج 75، ص (174)

--------------------------------------------------------------------------------

26- به خدا سوگند هیچ بنده ای در دعا ، پافشاری و اصرار به درگاه خدای عزوجل نکند ، جز اینکه حاجتش را بر آورد . کافی ، ج 2 ، ص (475)

--------------------------------------------------------------------------------

27- خداوند عزوجل از میان بندگان مؤمنش آن بنده ای را دوست دارد که بسیار دعا کند ، پس بر شما باد دعا در هنگام سحر تا طلوع آفتاب ، زیرا آن ، ساعتی است که درهای آسمان در آن هنگام باز گردد و روزیها در آن تقسیم گردد و حاجتهای بزرگ بر آورده شود .

کافی ، ج 2 ، ص (478)

--------------------------------------------------------------------------------

28- دعای انسان پشت سر برادر دینی اش ، نزدیکترین و سریعترین دعا به اجابت است . کافی ، ج 2 ، ص (507)

--------------------------------------------------------------------------------

29- هر چشمی روز قیامت گریان است ، جز سه چشم : چشمی که در راه خدا شب را بیدار باشد ، چشمی که از ترس خدا گریان شود ، و چشمی که از محرمات الهی و گناهان بسته شود .

کافی ، ج 2 ، ص (80)

--------------------------------------------------------------------------------

30- شخص حریص به دنیا مانند کرم ابریشم است که هر چه بیشتر ابریشم به دور خود می تند ، راه بیرون شدنش را دورتر و مشکل تر می کند ، تا اینکه از غم و اندوه بمیرد .

کافی ، ج 2 ، ص (316)

--------------------------------------------------------------------------------

31- چه بسیار خوب است نیکی ها پس از بدی ها ، و چه بسیار بد است بدی ها پس از نیکی ها . کافی ، ج 2 ، ص (458)

--------------------------------------------------------------------------------

32- چون مؤمن با مؤمنی دست دهد ، پاک و بی گناه از یکدیگر جدا می شوند . بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 73، ص (20)

--------------------------------------------------------------------------------

33- از دشمنی بپرهیزید ، زیرا فکر را مشغول کرده و مایه نفاق می گردد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 2 ، ص (301)

--------------------------------------------------------------------------------

34- هیچ قطره ای نزد خداوند ، محبوبتر از قطره اشکی که در تاریکی شب از ترس خدا و برای او ریخته شود ، نیست . کافی ، ج 2 ، ص (482)

--------------------------------------------------------------------------------

35- هر که بر خدا توکل کند ، مغلوب نمی شود ، و هر که از گناه به خدا پناه برد ، شکست نمی خورد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 68، ص (151)

--------------------------------------------------------------------------------

36- افزایش نعمت از جانب خداوند قطع نمی شود ، مگر اینکه شکر از جانب بندگان قطع گردد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 68، ص (54)

--------------------------------------------------------------------------------

37- خداوند دنیا را به دوست و دشمن خود می دهد ، اما دینش را فقط به دوست خود می بخشد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 2 ، ص (215)

--------------------------------------------------------------------------------

38- مؤمن برادر مؤمن است ، او را دشنام نمی دهد ، از او دریغ نمی کند ، و به او گمان بد نمی برد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (176)

--------------------------------------------------------------------------------

39- هیچ کس از گناهان سالم نمی ماند ، مگر اینکه زبانش را نگه دارد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 75، ص (178)

--------------------------------------------------------------------------------

40- سه چیز پشت انسان را می شکند : مردی که عمل خویش را زیاد شمارد ، گناهانش را فراموش کند ، و به رای خویش ، خوشنود باشد .

بحارالانوار ، دار احیاء الترا العربی ، ج 69، ص (314)




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: 40حدیث،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:49 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

فرمان ایست به هواپیماى غول پیكر جت  

فراموش نمى كنم در كوپه ترن ، با یك دانشمندى كه دكتر داروساز بود، هم صحبت شدم ، از هر درى سخن به میان آمد، در میان حرفهایش قصه لطیف و زیبائى گفت كه دوست دارم شما هم آن را بشنوید، گفت :
روزى براى انجام ماءموریت ، سوار هواپیماى غول پیكر جت شدم كه از آبادان به تهران پرواز مى كرد، وقتى كه هواپیما از زمین برخاست با خود گفتم : بنازم به مغز بشر، چه اعجوبه اى ساخته ؟ دستت درد نكند بشر چه خدمت بزرگى كردى ، من كه مى بایست این راه طولانى فاصله آبادان تا تهران را ماهها بپیمایم ، یكساعته مى پیمایم ، آفرین بر تو اى بشر، زنده باد فكر و مغز و اندیشه ات اى بشر.
ولى حتى یكبار هم به ذهنم نیامد كه بگویم بنازم بدست قدرتت اى خداى بزرگ كه چنین استعداد و مغزى به بشر دادى ، تا این اعجوبه را ساخت .
در این فكرها غرق بودم ، حدود یك ربع ساعت از حركت هواپیما بیشتر نمى گذشت ، كه ناگهان از سوى ناظم هواپیما با بلندگو اعلام شد: نظر به اینكه هوا طوفانى و نامساعد، است و ادامه حركت به تهران خطرناك به نظر مى رسد، هم اكنون به آبادان برمى گردیم .
تا این اعلام را شنیدم ، ناگهان این آیه قرآنى همچون زنگ در كنار لاله گوشم به صدا در آمد: (یسبح لله ما فى السماوات و ما فى الارض ؛ آنچه در آسمانها و زمین است ، خدا را مى ستایند.)
افسوس خوردم كه چرا من فقط بشر را ستودم ، حتى یك بار نگفتم بنازم به قدرت خدا.
به خود گفتم دیدى همین اعجوبه غول پیكر، با فرمان ایست خدا، به جلو نرفت و برگشت ، بنابراین همه امور در دست او است ، نخست باید او را ستود، و سپس از تلاش هاى طاقت فرساى بشر براى پیشبرد تمدن علم و صنعت تمجید و سپاس كرد، از آن پس نخست از خداوند مهربان سپاس ‍ مى كنم ، بعد از بندگانش ، همان خدایى كه بزرگترین نقشه خائنانه امپریالیسم آمریكا را در حمله نافرجام هواپیماهاى مجهز خود به تهران براى نجات جاسوسها، آن چنان شكست مفتضحانه داد
(43) كه مى توان آن را از شگفتیهاى حوادث عصر حاضر خواند.




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:43 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


دعاى نیمه شب و فرار دشمن  

سال پنجم هجرت پیامبر صلى اللّه علیه و آله به مدینه بود، مى توان گفت آغاز توسعه پیروزى انقلاب به رهبرى پیامبر صلى اللّه علیه و آله بود، ضد انقلاب از مشركان و یهود و نصارى و منافقان دست به دست هم داده بودند تا انقلاب نوپاى اسلام را از پاى در آورند، در جنگ بدر و... با اینكه جمعیت دشمن چند برابر بود، از دست سربازان رشید اسلام شكست مفتضحانه خوردند، ولى همچون مار زخم خورده ، این بار تمام حزبها و طوایف و یهود و نصارى را براى یك جنگ بزرگ بر ضد اسلام دعوت كردند، دعوت آنها پذیرفته شد، سپاه انبوهى از دشمن براى سركوبى مسلمانان به سوى مدینه حركت كردند.
مدینه در محاصره دشمن در آمد، قبل از ورود دشمن ، مسلمانان به فرمان پیامبر صلى اللّه علیه و آله دور تا دور مدینه ، خندق كنده بودند، خندق مانع از آن شد كه دشمن به طور گروهى وارد مدینه شود، اما پشت خندق همچنان ماند، عبور و مرور مسلمانان مدینه را به بیرون از مدینه قطع كرد.
و در حقیقت وقتى كه دشمن نتوانست جنگ كند، مسلمانان را در فشار اقتصادى قرار داد، حدود یكماه از این جریان گذشت ، فشار گرسنگى ، محاصره ، سرما و دلهره و ناامنى ، مسلمانان را سخت نگران و ناراحت كرده بود، آنچنان فشار زیاد بود كه ابوسعید به حضور پیامبران صلى اللّه علیه و آله رسیده ، و عرض كرد جانها به لب آمده و كارد به استخوان رسیده است .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله همان لحظه با یاران خود به مسجد (فتح ) رفتند و در آنجا دست به دعا و نیایش پرداختند، ناگهان دیدند پیامبر صلى اللّه علیه و آله رو به جمعیت كرد و گفت : آیا در میان شما كسى هست كه برود بیرون مدینه نزدیك اردوگاه دشمن ، از آنها خبر بیاورد، گرسنگى و فشار در حدى بود كه كسى جواب این سؤ ال را نداد، پیامبر بار سوم به یكى از مسلمانان به نام (حذیفه ) فرمود: تو برو و خبر بیاور، حذیفه فرمان پیامبر صلى اللّه علیه و آله را گوش كرد، شبانه در راهى كه دشمنان او را نبینند، به طرف اردوگاه دشمن رفت ، دید باد و طوفان ، تمام تشكیلات ، دشمن را به هم زده و خیمه ها را در هم ریخته است .
حذیفه گوید: ابوسفیان از خیمه اى بیرون آمد و گفت : اى گروه قریش دیگر جاى توقف نیست ، زیرا حیوانات سم دار و بى سم هلاك شدند، فرار كنید جز فرار چاره اى نیست .
این را گفت و سوار بر مركب شده و فرار كرد و دنبالش ، پیروانش پا به فرار گذاشتند، برگشتم به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله ، دیدم هنوز پیامبر در مسجد به نماز و دعا مشغول است ، تا مرا دید عباى خود را به من پیچید تا از سرما محفوظ شوم ، آنگاه گزارش خود را دادم .
(42)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:42 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

نتیجه خودبینى  

روزى امام صادق علیه السلام دوستان خود را نصیحت مى كرد كه حسود خودبین نباشند، آنگاه این قصه را بازگو كرد:
سیاحت و گردش از دستورهاى آیین عیسى علیه السلام بود، لذا عیسى خودش بسیار به گردش مى پرداخت در یكى از گردشها با شخصى همسفر شد، همچنان با هم در صحرا و بیابان مى گشتند، تا به دریا رسیدند، عیسى علیه السلام از روى حقیقت گفت : بنام خدا، و بر روى آب به راه افتاد، همسفر عیسى علیه السلام از روى حقیقت گفت : بنام خدا، و بر روى آب به راه افتاد، همسفر عیسى علیه السلام از روى آب به راه افتاد، به وسط دریا كه رسیدند، همسفر عیسى علیه السلام با خود گفت من با عیسى علیه السلام چه فرق دارم ، او اگر روى آب راه مى رود، من هم راه مى روم ، خودبینى او را به این گفتار واداشت .
هماندم در آب فرو رفت ، آه و ناله اش بلند شد، عیسى دستش را گرفت و پرسید چه گفتى كه در آب فرورفتى ؟
گفت : گفتم : من با عیسى علیه السلام چه فرق دارم ، خودبینى مرا گرفت كه چنین گفتم .
عیسى علیه السلام گفت : بلند پروازى كردى ، از این رو نزدیك بود غرق شوى ، حال از كرده خود توبه كن و با من بیا، او توبه كرد و با عیسى به راه خود ادامه داد، امام صادق علیه السلام پس از نقل این ماجرا فرمود: بنابراین پرهیزكار باشید و بر یكدیگر حسد نبرید.
(41)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:41 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

دور اندیش  

یك نفر یهودى ، انگشتر گرانقیمت خود را گم كرد، اتفاقا یك نفر مسلمان تهیدست آن را پیدا كرد، پس از آنكه براى مسلمان ثابت شد كه انگشتر مال آن یهودى است ، نزد او رفته و انگشتر را به او داد.
یهودى با شگفتى پرسید: آیا قیمت انگشتر را مى دانستى ؟
مسلمان : آرى
یهودى : آن گونه كه پیداست ، تو فقیر هم هستى .
مسلمان : آرى
یهودى : فكر نكردى كه این انگشتر را بفروشى و زندگى خود را تاءمین نمایى ، به ویژه اینكه یهودى بودن من بهانه خوبى بود كه این انگشتر را تصاحب كنى !
مسلمان : چرا همین فكر را كردم !
یهودى : پس چرا انگشتر را به من دادى ، من كه نمى دانستم تو پیدا كرده اى ؟
مسلمان : ما به روز معاد معتقدیم ، با خود گفتم اگر امروز این انگشتر را به صاحبش ندهم ، فرداى قیامت هنگام حساب و كتاب ، ممكن است وقتى كه پیامبر ما حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله همراه پیامبر شما حضرت موسى علیه السلام با هم نشسته باشند، تو شكایت مرا به پیامبر خود موسى علیه السلام كنى ، و حضرت موسى علیه السلام این شكایت را به پیامبر ما حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله كرده و بگوید این شخص كه از امت تو است ، چنین كارى كرده است ، آنگاه پیامبر ما جواب پیامبر شما را نداشته باشد. من امروز براى اینكه آبروى پیامبرمان در روز قیامت را خریده باشم ، انگشتر را آوردم و تحویل دادم !
(40)


 




طبقه بندی: کشکول،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:40 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


اهمیت نماز در سیره شاگردان پیامبر صلى اللّه علیه و آله  

سال چهارم هجرت ، ماجراى جنگ ذات الرقاع در سرزمین نجد، با شورشیان سه طایفه بنى محارب و غطفان و بنى ثعلبه رخ داد. سربازان اسلام به فرماندهى پیامبر صلى اللّه علیه و آله براى سركوبى شورشیان كارشكن به میدان آنها رفتند، نبرد و درگرفت و شورشیان با شكست عقب نشینى كردند، در این پیكار یك زن یهودى به اسارت مسلمانان در آمد.
سربازان به مدینه برگشتند، شب فرا رسید، آنها خسته بودند، بنا بر این شد كه شب را در بیابان استراحت كند، پیامبر صلى اللّه علیه و آله دو نفر از افسران رشیدش بنامهاى عمار یاسر و عبادبن بشر را نگهبان آن شب قرار داد.
سپاهیان روى خاكهاى بیابان خوابیدند، عمار و عباد با هم توافق كردند كه پاسى از شب را یكى از آنها نگهبانى كند و پاس دیگر را دیگرى ، عمار خوابید، عباد مشغول نگهبانى شد، عباد با خود گفت : به به عجب شبى آنهم در بیابان و آنهم پس از جنگ ، و فعلا خبرى از دشمن نیست خوبست ، نمازى بخوانم ، اسلحه اش را كنار گذاشت و مشغول نماز شد، وسطهاى نمازش بود، مردى یهودى كه همسرش اسیر مسلمانان شده بود، خود را به لشكر مسلمانان رساند، فهمید كه همه خواب رفته اند، و در مورد (عباد) تشخیص نمى داد كه انسان است یا درخت یا حیوان ، با خود گفت : فرصت خوبى است كه همسرش را فرارى دهد، براى اینكه از آن سیاهى ایستاده خاطر جمع شود كه آیا انسان است یا درخت ، یا حیوان ، آنرا هدف تیر خود قرار داد، تیر بر پیكر عباد وارد شد، اما او نمازش را ادامه داد، بار دوم و سوم نیز هدف تیر قرار گرفت ، ولى نمازش ‍ را نشكست كوتاهتر كرد و تمام كرد.
عمار را بیدار كرد، وقتى عمار از جریان آگاه شد، گفت : چرا مرا بیدار نكردى ، عباد گفت : آن وقت من در نماز سوره كهف را شروع كرده بودم ، نمى خواستم آن سوره را ناتمام بگذارم ، اگر از شبیخون دشمن نمى ترسیدم ، و ترس آسیب به پیامبر صلى اللّه علیه و آله و قصور در نگهبانى نبود، هرگز نماز را كوتاه نمى كردم ، هر چند جانم به لب مى رسید.
(39)


 




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:40 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


بركت خانه  

عمه پیامبر صلى اللّه علیه و آله به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله رسید، پیامبر از او احترام كرد و پس از احوالپرسى ، فهمید كه او در خانه خود دامپرورى ندارد فرمود:
عمه جان ! چه باعث شده كه تو در منزل داراى بركت باشى .
عرض كرد: بركت در چیست ؟
فرمود:(بركت در گوسفند شیرده است ) سپس اضافه كرد: هركس در خانه خود گوسفند شیرده از بز و میش یا گاو داشته باشد سرچشمه بركت را دارا است ، زیرا اینها مایه بركت هستند
(38)


 




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: عبرت،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:39 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

غذاى حلال و طیب  

یكى از پادشان ، آهویى براى یكى از علماى بزرگ اسلام فرستاد، و پیام داد كه این آهو حلال است ، از گوشت آن بخور، زیرا من آن را با تیرى كه به دست خودم آنرا ساخته ام ، صید كرده ام ، و در هنگام صید آن ، بر اسب سوار بودم كه آن اسب را از پدرم ارث برده ام .
آن عالم در پاسخ گفت : بیاد دارم یكى از پادشان به حضور استادم آمد و دو پرنده دریایى به او تقدیم كرد و گفت : از گوشت این دو بخور، من این دو پرنده را با سگ شكارى خودم صید كرده ام .
استادم گفت : سخن درباره این دو پرنده نیست ، سخن در غذایى است كه به سگ شكارى خود مى دهى ؟ آیا آن سگ ، مرغ كدام پیره زنى را خورده تا براى صید، نیرومند شده است ؟
بنابراین این آهویى كه تو خودت با تیر ساخته خودت در حالى كه بر اسب به ارث رسیده از پدرت سوار شدى ، صید كردى ، همه اش فرضا درست ، ولى آن است از جو كدام ستم كشیده خورده است ؟ كه نیروى حمل تو را براى صید یافته است ؟ سخن در این است ! آرى باید علاوه بر غذاى حلال ، غذاى طیب خورد.


 




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: اصول کافی،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:37 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

خنده عبرت  

گویند: وقتى كه برادران یوسف علیه السلام ، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعى است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه ، دیدند لبخندى زد، خنده اى كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم مى پرسیدند، یعنى چه ؟ اینجا جاى خنده نیست ؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم .
یكى از برادران كه یهودا نام داشت ، با شگفتى پرسید: برادرم یوسف ! مگر عقل خود را باخته اى ، كه در میان غم و اندوه ، مى خندى ؟ خنده ات براى چیست ؟
یوسف با جمال ، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت :
روزى به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم ، با خود گفتم : (ده برادر نیرومند دارم ، دیگر چه غم دارم ! آنها در فراز و نشیب زندگى مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنى به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندى ، چنین قصدى نخواهد كرد، و اگر سوء قصدى كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم ، و به برادرانم بالیدم ، اكنون مى بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم ، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه مى افكنند.
این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم ، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالى .
(3




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: اصول کافی،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:36 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

كشاورزى كار همه نیكان تاریخ  

عبورم به صحرا افتاد، از دور دیدم شخصى به طور فعال ، مشغول كشاورزى و آماده كردن زمین براى زراعت است ، نزدیك رفتم دیدم امام هفتم حضرت كاظم علیه السلام است ، مشاهده كردم ، در گرماى سوزان آنچنان كار مى كند، كه از پاهایش عرق سرازیر بود، دلم به حالش ‍ سوخت ، به پیش رفتم و گفتم :
(عذر مى خواهم ، سؤ ال دارم ، و آن اینكه چرا این كار و فعالیت را به عهده دیگران نمى گذارى ؟)
در پاسخ فرمود:
اى فرزند حمزه ! چرا به عهده دیگران بگذارم ، افراد بهتر از من همیشه به كشاورزى و امثال آن از كارهاى تولید اشتغال داشتند؟
گفتم : مثلا چه كسانى ؟ فرمود:
مانند پیامبر اسلام صلى اللّه علیه و آله على علیه السلام و همه پدران و نیاكانم ، كشاورزى و كار و تلاش براى كسب معاش از كارهاى پیامبران و رسولان خدا و بندگان نیك پروردگار است .
(36)


 




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: اصول کافی،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:35 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]


حال پریشان امام سجاد علیه السلام  

طاووس كه از پارسایان زمان امام سجاد علیه السلام بود گوید: كنار كعبه رفتم از دور دیدم مردى زیر ناودان كعبه با حال پریشانى ، دعا مى كند و اشك مى ریزد، پس از آن به نماز برخاست ، نزدیك شدم دیدم امام سجاداست ، پس از نماز به حضورش رفته و عرض كردم اى فرزند رسول خدا! تو را بسیار پریشان و گریان دیدم ، از چه ترس دارى با اینكه تو داراى سه امتیاز هستى ، امید آنست كه هر یك از آنها موجب نجات تو گردد.
نخست اینكه فرزند پیامبر هستى ، دوم اینكه شفاعت جدت پیامبر صلى اللّه علیه و آله در كار است سوم اینكه رحمت خداوند همه جا را گرفته است .
جوابم را با قرآن داد و فرمود: اما اینكه فرزند رسول خدا هستم ، این موضوع مرا نجات نخواهد داد زیرا قرآن مى فرماید.
در روز قیامت نسبت و خویشاوندى به كار نیاید (فلا انساب بینهم یومئذ) (مؤمنون 101)
اما در مورد شفاعت جدم ، این نیز مرا نجات نمى دهد، زیرا قرآن مى گوید:
آنها فقط كسانى را كه خدا بپسندد شفاعت كنند (و لایشفعون الا لمن ارتضى ) (انبیاء 28)
اما در مورد رحمت خدا، قرآن مى گوید:
رحمت خدا به نیكوكاران نزدیك است (ان رحمت اللّه قریب من المحسنین ) (اعراف 56)
من نمى دانم كه نیكوكاران هستم یا نه ؟!




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: اصول کافی،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:34 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

اشك جانسوز پیامبر صلى اللّه علیه و آله  

حضرت محمد صلى اللّه علیه و آله با اصحاب خود در جایى نشسته بودند، شخصى از راه رسید بر پیامبر صلى اللّه علیه و آله سلام كرد و نشست .
او آیین اسلام را بررسى و تحقیق كرده بود و به آن گرویده بود، گرایش ‍ خود را به عرض حضرت رسانید و اسلام را پذیرفت ، و در راه اسلام مسلمانى جدى و پاك و فعال گردید.
روزى با التهاب و هیجان به حضور پیامبر صلى اللّه علیه و آله رسید و با حالى پر احساس و متاءثر گفت : آیا توبه من پذیرفته است ؟
پیامبر گفت : خداوند توبه پذیر مهربان است ، البته توبه بنده اش را مى پذیرد.
او گفت : گناه من بسیار بزرگ است ، با توبه ام قبول است ؟
پیامبر فرمود: این حرف را نگو، عفو و بخشش خدا بزرگتر از گناه تو است ، حال بگو بدانم گناهت چیست ؟
او گفت : این پیامبر خدا! در زمان جاهلیت من در حالى كه همسرم باردار بود مسافرت دورى كردم كه چهار سال طول كشید، وقتى كه از سفر برگشتم ، همسرم بسیار خوشحال شد، و به من خیر مقدم گفت ، در این میان دختركى كه در خانه دیدم ، به همسرم گفتم این دخترك ، دختر كیست ؟ گفت : دختر یكى از همسایه ها است .
با خود گفتم لابد پس از ساعتى به خانه اش مى رود، ولى چند ساعت گذشت و او نرفت ، راستش او دختر خودم بود، مادرش این موضوع را از من پنهان مى داشت تا مبادا دخترك را به رسم جاهلیت بكشم .
به همسرم گفتم راست بگو، این دخترك ، دخترك كیست ؟ گفت : آیا به یاد دارى كه وقتى یه مسافرت مى رفتى ، من باردار بودم ، وقتى كه به سفر رفتى ، این بچه از من به دنیا آمد كه دختر تو است .
وقتى كه فهمیدم او دختر من است ، بسیار ناراحت و پریشان شدم ، شب را آرام نبودم ، صبح هنوز روشن نشده بود كه به بستر دخترك رفتم و دستش ‍ را گرفتم و محكم كشیدم ، بیدار شد، گفتم مى خواهم با من به باغ برویم ، از این پیشنهاد بسیار خرسند شده با شوق و ذوق از بستر برخاست و دنبال من به راه افتاد، وقتى كه به نزدیك باغ رسیدیم ، زمینى را در نظر گرفتم و شروع كردم چاله اى در آن كندن ، دخترك مرا كمك مى كرد، خاكها را كنار مى زد، وقتى كه از كندن چاله خلاص شدم ، دخترك را گرفتم و در میان چاله انداختم .
وقتى كه سخن به اینجا رسید، بى اختیار اشك دو چشمان پیامبر حلقه زد، و باران اشك از دیدگانش بارید.
او ادامه داد: دست چپم را بر شانه اش گذاشتم و با دست راست ، خاك بر رویش مى ریختم ، او دست و پا مى زد و مى گفت : پدر جان چرا با من چنین مى كنى ؟ به او اعتنا نكردم ، در این میان مقدارى خاك به ریشم پاشید، دست كوچكش را دراز كرد و خاك را از ریشم پاك مى كرد، در عین حال ، همچنان خاك به رویش ریختم تا زیر آن پنهان شد، او را به این ترتیب زنده به گو كردم و به خانه ام برگشتم .
پیامبر كه سخت از این ماجرا متاءثر و منقلب شده بود فرمود: اگر رحمت خدا بر غضبش پیش نگرفته بود، بر او سزاوار بود كه همان لحظه تو را به سزاى عملت برساند.
به قدرى پیامبر صلى اللّه علیه و آله از شنیدن این تراژدى ، اشك ریخت كه مرتب اشك هایش را در اطراف گونه هایش پاك مى كرد.
(3




طبقه بندی: احادیث،
برچسب ها: اصول کافی،
[ سه شنبه 2 آبان 1391 ] [ 05:32 ب.ظ ] [ محمد رضا براتی جاهد ]

تعداد کل صفحات : 17 :: ... 2 3 4 5 6 7 8 ...

درباره وبلاگ

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

امارگیر حرفه ای سایت